• داستان عشق فراموش شده قسمت ۴۴

    /* بعد از کمی دویدن جلوی اتاقی ایستادم و سعی کردم درش رو باز کنم ، اما شکل دستگیره طور عجیبی بود … درست مثل واحد خودم که در آپارتمان کالاهان فیت داشتم، پیشرفته درست شده بود … پس بدون کارت یا کلمه رمز و اثر انگشت یا بزاق یا به هر چیزی که متعلق به مالک اصلی باشه باز نمیشد… ، در این افکار بودم ، که یدفعه صدای رین رو از پشت سرم شنیدم ، -R- موضوع چیه؟… من مه کار اشتباهی نکردم … من فقط کاری رو که خواستی انجام دادم ! /* اشکهامو پاک کردم و پیشونیمو روی در تکیه دادم و با صدای پایینی گفتم : ممنون …‌اما من میخوام برم -R- کجا؟ -n- خونه ام -R- باشه، پس کدت رو بده تا بفرستمت /* پیشونیمو برداشتم و با کمی مکث سمت رین چرخیدم و به در تکیه کردم و همانطور که به چهره رین نگاه میکردم گفتم: کد خونه ام رو؟! -R- آره ، یا کد ایستگاهی که سوار ترانوا هم شدی ! /* هاج و واج به رین نگاه کردم ، بعد سرم رو پایین انداختم و گفتم : نمیدونم -R- نمیدونی؟!… یعنی چی نمیدونی؟! -n-واقعیتش… ، /* ناخودآگاه به ساعت مچی روی دستم نگاه کردم و ادامه دادم : من نمیدونم کجام و چطور سر از اینجا دراوردم /* رین برای لحظه ای بیحرکت به صورتم خیره ماند و بعد با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد، … اما خنده اش بیشتر حالت عصبی داشت ، و بعد ناگهان ساکت شد و منو محکم به عقب روی در با دست هل داد و با عصبانیت گفت: من وقت برای بازی کردن با تو رو ندارم … زودتر بگو کی هستی، … خبرنگاری! یا یه فضول خبرچین برای من فرقی نمیکنه!… این سر و لباس و شکل عجیب برای چیه؟… دنبال یه سوژه ٔ نابی، هان؟ /* از ترس در حالیکه روی صورتم عرق نشسته بود ، با صدای ضعیفی گفتم: نه، اینطور نیست! /* رین با عصبانیت مشتش رو کنار سرم روی در کوبید و گفت: پس خرفی بزن تا باورت کنم! -n- اما من نیازی به ثابت کردن خودم برای تو ندارم، … معذرت میخوام ، نباید همچین درخواست دور لز عقلی اونموقع میکردم ،… /* رین یدفعه دستمو گرفت و در حالیکه برق خاصی توی چشمهاش بود ، گفت : اما من نمیخوام بذارم به همین راحتی بری، /* باصدای اندوهگینی گفتم : باور کن من شخصی که فکر میکنی نیستم ، … در موردم دچار سو تفاهم شدی … بذار فقط برم دنبال زندگیم -R- اسمش چیه؟ -n- اسمش؟!… کی؟! -R- دوست پسرت! /* با بغض به رین ماتم برد و زیرلب گفتم: ولی من دوست پسری ندارم -R- تنها زندگی میکنی؟ -n- نمیدونم /* رین لحظه ای مکث کرد و گفت: پس تو چی میدونی؟! /* بعد ازم قدری فاصله گرفت و به فکر فرو رفت، سپس گفت: یکی‌ میخوای؟ -n-چی؟! -R- چقدر خنگی دوست پسر منظورمه /* با چشمانی گرد به رین خیره ماندم ، -R- خدا تو رو فرستاده ،… مطمئنم با وجود تو از من و کِنای مستقل میشه -n- در مورد کی حرف میزنی ؟!… کِنای کیه دیگه؟! /* اما رین دیگه جوابمو نداد، … و دستمو رو گرفت و دنبال خودش کشید ، …در حالیکه دنبالش میرفتم، …حواسم به تابلوی دیجیتالی بزرگی که روی دیوار نصب بود ، و تصویر نقاشیه آن در حتل تغییر بود جلب شد ، … نقاشی چهره ٔ دختری جوان با موهای بلند و کیمونوی سنتیه گلدار که در حال نواختن فلوت شوکو هاچی بود… ، و بعد صدای ملایم فلوت حتی از تابلو قابل شنیدن شد… حتی رنگ و طرح دیوارها هم به طور برجسته ای زنده به نظر می آمد ، |* حالا مطمئنم این زمان خودمه ، همون زمانیکه با سایو بودم ، پس به جای اول برگشتم … با اینهمه نشانه ، به زمانی که درونش بودم شک کردم و گفتم : الان! … الان چه تاریخیه؟! /* رین با عصبانیت گفت: برای من نمیتونی نقش بازی کنی ، /* اما یک مرتبه با دیدن تصویر تابلو ایستاد و حالت چهره اش عوض شد و آنهمه خشم که در صورتش داشت، محو شد،… با باز شدن درب اتاقک آسانسور ، دستمو به زحمت از داخل دست رین بیرون اوردم و گفتم: میخوام برگردم …بذار برم -R- سوار شو… نگران نباش جای بدی نمیبرمت، اگه تو بنگاه ها شخصی متناسب برای خودت نیافتی پس چرا یه شانس به برادر کوچیکتر منم نمیدی ، پَریه زیبا؟! - n- من احتیاجی به کسی که باهام باشه ندارم ، و با تو هم جایی نمیام -R- اما من بوسیدمت…محبتی که بهت کردم رو اینطور جواب میدی؟! -n- منم تشکر کردم -R-به همین سادگی! -n- البته که معذرت هم خواستم!… میتونستی درخواستمو قبول نکنی! -R- مطمئنم وقتی ببینیش عاشقش میشی |* عشق؟!… این کلمه دیگه برام غریب شده، من از جهات مختلف عشق رو تجربه کردم ، اما هر وقت به عشق فکر کردم چهره یاکی در نظرم مجسم شده… هنوز هم دوستش دارم ، گرچه رفتار آخرش طوری با من سرد بود که شک کردم ، حتی خودش باشه… -R- یونا … |* با یه بوس چقدر سریع پُر رو شد که فقط اسم کوچیکمو صدا میزنه!..‌. مردِ دیگه ! …همشون عین هم هستن ، غیر قابل اعتماد و … -R-نگران هیچی نباش ، به دست اوردن یِسورو کار راحتی نیست، … /* اخمهامو درهم بردم و گفتم: یعنی از تو هم جذابتره ؟! /* رین با مکثی کوتاه نگاهی بهم انداخت و گفت: غیر مستقیم داری میگی از من خوشت اومده؟ /* نیشخندی زدم و گفتم : تو منو بوسیدی ، … اگر برادرت این رو بدونه ، باز هم میخواد با من دوست بشه؟! -R- بوسه من از سر عشق نبود، فکر کردم اینطوری شاید کمی از ترست به محیط جدید و من کم بشه /* رین دستش رو سمتم دراز کرد و گفت: حالا میای یونا؟ /* به چشمهای نقره ایه رین نگاه کردم، بعد سرم رو پایین انداختم و بدون گرفتن دستش همراهش داخل اتاقک رفتم و کمی آنطرفتر روبرویش ایستادم ، … داخل آسانسور شیشه ای ، در سکوت گذشت ،… تا ناگهان اتاقک در ارتفاع نسبتاً بالایی متوقف شد، … در که باز شد رین سمتم آمد و گفت: هنوز هم نمیخوای حرف بزنی! /* با صدای بلندی گفتم: فقط برای جبران بوسه ات قبول کردم بیام متوجهی؟؟! -R- باشه ، باشه فهمیدم … /* همینطور که یک قدم عقبتر از رین کنارش میان راهرو حرکت میکردم، … رین بی مقدمه پرسید: با خانواده ات زندگی میکنی یا مستقل؟ -n-مستقل ، اما دنبال مکان پدرم میگردم، … ببینم ، اینجا سیستم ریسرچر پوفام داره؟ -R- مسلمه که داره… -n- عالیه! …تو چطور ، با خانوادتی یا تنها؟ -R-تو همین ساختمون با برادرام کِنای و میسورو زندگی میکنم -n- که اینطور، -R-نزدیک به غروبه‌ ، پس میسورو‌ هم به زودی از کلاسش برمیگرده -n- شغلت چیه؟ -R- تو یه کارخانه لوازم آرایشی ناظرم ،… اما اغلب مدیریت کلوب همین بُرج رو دارم … -n- اینکه بدون اطلاعشون اینجایی ، اشکالی ایجاد نمیکنه؟ -R- نه، بیخیال کِنای هم میتونه اوضاع رو روبراه کنه … اون حتی بهتر از من حریفه مِگومی همون دختری که روی استیج دیدیه ، /* نفس عمیقی کشیدم و گفتم: مگومی دوست دختر توئه یا اون؟ /* رین یدفعه ایستاد و شروع به خندیدن کرد، … از دیدن خنده هایش … لذت بردم، …زیبا میبردم، مثل ِ مثلِ … درسته ، اون شباهت زیادی به رای داره ! … با این حدس ناخودآگاه سمتش رفتم و خواستم صورتش رو لمس کنم که یدفعه بی توجه به حالت من گفت: ذهنتو درگیر مگومی نکن ، اون با ما فقط یه نسبت خویشاوندیه دور داره /* دستمو سریع عقب آوردم و گفتم: که اینطور -R- تنها زندگی کردن برات سخت نیست؟ -n- من مدت زیادیه تنها زندگی نکردم ، این اواخر هم با دو ربات سفارشی ام … /* ناگهان مکثی کردم و گفتم: پس اون شرکت یه کپی از سفارش من زدن … شماره کدت چنده؟ … تاریخ ساختت رو میخوام بدونم، من ازشون شکایت میکنم /*رین متعجب نگاهم کرد و گفت: من ربات نیستم ، …رباتها که خویشاوند ندارند … اما من درباره برادرهام برایت گفتم /* سرم رو پایین انداختم و گفتم: آخه تو خیلی شبیهشی! -R- شبیه به کی؟ -n-کسی که خیلی بهم نزدیکه /* رین روبروی دربی ایستاد و دستش را روی در کشید ، و در با صدای دلنشین زنی که منشیه مجازیه خانه بود، باز شد؛ خوش آمدی رین /* بعد از رین داخل رفتم و از بزرگ بودن آنجا در حالیکه یکه خورده بودم ، گفتم: واوو ، خیلی بزرگتر از حد تصورمه -R- آره، باورش سخته که پشت دری به این کوچیکی یه کاخ باشه نه! -n- چی ؟!…کاخ! /* اشاره رین به کاخ باعث شد تا به اطرافم دقیقتر بشم ، اما بعد نفس راحتی کشیدم و گفتم: خیالم راحت شد، اینجا نمیتونه جایی باشه که قبلا دیدم ، … فقط شبیهه … -R- منظورت کجاست؟ /* لبخندی زدم و گفتم: کاخی که مال پدرم بود … با پنجره های بلند و راهروهای سنگی،..‌. /* رین با چشمهای گرد بهم خیره ماند، بعد با صدای بلندی گفت.؛ تانیا تصویر نمای دیوارها کنار بده /* بعد کنارم آمد و گفت: منظورت همین پنجره هاست؟! /* با ظاهر‌ شدن پنجره ها و تابش نور ضعیف خورشید به صورتم ، بی مهابا سمت پنجره روبررویی دویدم و درب شیشه ای را کنار دادم و با دیدن محوطه سرسبز باغ ، هوش از سرم پرید و هیجان زده فریاد زدم : امکان نداره، ….اما شک ندارم خودشه،…! -R- یونا! /* به اطراف سر چرخاندم تا چشمم به پلِکان باریکی که کمی از ایوان فاصله داشت افتاد و با شَعَفِ خاصی گفتم: ولی تا جاییکه خاطرمه ایوانهای کاخ هیچ راه پله ای نداشتند! /* رین متعجب به پله های فلزی و زنگ خورده نگاه کرد : درسته اینها رو برای ما وقتی هنوز بچه بودیم ساختند… /* نگاهی متحیر به رین انداختم و کنجکاوانه پرسیدم: برکه چی؟… برکه سرجاشه؟! -R- برکه؟! -n- آره یه برکه پُر از آب و بینهایت زیبا، درست یادم نمیاد که بعد از اون اتفاق ناپدید شد یا نه! -R- نمیدونم از کدوم برکه حرف میزنی ، ولی اینجا فقط‌ یه استخر قدیمی داره -n- بیا تا نشونت بدم /* با عجله از پلِکان پایین دویدم و منتظر آمدن رین شدم؛ -R-یونا صبر کن…ما نمیتونیم همینطوری بیایم این اطراف! -n- اشکالش چیه، مگه اینجا برای تو و برادرات نیست! /* رین به بالا و طوماری قدیمی که از آنجا آویزان بود اشاره کرد و گفت: ولی اینجا رو… برای ما قدغن کردن /* نیشخندی زدمو گفتم: قدغن !… بیخیال! -R- تو چطور از وجود اینجا باخبری؟ -n- میخوام اون استخری که میگی ببینم -R-من نباید به این مکان پا بذارم ،… ، وقتی گفتی پنجره ، یادم اومد دیوارها واقعی نیستند، …سالهاست که این خونه به همین شکل مدرنه - n- مگه نگفتی کودکیتو اینجا گذروندی، پس حالا چرا نمیخوای ! … /* یدفعه زمانی که رای بعد از نجاتمون از بُعدیکه از راه برکه درونش کشیده شده بودم ، تاکید کرد دیگه هرگز به آن قسمت نزدیک نشم ،… یادم آمد و سکوت کردم /* رین بهم نزدیکتر شد و گفت: تو قبلا هم اینجا رو دیدی نه؟ /* قیافه ای حق به جانب به خودم گرفتم و گفتم: صد در صد اینجا کاخ پدرمه، … اگه بخوای میتونم بهت ثابت کنم /* رین یک قدم عقب برداشت و با صدایی مضطرب گفت: تو دختر عجیبی هستی ، …حدسم درست بود ، مثل اینکه …‌مثلِ… /* حرفش رو قطع کردم و گفتم: اینکه پدرم از خودش کپی از ربات سفارش داده باشه بعیده ، چون طوریکه کیکارو‌-ساما میگفت؛ عیب بزرگش تنفریه که از خودش در دلش داره، …دوست داشتن نزدیکانت در حالیکه از خودت متنفری، کار آسونی نیست!… اما، نمیفهمم چطور گذاشته یه شرکت سارق، هویتی از چهره اش با کمی تغییر جزییات نمونه بزنه! /* رین نگاهش را پایین انداخت و گفت: حالا که اینطوره و تو به حرفام شک داری ، من از تو برای اثبات حرفهات گواه اثبات میخوام و خودم هم ربات نبودن خودم رو ثابت میکنم… اما بعدش باید قسم بخوریم به هم اعتماد کنیم /* سرم رو به علامت باشه تکان دادم… و یدفعه رین داخل هال برگشت ، ‌... دل از منظره زیبای محوطه باغ کَندم و دنبالش رفتم، … تا سمت دیواری که در ضلع شمالی بود رفت و گفت: درونمو ببین /* با ظاهر شدن تصویر اندام داخلی اش روی دیوار ، وحشت زده دستمو روی دهانم گذاشتم، که یدفعه رین گفت: صدای قلبمو گوش کن، /* با شنیدن صدای قلبش … متحیرانه نگاهش کردم و گفتم: این تکنولوژی معاینه خیلی پیشرفته است، حتی بودجه خریدش رو منم با حقوق کارمندی نداشتم، … حتما شماها خیلی ثروتمندید … /* رین لبخندی زد و گفت: کار دیگه ای هست که باید انجام بدم تا باورم کنی؟! /* اما قبل از اینکه حرف بزنم ، پاسخ دکتری که تصاویر معاینه برایش مخابره شده بود، پخش شد: در وضعیت بدنیه شما تغییر جدیدی دیده نمیشه، لطفاً همچنان به مصرف داروهای … /* رین ناگهان با صدای بلندی گفت: تانیا صفحه رو ببندش /* با چشمهایی گرد به رین نگاه کردم و بعد رو به پنجره کردم و گفتم: بسیار خوب انسان بودنت رو نشون دادی، پس حالا نوبت منه تا حقیقت حرفامو ثابت کنم… دنبالم بیا تا برکه رو نشونت بدم /* بعد داخل ایوان رفتم و بدون ذره ای توجه به اینکه رین دنبالم میکنه یا نه ، از پلکان فلزی پایین رفتم … از میان درختان دویدم تا به درختان شکوفه گیلاس رسیدم و با دقت به اطرافم نگاه کردم، اما برکه نبود، فقط کمی دورتر استخری کوچک و خالی از آب قرار داشت ، … خودم رو به استخر رساندم و لبه آن ایستادم، از قدیمی بودن و ترکهای عمیق روی دیوار به وضوح مشخص بود مدت زمان زیادی از آن استفاده نشده،… با بغض به عقب و رین که چند قدمی ام بود، … نگاه کردم،… تا رین هم لبه ٔ استخر آمد ؛ -R- من که گفتم فقط یه استخر اینجا هست ،… تا کسی ندیدمون بهتره برگردیم ،… ترجیح میدم برای یه استخر خالی خودمو تو دردسر نندازم /* اخمهامو در هم کشیدم و با عصبانیت گفتم: این فقط یه استخر معمولی نمیتونه باشه،… وجودش، کنار جاییکه قبلا برکه بوده، حتما بی دلیل نیست /* رین از من فاصله گرفت و سمت دیگرِ استخر رفت بعد سنگی از کنار استخر برداشت و داخلش انداخت ، … تک سنگ کنار سایر سبزه ها و خاشاک کف افتاد …، بعد رین آهی کشید و گفت: خب! /* به همه جا نگاه کردم تا راهی برای پایین رفتن بیابم ، … اما ناگهان‌ این فکر به ذهنم آمد که بودنم در زمان خودم معنیش اینه که میتونم از نیروهام استفاده کنم،… پس کمی احتیاج به تمرکز دارم، … اما هر چه سعی کردم ، بیفایده بود… /* به رین که سمتم می آمد نگاه کردم، برگشتنم با او معنیه شکست میداد،… به پشت سرم و جاییکه زمانی برکه بود ، نگاه کردم… و یاده موقعیکه با یاکی کنار برکه نشستم رو به خاطر آوردم ، … هنوز میتونم لمس دستهای یاکی روی موهامو وقتی داشت موهامو میبافت احساس کنم،… به همان سمت رفتم و با صدای بلندی گفتم: مطمئنم همین جاست!… /* چند گام سمت درخت شکوفه گیلاس برداشتم بعد چشمهایم را بستم و اجازه دادم تا خاطراتم مرا به جلو هدایت کنند … اما یکباره در دلم گفتم ، نمیخواهم زندگی کنم ، و ناگهان زیر پاهایم خالی شد و درون آبی به سردیه یخ سقوط کردم… ، احساسی مثل زمان سقوط از پرتگاه وقتی یوری به پایین پرتابم کرد ، دارم … یدفعه با صدای رین به خودم آمدم؛ -R-یونا، … یونا! /* میدانستم که این خاصیت آب برکه است که وارد ریه ها نمیشه و انسان رو غرق نمیکنه،… آخرین بار به بُعد دیگری باز شده بود، … که رای نجاتمان داد،… هاشین پرنده تاکنو و یاکی رو به یاد میارم … چقدر دلم برای آن موقع تنگ شده … /* با احساس خفگی دستانمو روی گلوم گذاشتم،… این طبیعی بود چون دیگه برکه به بُعدی دیگه باز نمیشد ، …اما روی سطحش را برگهای خشک پر کرده بود و برای همین برکه از دید پنهان مانده بود … باید شنا میکردم ، … چشمانم را باز کردم ، … اما هنوز بدنم ضعیفتر از آن بود تا بتوانم میان آبِ راکدِ و مملو از گِل و لای شنا کنم ،… تقلا کردنم هم بی اثر بود، با هر دست و پا زدن بیشتر به عمق فرو میرفتم،… تا ناگهان متوجه رین که او هم داخل پرید و خودش را به من رساند شدم و بدن بیحالم را بغل گرفت و سمت بالا شنا کرد… درست مثل مسابقه روز عشق که اوایل ورودم به آکادمی ، برگزار شد،… ایسامو پسر تازه وارد با موهای توسی … که رای بود و با تغییر قیافه خودش را به من نزدیک کرد، … در افکارم بودم که یدفعه به سطح رسیدیم،… رین مرا کناری روی سبزه ها خواباند و در حالیکه با چشمانی پر از اشک نگاهم میکرد، … با صدای پایینی گفت؛ حالت خوبه؟ /*در حالیکه سرفه میکردم و سراپایم خیس بود، … بی اختیار به گریه افتادم و به سختی گفتم: حالا باورت شد! /* رین چند ثانیه با حالتی متحیر به من ماتش برد و بعد دستمو درون دستانش گرفت، بعد سرش رو پایین انداخت و به گریه افتاد،… متعجب نگاهش کردم و گفتم: برای چی گریه میکنی؟! /* رین یدفعه سرش رو روی رانم گذاشت و به پهلو دراز کشید،… متعجب پرسیدم: رین چیشده؟!… چکار میکنی؟! -R- حست درباره من چی بهت میگه؟ -n- حسم؟!… /* با این حرفش به فکر فرو رفتم و گفتم: تو شباهت زیادی به رای داری، اما مطمئنم که خودش نیستی، ، اما در مورد حسم!… هیچ احساسی در برابرت ندارم حتی حالا که دستم توی دستهاته /* رین دستمو آرام رها کرد ، و بعد نشست و با چشمان نقره ای اش نگاهم کرد -R- گفتی رای؟… درست شنیدم! -n- اون پدرمه… این کاخ برای اونه … یا شاید هم زمانی بوده /* رین سرش را به علامت نه تکان داد و گفت: هنوز هم هست، … برای همین کسی اجازه وارد شدن بهش رو نداره، … خیلی وقت پیش شنیدم که خواسته تنهایی اینجا به زندگیش ادامه بده… ، حتی خانواده ما رو هم به جای دیگه ای فرستاد -n- خانواده شما؟! -R- کیهیرو و هاروئه، اما اونها جز ما دخترشون لیا رو هم داشتند، برای همین نگهداریه من و کنای رو مدت کوتاهی به عهده داشتن، …، بعد از اون موقع یسورو با ساکورا بزرگ شد، ما هم با کیجا…میشناسیشون مگه نه؟! /* با چشمهایی گرد نگاهش کردم و بی مقدمه با این تصور که همه افراد خانواده ام رو میشناسه ، گفتم: یاکی… یاکی چطوره؟ /* با این حرفم ، رین کمی خودش رو عقب کشید و گفت: حالش خوبه، /* سرم رو پایین انداختم ، طوریکه موهای مرطوبم صورتم رو پوشوند و به زحمت گفتم: تو ، کی هستی؟ … /* رین از جا بلند شد و گفت: اگر من خودمو معرفی کنم ، ممکنه بیشتر شوکه بشی… پس اول برمیگردیم داخل ، بعداً خودت از همه چیز سر در میاری -n- رین؟ -R-بله! -n- تو خیلی شبیهه رای هستی، دلیلش چیه؟ -/* رین مکثی کرد و گفت: اگر من رو شبیه رای میدونی، … پس اگر کِنای رو ببینی چی میگی! … شنیدم کِنای دقیقا و بی هیچ تفاوتی شبیهشه … /* اما بعد در حالیکه لباسهایش را تمیز میکرد، پشتش را به من کرد و گفت: اما با اینحال اگر اونطور که تعریف میکنن بهش نزدیک بودی، … به راحتی میفهمی ما فقط شباهت بهش داریم، … شباهتِ چهره فرزندان به والدینشون امری طبیعیه /* دستم رو روی قلبم گذاشتم و با کلمات بریده گفتم: فرزندان!… یعنی تو ، کنای و یسورو … فرزندان رای هستید؟!…امکان نداره… غیر ممکنه! -R- فقط من و کِنای فرزندان رای هستیم ، … یسورو و میکو و هیکانا … فرزندان یاکی هستند , مگومی هم فرزندِ کیجا و هاناست /* بُهت زده به رین نگاه کردم و با مکث گفتم: کیجا و هانا؟! … پس من گذشته رو تغییر دادم ، واقعا این کار رو کردم ! /* رین به من نزدیکتر شد و گفت: نیازی به اثبات حرفت نبود، وقتی خواستی ببوسمت حدس زدم چهره ام به نظرت آشنا رسیده … و از جاییکه من شباهت زیادی به رای دارم ، انتظار همچین عکس العملی رو ازت داشتم /* با بغض به صورت رین زُل زدم و گفتم: فکر میکنی در واقعیت من کی ام؟! /* رین فقط نگاهم کرد ، بعد سرش رو پایین انداخت و گفت: تصاویری که داخل راهروها از یک دختر در حال نواختن شاکوهاچی بود رو دیدی؟ /* کمی فکر کردم و گفتم: آره، دختری با موهای بلند تیره که کیمونوی گلدار تنش داشت -R- اونها رو یسورو ، از روی نقاشیهای قدیمی که داخل همین کاخ بود ، کشیده،…به ما گفتن اون خیلی به مادرمون ناکایاما شباهت داره… خودتی، نه؟! /* سرم رو به علامت نه تکان دادمو گفتم: غیر ممکنه ، هر چند مدت زمانی رو از همه دور بودیم ، اما … من اینهمه مدت از رای و بقیه فاصله نداشتم!، … در این صورت باید به دنیا اوردن شماها رو به یاد می آوردم ، … و اگر حرفات راست باشن من الان صاحب پنج فرزندم؟! /* رین با لبخندی آمیخته با تردید گفت: تو واقعاً ناکایاما هستی؟! /* اخمهایم درهم رفت و با صدای محکمی گفتم: معلومه که خودمم -R- تو بیست و یک سالِ که رای رو ترک کردی ، این مدت به نظرت زمان کمیه؟! /* با دهانی نیمه باز حیرت زده به رین خیره ماندم، … بعد با خودم گفتم؛ چقدر این احتمال وجود داره که این ساعت مچیه شگفت انگیز منو به زمانی حتی جلوتر از دوران خودم برده باشه! … ولی با یک حساب سر انگشتی متوجه شدم من جاهای زیادی، با هویتهای متفاوت زندگی کردم ، … |* یادم نمیاد از چه زمانی دیگه به عدد سنم و گذر زمان اهمیت ندادم، … ثابت بودن حالت جسمیم باعث شده تا هرگز به اینکه زمان چطور میگذره، بی اهمیت بشم …در حقیقت پیر نشدن ویژگیه دردسرساز و در عین حال منحصر بفردیه! /* تقریباً در مرز جنون بودم ، که یدفعه بدنم واکنش عجیبی نشان داد و بلافاصله پرسیدم : الان رای کجاست؟ /* رین دستش را داخل موهایش برد‌ و بعد از لحظه ای مکث گفت: نمیدونم … فقط آیرا و میناکو ازش‌ باخبرن -n- چی؟! /* رین نگاهی از سر نا امیدی به من انداخت و گفت: رای تا به حال حتی یکبار هم خودش رو به من و کِنای نشون نداده، ما از رای فقط اسمشو شنیدیم… /* سرم رو پایین انداختم و گفتم: میخوام تنها باشم /* رین لحظه ای بیحرکت سر جایش ماند ، بعد با صدای پایینی گفت: میتونی مراقب خودت باشی؟ /* با بغض گفتم: سعی میکنم -R- پس بذارش برای وقتی دیگه، نمیخوام کسی بفهمه اینجا بودیم -n- در مورد هویتم چی؟… به بقیه نمیگی! -R- اگه تو نخوای حرفی نمیزنم -n- باشه… پس مثل راز پیش خودت نگهش دار… در هر حال من نمیتونم مادرت باشم… قبولش برای خودم هم سخته، میفهمی که چی میگم؟! -R- اوم، باشه /* همینطور که کنار رین راه میرفتم و از برکه ، که در گذر زمان تبدیل به مرداب شده بود، دورتر میشدیم ، با افکار مُشوشم درگیر بودم ؛ |*رین نمیتونه پسرم باشه … از اینکه همونجا روی تپه منتظر بیدار شدن رای نشدم، پشیمونم،… /* وقتی همراه رین به داخل خانه برگشتیم، روی مبل سفید رنگ‌ی که آنجا بود، نشستم و به رین که روبرویم ایستاده بود خیره شدم،… چندتا از دکمه های پیراهنش از هم باز شده بودند، … بطور خودکار که دیوار ها دوباره جای پنجره ها رو گرفتند ، … آهی کشیدم و با لبخند گفتم: خوشحالم… -R- چون اینجایی؟! /* سرم رو به علامت نه به اطراف تکان دادم و گفتم: برای اینکه تونستم سرنوشت کیجا و هانا رو عوض کنم خوشحالم -R- که اینطور پس حوادث زیادی وجود داره که من ازشون بیخبرم، ولی فعلا نمیخوام با سوالهای بیهوده خسته ات کنم، لطفا سر فرصت همه رو برام تعریف کن /* بعد رین مهره ای که روی گوشش بود رو بیرون اورد و گفت: این رو همراهت داشته باش،… مطمئنم لازمت میشه… سیستم های امنیتی …شهروندهای این منطقه رو با این دستگاه شناسایی میکنن -n- پس خودت چی؟ -R- هر شهروند معمولا دوتا داره /* موهایم رو پشت گوشم بردم و گوشم رو سمت رین گرفتم،… رین نزدیکم آمد ، کمی خم شد و مهره رو روی گوشم نصب کرد ، … و لحظه ای بعد دستش را روی موهام کشید و گفت: موهای بلندی داری! /* به صورتش نگاه کردم و گفتم: ایرادش چیه؟! /* رین عقب رفت و گفت: موقعیکه نیروت برگشت ، باید تغییر قیافه بدی،… وگرنه سایرین هم مثل من پیِ به هویتت میبرن! /* پوزخندی زدم و با شیطنت خاصی گفتم: نکنه میخوای فقط مادر خودت تنها باشم؟! -R- میخوام… معلومه که دلم نمیخواد با چهار نفر دیگه شریکت بشم -n- اما من هنوز نقش مادریه خودم رو حتی برای تو هم نپذیرفتم /* رین لبخند تلخی زد و گفت: درسته، … پس حداقل قول بده وقتی منو به عنوان فرزندت قبول کردی برایم آواز بخونی، … تعریف صدات رو خیلی شنیدم |* گرچه احساسی نسبت به رین ندارم، اما دلم میخواد بغلش بگیرم، … ولی من حتی دوران کودکی اش را هم ندیدم /* رین اشکهایش را پاک کرد و گفت: قبل از حمام رفتن، چیزی میخوری برات بیارم؟ -n- فقط یه لیوان آب -R-باشه /* اما هنوز رین یه گام هم برنداشته بود که در باز شد، و صدای پسر جوانی که گفت: من برگشتم ، …به گوشم رسید، …رین بلافاصله به من پشت کرد و جلوی من ایستاد تا دیده نشم! -R-خوش اومدی یسورو **یسورو نگاهی به سر و وضع آشفته رین انداخت و گفت: اون بیرون هوا صافه، … اما انگار به تو صاعقه خورده! ** رین لبخندی زد و گفت: از هر چی مهمتر برات یه سوپرایز عالی دارم /* با این حرف رین نفس تو سینم حبس شد، اما مطمئن بودم که نمیخواد در مورد من توضیحی به یسورو بده، ** یسورو با خونسردی کوله اش را روی مبل انداخت و گفت: جداً … آبنباته یا آلبوم هیکانا ؟ ** رین با نیشخند گفت: هیچکدوم، اون یه دختر با چشمهای درخشان و موهای روشنه … درست مثل همون نقاشی ای که داخل اتاقت کشیدی! /* بلافاصله تمام قدرتم رو روی خودم متمرکز کردم ، اما به خاطر گذر از تونل زمانی، بدنم ضعیف بود،… بنابراین مستأصل گفتم: رین!… /* بعد دستش را گرفتم، و متوجه ورود نیرویی جدید به بدنم شدم، … تا وقتیکه رین ، دستم را رها کرد و از روبرویم کنار رفت ، …چشمم که به یسورو افتاد،… شباهت عجیبش به یاکی باعث شد اشک داخل چشمهایم جمع شود،… یسورو هم بُهت زده نگاهم کرد،… همانطور که به صورتش زُل زده بودم، … اشکهایم ناخودآگاه سرازیر شد… رین کنار یسورو رفت و گفت: چرا وایسادی ؟!… برو جلو باهاش حرف بزن! /* اما یسورو به من و رین نگاهی غضب آلود کرد ، کوله اش را برداشت، و بی هیچ حرفی ، سمت راهرو و داخل اتاق دوم رفت،… از جا بلند شدم و خواستم دنبالش برم که یدفعه رین شروع به سرفه کرد، … و هر لحظه سرفه هایش شدیدتر شد ، … طوریکه انگار به سختی میتونست نفس بکشه،… دست پاچه کنارش رفتم، … اما با بالاتر رفتن صدای سرفه اش، … یسورو سراسیمه از اتاقش بیرون دوید ، و با دلواپسی کنار ما آمد و من رو به عقب هل داد و به رین کمک کرد تا بشینه و شروع به گشتن جیبهای لباس رین کرد و همینطور که دنبال چیزی جستجو میکرد گفت: کجاست رین؟… اینبار کجا گذاشتیش؟… /* اما رین با ناراحتی در حالیکه به من نگاه میکرد، و تلاش داشت با اینکه تنفس برایش مشکل بود ، خودش رو طبیعی نشون بده… تا یک مرتبه یسورو ویال کوچک شیشه ای ، قرمز رنگی رو شکست و گوشه لب رین گذاشت ،… رین بعد از خوردنش آرامتر شد ، … و با کمک یسورو دراز کشید ، بعد یسورو از کنار رین بلند شد و گفت: میرم کمی غذا بیارم بخوری … انرژی زیادی از دست دادی /* بعد از رفتن یسورو ، رین در حالیکه بی رمق نگاهم میکرد، دستش را سمتم دراز کرد و لبخند زد،… مثل اینکه میخواست مادر خطابم کنه، اما جرات اینکار رو نداشت… … رفتم و بالای سرش نشستم ، و همانطور که چشمم به یسورو بود که حواسش به ما نباشه،… به آرامی روی صورت رین خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم، … ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی