• 46

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۲۱

    ** ساکورا عینکش رو از روی چشمهاش برداشت و روی میز گذاشت و همینطور که به صدای فلوت گوش میداد با صدای پایینی گفت: دلتنگی برای ناکا بیفایدست!… اون اگر میخواست برگرده ، این همه مدت غیبش نمیزد ** کیجا چشمهاشو باز کرد و با تعجب به ساکورا نگاه کرد ، ساکورا از جا بلند شد و سمت آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با بطری ای شامپاین و لیوان برگشت و روبروی کیجا نشست -k- باورم شد ! تو دل تنگ ناکا نیستی! ، کی بود میگفت برادرشه؟! ** بغض گلوی ساکورا رو فشرد ،برای همین خودش را با باز کردن درب بطری مشغول کرد؛ -S- ناکا از وقتی پا به آکادمی گذاشت، دیگه متعلق به خودش نبود … میشد سردرگمیش رو دید … لبخندهاش ، لحن صداش ، و همه اعمالش، فقط برای پاسخ به علاقه دیگران بود … قبل از اینکه به احساسات خودش اهمیتی بده ، دوست داشت باعث رضایت دیگران باشه و ناراحتشون نکنه … ناکا نمیتونست با قلبش روراست باشه …‌دلیل اینکه یاکی رو انتخاب کرد ، این بود که میخواست مثل یاکی با ما فاصله اشو حفظ کنه … برای همین وقتی تو رو دید حالش بدتر شد… با وجود خداهایی که اطرافشو گرفته بودند، جایی درون قلبش برای من نبود … ناکا به کسی که با چشمی پاک نگاهش کنه و یه همزبون نیاز داشت ، …خواستم حداقل من رو با دیدی متفاوت و به چشم برادرش ببینه … مسئولیتی که حتی تو هم به عنوان یه برادر دیگه حاضر به پذیرفتنش نبودی! ** کیجا بطری رو از ساکورا گرفت و گفت : من باز میکنم ، دستهای ظریف تو ممکنه خراش برداره ** ساکورا نگاهش را پایین انداخت و بی اختیار دستهاشو روی چشمهاش گذاشت و شروع به گریه کرد : -S- به نظر همه شما من ضعیف هستم … از این طرز رفتار تون خسته شدم… از اینکه‌ همیشه میخواین از من حمایت کنید… برای همین بودن با شخصی که به حمایت من نیاز داشته باشه ، بهم احساس خوشایندی میده ** کیجا چند ثانیه ، متحیر به ساکورا خیره ماند و بطری را روی میز گذاشت و با ناراحتی گفت: معذرت میخوام ساکورا … ، تو ناجیه آیرا هستی و اون تقریبا همیشه سفارش میکنه مراقبت باشیم … از این حرفم منظور بدی نداشتم، بذارش‌به حساب اینکه برامون عادت شده ** ساکورا دستهاشو از روی چشمهاش پایین اورد و آهسته گفت: حس بدی دارم! -k- موضوع چیه ؟ -S-سایو! … یدفعه نمیتونم احساسش میکنم … -k- چی؟! ** ساکورا دستگاه پخش رو با اشاره دستش خاموش کرد و با عجله از جا بلند شد و سمتی رفت و درب رو به حیاط را باز کرد، و لحظه ای ایستاد، … محوطه ای وسیع مملو از درختچه هایی با شاخه های لخت و بدون برگ… در آسمان شب، ماه کامل با رنگی رویایی میدرخشید و نور مهتاب روی برفهای زمین و شاخه های انبوه درختچه ها و گُل بوته ها میتابید… کیجا هم کنار ساکورا آمد و به اطراف نگاهی انداخت ، و از سرما بازوهایش را مالش داد : تو این سرما دنبال چی هستی؟! -S- وقتی پیداش کردم، درست مثل حالا همه جا پوشیده از برف بود … خراب و کهنه ، بین زباله های یک خانه قدیمی افتاده بود ، تمام‌ بدنش زیر لایه ای از برف دفن شده بود و با اینکه انتظار مرگ رو میکشید ، ولی یک آواز غمگین از درونش به گوشم میرسید … فکر کردم دوباره همون آواز رو شنیدم! … ** ساکورا یدفعه طرف حیاط رفت و بعد شروع به دویدن کرد ، … کیجا با چشمانی گِرد لحظه ای با دقت گوش داد ولی هیچ صدایی جز باد به گوشش نرسید -k- وایسا ساکورا ! … صدایی نمیاد! ** کیجا خواست دنبال ساکورا برود ، که صدای در ورودی رو شنید … و با دیدن تصویر آیرا داخل صفحه نمایشگر ، دکمه باز کننده درب را زد … چند لحظه بعد آیرا داخل آمد و با دیدن کیجا گفت : خوشحالم اینجایی!… احتمال میدادم، الان باید آدرس واحدت رو از ساکورا بگیرم -k- جداً؟!…چطور یهو اینقدر برات مهم شدم ؟! -a- اصرار رای بود -k- که اینطور ! ** آیرا اطراف رو بازرسی کرد و با نگرانی گفت: ساکورا کجاست؟! -k- رفت بیرون! -a- برای چی؟!… ** آیرا طرف در رفت و خواست داخل حیاط برود که یدفعه کیجا دستش رو جلوی آیرا گرفت و مانعش شد ؛ -k- ساکورا نمیدونه که تو و هاجیمه، تظاهر به دادن نیرو به سایو کردید … در عوض من ، یاکی و ساکورا به سایو از نیروهامون دادیم تا خصوصیات یک انسان واقعی رو داشته باشه و رای با قدرتش ، ویژگیهای متمایز دیگه ای هم به اون داد تا به حالات یه انسان واقعی شبیه بشه، … امروز برای یک لحظه، روحم به بیرون از بدن کشیده شد و رای رو درون قلبم حس کردم … انگار ضربان قلبم یه ریتم هماهنگ با قلب اون پیدا کرد … انگار جسمم جایی برای روحم‌ نداشت و دیگه متوجه اتفاقات اطرافم نشدم … وقتی به خودم اومدم فهمیدم چند ساعت بیهوش بودم … شک ندارم یاکی هم مشابه همین حس رو داشته … چند لحظه پیش ، ساکورا هم گفت نمیتونه حضور سایو رو حس کنه ، اما صداشو شنیده،… ولی من، حتی همین حد هم حسش نکردم…این عجیب نیست؟! ** آیرا دستشو روی قلب کیجا گذاشت و لحظه ای چشمهاشو بست و بعد ناگهان با وحشت عقب رفت و بدون هیچ حرفی برای پیدا کردن ساکورا داخل محوطه حیاط دوید … اما به محض اینکه کیجا هم خواست دنبالش کند … آیرا ایستاد و رو به کیجا کرد و با صدای بلندی گفت: همینجا بمون … و با این طرف و اونطرف رفتن رای رو خسته نکن‌ … با یاکی تماس بگیر و بخواه اون هم فقط استراحت کنه … فهمیدی؟! ** و بلافاصله بالهای سیاه رنگ و بزرگش را ظاهر کرد و در امتدادِ رد پاها شروع به پرواز کرد ** کیجا که از حرف آیرا سر در نیاورده بود … داخل برگشت و شماره یاکی رو گرفت … چند ثانیه که گذشت تماس وصل شد، اما کسی صحبت نکرد -k- سلام … خب … امروز … راستش … یاکی ؟… -y- من خوبم -k- وایسا، قطع نکن! … خوشحالم حالت خوبه ، راستش منم خوبم … آیرا گفت، بگم ؛ فقط استراحت کنی! -y- باشه ** با قطع شدن تماس ، کیجا خودشو روی مبل انداخت و به پشتی لَم داد و نفسی عمیق کشید؛ *|k- یاکی هنوز هم برای اون اتفاق عصبانیه ! … چرا کوتاه نمیاد ؟!…استراحت کنم هاه!… منظور آیرا از اینکه رای رو خسته نکنم چی بود ؟!!! ادامه دارد

    14 فروردین 1397 سرگرمی
  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی