• 40

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۲۳

    ** بارش برف شدت بیشتری یافت ، … و با نسیمی ملایم موهای آبی رنگ میناکو که حالتی آشفته داشت، روی صورتش ریخت، … دو قدم کوتاه سمت رای برداشت و با بغض گفت: چـ ـ ـ چرا این بیرونی؟! -r- ممنون! … درکم کن میناکو -m- هیچوقت هیچکدومتون رو درک نکردم … از یه دیو اژدها چه انتظاری داری ؟! … بعد از تمام سختیهایی که کشیدم … تبدیل به یه دختر شدم … وقتی آیرا متوجه طلسمم شد که اگر عاشق نشوم ، جوانیمو از دست میدم، باز هم به من نزدیک نشد ، اما وقتی فهمید ساکورا منو به جای مادرش اشتباهی گرفته ، سمتم اومد و رابطه اش باهام خوب شد ، … همه ، طوری دوستش دارند که حاضرند براش هر فداکاری ای کنند و علاقشون رو علناً بهش ابراز میکنند … با اینکه … حسی که نسبت به تو دارند عمیقتره ، ولی فرق تو با ساکورا اینه که دائم سعی میکنی از اونها خودت رو دور نگه داری … اینقدر از محبوب بودن متنفری ؟! … -r- اینطور نیست ، نمیخوام درباره ناکا سوال پیچم کنند -m-مشکلت چیه؟… رای بذار دیگران هم کمکت کنند، تا کِی میخوای خودت رو مخفی کنی؟… بدون ناکا میخوای برای ما مراسم عروسی برگزار کنی؟ … -r- سایو ، حرفی زده؟ -m- اون گفت؛ میتوری هم میدونه که تو خاطرات رو به سایو دادی ولی وقتی میتورب درون بدن کسی جز تو باشه ، نمیتونه سخن بگه… اگر نگران افتادن خاطراتت دست دشمنانت بودی ، پاک کردن حافظه سایو که برات کاری نداشت! … من حتی نفهمیدم … چطور فرمانهایی که میتوری داد، انجام دادم … سایو گفت ؛ اگر اون و میتوری کاری کردن ، قصد کمک به تو رو داشتن »… رای تو از رباتها بدت میاد ؟! … حتی به اون دو ربات که به آکادمی برای فرشته شدن رفته بودن هم ، رحم نکردی …‌ ** رای دستهاشو روی گوشهاش گذاشت و با ناراحتی گفت: میناکو ، … خواهش میکنم بسه… کمکی که ناکا رو به خطر بندازه برای من بی ارزشه ** میناکو با بغض گفت : اما اینبار من این کار رو برات کردم … صدای سایو وقتی کلمه خداحافظ رو به زبون اورد هنوز توی سَرمه …حالا چطور توی صورت ساکورا و آیرا نگاه کنم؟!… … با این عذاب وجدان قراره باز هم نقش مادرش رو بازی کنم و با آیرا زندگیه عاشقانه داشته باشم؟!… در حالیکه میدونستم این کارم باعث آزارشون میشه ولی قبول کردم! … -r- خواهش میکنم آروم باش! … اونا حالشون خوبه… ** میناکو در حالیکه سعی میکرد جلوی سرازیر‌ شدن اشکهاشو بگیره ، با صدای خشمگینی فریاد زد: من یه احمقم … وقتی دیو بودم کشتن برام عادی بود ، اما من حالا یه انسانم … اون بوسه … تو با اون بوسه به من، احساسی رو القا کردی تا احساسم مانع انجام کارم نباشه ** میناکو دستهاشو مشت کرد و یدفعه به گریه افتاد: -m- ساکورا … آیرا … چطور خودمو ببخشم ؟! ** رای دستبند رو به میناکو نشون داد : خون من تا وقتی روی دستبند خشک نشده ، تکه هایی از قلبم که میخوام برای من میتپه، همونطور که گفتم ، من مانع احساسشون به سایو شدم … جسم تازه ای هم که اون روز به ساکورا دادم ، از وجود خودمه… پس میتونه مقاومت کنه ** میناکو با دیدن بخاری که اطراف رای رو گرفته بود ... وحشت زده گفت: این چیه؟! ** رای دستشو پایین اورد و با صدای پایینی گفت: وقتم خیلی کمه… یا انسان … یا اهریمن … بسته به اینکه کدام نیرو پیروز بشه … مدتی رو در قالبی جدید مجبورم به زندگیم ادامه بدم … اما… اما ، من از هر دو حالت متنفرم … به خاطر اینکه قلبم تکه تکه شده نمیتونم به صورت شیطان زندگی کنم … فقط تا وقتی زمان مُهر خداییه کیکارو به پایان برسه … فرصت دارم… ** رای رو به جلو خم شد و با صدایی لرزان گفت: کسی نمیفهمه که تو بودی … ، میتوری ! … صدای سایو وقتی کلمه‌ خداحافظی رو گفته، از ذهنت ناپدید میکنه ، میتوری نمیذاره صدمه ببینی!… ** میناکو نزدیک رای رفت و آرام بغلش گرفت و با صدای پایینی گفت: خودت هم خوب میدونی ، من کسی نیستم که باید درکت کنه…، بدنت داغه …بیا کمکت میکنم برگردیم داخل ، … ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی