• 349

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۵۰

    -* /* با دیدن یسورو که دستش را روی دهانم گذاشت تا مانع شهوتم از بوسیدنش بشه …چشمهامو بستم و خودمو عقب بردم و کف دستانمو روی صورتم گذاشتم و با تمام نیرویی که در بدنم باقی مانده بود، با صدای بلندی گریه کردم ،… و یدفعه با احساس دستش روی بازوم در حالیکه یکه خورده بودم که تونسته حرکت کنه،…گفت: گریه نکن، یونا-چان… گرچه من یه انسان ساده به نظر میام ، اما تفاوت جادو و واقعیت رو میفهمم،… با جادویی که رین روی تو گذاشته… سخت میشه به هویت واقعیت پی برد، اما نمیتونی تا ابد که با جادوی اون زندگی کنی،..‌. آم اصلا هیچی… بهش فکر نکن. /* دستهامو پایین اوردم و به یسورو که از جا بلند شد و داخل یکی از اتاقها رفت نگاه کردم،‌… |* آه، پس اون فهمید ، من نیروهام اینجا هم فعال نیستند ، پس اشتباه میکردم ، من در زمان خودم نیستم … به آینده اومدم ،… اما درکش برام خیلی سخته … من چطور صاحب پنج فرزند شدم ، با اینکه رین گفت من بیست و یک‌ سال از اونها دور بودم ! … /*از جا بلند شدم و جلوی در اتاق ایستادم … در زدم و گفتم: میشه بیام تو؟! /* لحظه ای بعد در باز شد و صدای یسورو آمد: بیا داخل /* آهسته داخل رفتم ، و بدون توجه به اطرافم گفتم: یسورو … -از این طرف بیا من پشت پرده ام … /* پرده سیاهی که وسط اتاق کشیده شده بود را کنار دادم و با دیدن دیوار و نقاشیه منحصر به فردی که از آسمان و پیانو و دختر مو سفیدی که در میان آبیه آسمان با بالهای گشوده و سفیدش میان لکه های سفید ابرها در حال نواختن پیانو بود، بی اختیار گفتم: محشره … /* بعد سمت یسورو که همچنان پای نقاشیه روی دیوار با وسایلش چهار زانو نشسته بود رفتم و از پشت دستهامو روی گردنش حلقه کردم، و سرشو بوسیدم و در حالیکه می بوییدمش گفتم: معذرت میخوام ،… /* بعد عقب رفتم و به گوشه ای از تابلو اشاره کردم و گفتم: پس این همون تابلوی مشهوریه که رین گفت، هنوز اینجاش کار داره مگه نه؟!، کارت عالیه یِی ، میخوای تو تموم کردنش کمکت کنم؟! /* یسورو سرش رو پایین انداخت و یدفعه در حالیکه با صدای بلندی میخندید گفت: یِی!!…این دیگه چجور اسمیه؟ /* با لبخند گفتم: تو از اسم یسوکه خوشت نمیاد،… یسورو هم که تو زبون خوب نمیچرخه ، ولی یِی اسم خوبیه نه تنها مخفف هر دو اسمه، معنیه هنرمند هم میده -Ye- که اینطور،… -n- میتونم بپرسم اون دختر کیه؟ -Ye- نه! -n- هاه؟!… آخه چرا؟! -Ye- چون اون خیالیه ، شخص خاصی نیست -n- اما اون مثل من موهاش کوتاست ، و رنگ موهاشم روشنه -Ye- من این نقاشی رو از خیلی وقت پیش کشیدم ، پس این تو هستی که درحال حاضر ، به لطف رین بهش شباهت داری. |* ناگهان بغض گلومو فشرد ، و با خودم گفتم: همینطوره،… مثل تو که شبیه عشق من هستی، … این دنیا رو شباهتها میسازن ، اما احساسی که ما به افراد پیرامونمون داریم شرطه… -n-این تابلو داره میگه تو عاشق اون دختر هستی، مهم نیست یه تصور خیالی باشه ، یا واقعیت اما تو احساسی که از اون میگیری من بهت نمیدم، /* یسورو همینکه خواست حرف بزنه، دستش رو روی مهره گوشش گذاشت و رو به من گفت: تانیا داخل واحدها فعالیت نداره اما از طریق مهره ها میتونه با ما مرتبط باشه،… رین و کِنای برگشتن ، … فعلا اینجا باش ،… کِنای با غریبه ها به سختی کنار میاد ، … ، اگه رین میخواد با من باشی حتما دلیلی داره،… پس زیاد پا پیچت نمیشم ، ولی اگه میخوای یه مدت اینجا باشی جلوی کِنای آفتابی نشو…‌ /* بعد از جا بلند شد و ادامه داد: بذار یه نصیحتی کنم، اگر کِنای رو دیدی آرامشتو حفظ کن ، و هر کاری خواست انجام بده، حتی اگه گفت باید بری، بدون چون و چرا حرفشو قبول کن و برو /* سرم رو به علامت باشه تکان دادم ، و با نگاه یسورو رو تا وقتی از اتاق خارج شد بدرقه کردم … ، بعد نگاهم روی نقاشیه دیواری ماند،… دلم میخواست کِنای رو ببینم اما از قرار هم رین و هم یسورو هر دو خیلی از او حساب میبردن، … شاید از کنای میترسند، اما اگه این دنیاییه که ساعت مچی منو اورده ، حداقل دیدن کوتاه فرزندانم حقمه،… نه تنها کنای بلکه میخوام هیکانا و میکو هم ببینم ،… و نمیخوام خودم رو از اونها پنهان کنم… ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی