• 345

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۴۸

    ** آیرا دستش را از روی تنه درخت برداشت و در فاصله چند قدمی ، به مرد شنل پوشی که صورتش را میان کلاهِ شنل مخفی کرده بود ، نگاه کرد؛ -a- فکر کردم صدای یه زن شنیدم !… تو بودی‌ که خواستی صبر کنم؟! -من با آمدن به این سرزمین ، جان خودم رو به خطر انداختم، اینجا سرزمینیه که روح رای به اون پیوند خورده،… حتی اگر قلبی که از گوشت و خونشه تکه تکه شده باشه، روح قلبش و منشا اصلیه تمام نیروهای‌ درونیش، اینجاست ، … من هم مثل تو نمی خواهم نابودیه رای رو ببینم ، اما به اطرافت خوب نگاه کن، این سرزمین دیگر قابل بازسازی نیست ، حتی اگر فرشته قلبش رو نجات دهی ، این سرزمین محکوم به فنا شدنه،… ** آیرا سمت مرد رفت و مقابلش ایستاد: -a- از من میخوای چکار کنم؟ -برو… برو بیرون… این سرزمین ویرانتر از حدیه که با جذب حتی دو تکه قلب قابل مرمّت باشه، …‌ به قلب ناکا و یا همه تکه های قلبش نیازمنده … -a- که اینطور!… اما با اینحال من تصمیم دارم شانسمو امتحان کنم، و اجازه نمیدم کسی جلومو بگیره ** مرد یک مرتبه روی زانو نشست و دستانش را به حالت ضربدر روی سینه اش گرفت و سرش را پایین انداخت؛ و با همان صدای زنانه اش با لحنی عامیانه گفت: رای تمایلی به انسان شدن نداره، برای همین در نهایت ممکنه به اهریمن تبدیل بشه ،… اون خواست مانع ورودت به سرزمین قلبش بشم ، اما من فرمانش رو بلافاصله اجرا نکردم ** آیرا یک گام دیگر سمت مرد برداشت و خواست کلاه را از روی سر او کنار بدهد، که یدفعه او سرش را بالا آورد و گفت: دیگه خیلی دیر شده ، اونجا رو ببین! ، راه باز شده ، مطمئنم این راه به روح قلب رای میرسه ** آیرا نگران به درخت که از میان شکافته شده بود و بازتاب نورهای درخشانی که از درون آن میتابید نگاه کرد ، و بعد از کمی مکث گفت؛ … وقتی قلبی که از کیجا با سایکا هیمه است رو تقدیم کنم، حتما کارها درست میشه ، … ** مرد با صدای ضعیفی گفت: من اینجا بیگانه هستم و تکه ای از قلب رای را ندارم ، اگر تا حالا دوام آوردم به خاطر میتوری بوده،… موقع ورودم و گذر از دروازه همه نیروهای ماسک اورالان رو مصرف کردم ،… لازم نیست به فکر نجات من باشی فقط صدای موسیقی رو دنبال کن ،… -a-تو گفتی اورالان؟!… این منظورت ماسک کیهیروئه؟! -وقت رو هدر نده ، آیرا… ** آیرا متحیر ، از شنیدن نام خودش به مرد خیره ماند: -a- تو اسم منم میدونی؟!…چهره اتو نشون بده - چیزی از صورتم باقی نمونده که ببینی ، … متاسفم آیرا ** بعد به شکاف میانه درخت اشاره کرد و گفت: عجله کن، اون فرشته حتما زحمت زیادی برای گشودن این راه کشیده‌ ، این یعنی به تو اعتماد داره، … ** آیرا با عجله سمت شکاف دوید، و داخل شد … بعد همینطور که به اطراف و ساقه ها و ریشه های درخشان نگاه میکرد،… زیرلب گفت: عجب مرد عجیبی … گفت؛ رای فرستادتش…! اما من چرا تا به حال ندیده بودمش!…رای مدت زیادیه که از خونه اش خارج نشده،… همیشه من و میناکو مراقبش بودیم،… با وضعیکه اون داره، باورش سخته که… ** آیرا یدفعه به پشت سرش و مرد که نیم خیز روی کف دست راستش تکیه داده بود، نگاه کرد،… و میان تصویر مبهمی که آن سوی شکاف از او میدید ناگهان تارهای موی آبیه تیره که از کلاه شنلش بیرون آمده بودند و همراه با وزش ملایم باد حرکت میکردند ، توجهش را جلب کرد،… و مضطرب فریاد کشید: میناااا!… ** ولی میناکو که صدای آیرا رو نمیتوانست در آن سوی شکاف بشنود ، … با بغض در حالیکه به پایین و روبرویش خیره مانده بود، با صدای ضعیفی گفت: وقتی من نباشم کی ازت مراقبت میکنه؟!… … کاش غرورم میذاشت و این حرف رو زودتر از اینها گفته بودم،… دوستت دارم،… ** آیرا با دیدن میناکو که به پهلو روی زمین افتاد، … سراسیمه خواست از داخل شکاف خارج شود، … که یدفعه، صدای بلندی را شنید که گفت: نه، خواهش میکنم نرو! ** و روی صورتش احساس گرما کرد، و نوری آبی رنگ، روی صورتش تابید… برای همین ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد ، در فاصله نه چندان دور پرتوی از تابش دو نور زرد و آبی با شعاع زیادی می تابید و نورافشانی میکرد ،… آیرا همراه با موسیقیه آرامی که میشنید به طرف منبع نور راه افتاد تا به شمایلی زیبا که به تندیسی از قلب عشاق شباهت داشت و همچون گوی ای درخشان که میان آن نقشی از گل رز وجود داشت ، رسید ،… قلب، پر از اَنوار زرد و آبی ، در بالاترین نقطه از فضا معلق بود و مانند خورشیدی در میان آسمانی کهکشان شکل و رویایی میدرخشید،… آیرا چنان با دیدن زیباییه قلب شگفت زده شده بود، … که نمی توانست از آن چشم بردارد،… اما از درون تمام حواسش به میناکو بود … و میخواست هر‌چه زودتر کنارش بر گردد،… که یکمرتبه ، نوای موسیقی تغییر کرد و آهنگ جدیدی که به گوش میرسید غمگینتر از آهنگ قبل شد،… در این هنگام ، آیرا تصویری گنگ از یک زن با موهای بلند که کیمونویی سنتی به تن داشت را در فاصله نه چندان دور دید؛… ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی