• 782

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۴۹

    ** آیرا برای اینکه در میان تشعشع نور چهره دختر جوان را واضحتر ببیند، دستش را سایبان چشمهایش قرار داد و با دیدن دختر که با گوشهای روباهی و چندین دم در پشت سرش و موهای بلند تیره و نگاه نافذش او را نگاه میکرد، نا باورانه گفت؛ ناکا!… این تویی ناکا؟!… تو فرشته قلب رای هستی؟!… اما چرا این قیافه ای… یه یوکایی ! ** دختر جوان کمی نزدیکتر آمد و در حالیکه لبخند بر لب داشت ، گفت: این جای خوشحالیه که فرزندم تا این حد به من شباهت داره ، … ولی من ناکا نیستم … اسمم کایداست، مادر ناکا. ** آیرا کمی به فکر فرو رفت و زیر لب گفت : کایدا ؟! … مطمئن نیستم اما به گمونم این اسم رو شنیده باشم ،… گفتی شما مادر ناکایی؟ -ka-بله، هستم،… -a- شما واقعا به زیباییه ناکایی ، یا شاید بهتر‌ باشه بگم ناکا به زیباییه شماست ** کایدا نگاهش را پایین انداخت و گفت: اما من قبلا هم تو رو دیدم،… ** آیرا متعجب گفت: منو دیدی؟ ** کایدا به چهره آیرا نگاه کرد: با دقت اطرافت رو ببین،… خوب نگاه کن … چیزی خاطرت میاد؟ ** آیرا نگاهش را اطراف چرخاند و بعد گفت: نه هیچی ، من اولین باره پا به اینجا میذارم ، چطور بشناسمش؟ ** کایدا دستش را سمت آیرا دراز کرد : اینجا نور زیاده… بیا راه بریم و حرف بزنیم **آیرا به عقب نگاه کرد و با نگرانی گفت: من فرصتی ندارم ، تکه قلب رو بگیر … این کاری بود که کیجا میخواست انجام بدم،… من باید سریعتر برگردم ** کایدا به امتداد نگاه آیرا نگاه کرد: نگران اوهاتان نباش ، با وجود ماسک و میتوری اون اینجا فقط طلسمش باطل میشه و به شکل اصلیش که یه اژدهاست، در خواهد اومد ** آیرا متحیر به کایدا نگاه کرد: چی؟! -ka-رای، هیچوقت کاری رو بدون فکر انجام نمیده، برای همین موقع میتوری رو به اون داده،… حالا دنبال من بیا ** آیرا مردد بعد از کایدا راه افتاد ، تا کم کم از قلب نورانی دور شدند،… و کایدا ایستاد و به خانه کوچکی که آنجا بین فضایی سرسبز قرار داشت اشاره کرد و بعد به ماه که به شکل دایره بزرگ نورانی در میان آسمان شب میدرخشید ، اشاره کرد: بازهم چیزی به خاطرت نمیاد؟! ** آیرا نگاهی عمیقتر به همه جا انداخت: متاسفم ، من این خانه و این مکان رو هرگز ندیدم ** کایدا آهی کشید و گفت: اما شما آنموقع همه اینجا بودید،‌ … وقتی با گارا مبارزه کردید، ** آیرا یدفعه با صدای بلندی گفت: امکان نداره!… اینجا همون تپه نفرینِ ایمانه! ** کایدا با سر تایید کرد و گفت: البته این بُعدیه که جز رای، کسی قادر به دیدنش نبود… اما مدتی قبل، رای ناکا رو همراه خودش به این بُعد آورد ، ولی من نمیتونستم خودم رو به ناکا نشون بدم، اون قدرت دیدن مرا نداشت،… و از اینکه کنار رایه ، راضی به نظر میومد ولی تمام مدت، وجودش محو شخص دیگه ای بود، … ** کایدا یدفعه سمت آیرا برگشت و بازوهایش را محکم در دستانش گرفت و در حالیکه آنها را میفشرد ، رو به آیرا گفت: تو باید به رای بگی ،… به رای بگو دیگه دنبال جسد من نباشه،… بهش بگو که بدنمو گارا سوزونده … و از این تلاش بیهوده برای باز گرداندنم به این دنیا دست برداره،… اون باید تمومش کنه -a- آخ آخ… دردم گرفت ، … گفتی گارا؟!… ** کایدا آیرا رو رها کرد و با صدایی گرفته ادامه داد: اون باید بپذیره، جسمی که مناسب روح من باشه ، دیگه وجود نداره ، … کیکارو برای زنده نگه داشتن ناکا به ناچار من رو از کالبد ناکا خارج کرد، تا جسمش مجبور به تحمل بارِ دو روح نباشه ،… ** کایدا به آیرا لحظه ای در سکوت نگاه کرد و بعد از آهی گفت: تا وقتی من فرشته این مکانم ، هیچکدوم از تکه های قلب رای، برای برگرداندن قدرتهای اون کافی نیستند،… ** کایدا با بغض به آیرا نگاه کرد و بعد با صدایی لرزان گفت: خوشحالم که اینجایی،… حالا کسی هست تا رازی که سالیان طولانی روی دلم سنگینی کرده رو باهاش درمیون بذارم -a- راز؟! -ka-تا جاییکه میدونم، کیکارو نسبت به تو تا بقیه خدایان بیشتر اطمینان داشته و قابلیتهای خداییه زیادی رو در اختیارت گذاشته، … من هم میخوام این اطمینان رو حالا که موقعیتش پیش اومده به تو داشته باشم -a- اگر من برای تو یه جسم مناسب پیدا کنم… ** کایدا حرف آیرا رو قطع کرد و گفت: من نمیتونم در جسم دیگه ای باشم ، رای هم این رو فهمیده که میخواد جسم من رو پیدا کنه …لطفا با من تا نزدیکیه دریاچه بیا ، … حرفهای مهمی دارم که باید بشنوی ** آیرا همانطور که چشمش به آن خانه زیبای کوچک اما در عین حال مجلل بود ، و کایدا رو دنبال میکرد ، گفت: چه خانه ٔ عجیبیه ، می تونم داخلش رو هم ببینم؟… ** کایدا لحظه ای ایستاد و به خانه نگاه کرد و گفت: اینجا خانه ٔ منه ، بعد از شنیدن حرفهام اگر خواستی میتونی با من بیای و از داخل هم تماشاش کنی،… اما اگر آتش با همین سرعت پیشروی کنه ، به زودی اون هم خاکستر خواهد شد -a- منم برای همین اصرار دارم با گرفتن حداقل یه تکه قلب مانع ورود آتشِ درون رای به اینجا بشی ** کایدا رو به آیرا کرد ، و بعد دوباره بدون هیچ حرفی راه افتاد ، آیرا هم تا کنار دریاچه همراهیش کرد ،… حاشیه دریاچه کایدا به آرامی روی زمین نشست و به افقی دور دست خیره شد -ka- لطفاً بشین ** آیرا در حالیکه عطش زیادی برای لمس حتی یکی از دمهای زیبا و خز مانند، کایدا پیدا کرده بود، و سعی داشت جلوی این حسش را بگیرد ، با فاصله کنار کایدا نشست … کایدا با صدای ضعیفی گفت: به راز من خوب گوش کن ، … شاید بعدا برای آرام کردن رای بهش نیاز پیدا کنی ** آیرا نفس عمیقی کشید و گفت: مثل جانم از رازت نگهداری میکنم -ka- نمیدانم چقدر از گذشته رای با خبری ، برای همین میخواهم اول به عنوان مقدمه مقداری از زندگیه خودم برایت تعریف کنم ؛ -a-سراپا گوشم… ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی