• داستان عشق فراموش شده قسمت ۷۰

    -* /* رای یاکی را با دو دست به عقب میراند: به خاطر ناکا؟!… تو گفتی به خاطر ناکا؟!… تو منو میبخشی‌ ؟!… من همسر آیندتو با کلک از چنگت در اوردم … مهم نیست هدفم چی بود … من زندگیه تو و ناکا رو نابود کردم…هرچقدر هم سعی کنم موجود خوبی باشم موفق نمیشم…به هرکی اطرافمه آسیب میزنم،… ترحم تو رو نمیخوام، میدونی اگه من جای تو بودم هیچ رحمی از خودم نشون نمیدادم. -y- این مزخرفاتو تمومش کن رای … ما هیچکدوممون جای اون یکی نیست، گرچه شک ندارم تو هم ، همین کارو میکردی… -r- من باید تو رو هم مثل کیوجیما میکشتم… گذشتن از تو باعث شد به این دردسرها بیفتم -y- کیوجیما ؟! -r- زمانی اون بهترین دوستم بود … حالا دیگه اون فقط یک خاطره آزار دهنده از گذشتمه که نمیخوام در موردش حرفی به زبون بیارم. -y- رای قلب تو در سینه های ما خداها میتپه … پس تو چطور با سرزمین قلبت در ارتباطی؟ -r-کیکارو اون سرزمینو درست کرده … درختان شکوفه و موجوداتش که درون اون سرزمین بودن ، همه و همه رو … اون همینکارو برای گارا هم انجام داد … اما گارا خودش برای سرزمینش فرشته عشق می ساخت … ولی فرشته من… -y-پس تو هم یه فرشته برای سرزمینت داری، تو باید ارتباطتو با اون سرزمین قطع کنی رای میفهمی؟ من اینکارو برات انجام میدم -r- میخوای فرشته عشق منو از بین ببری؟!… من نمیدونم با از بین رفتن اون سرزمین چه اتفاقی برای من میوفته!… اما در اون حالت من قدرت خداییه کیکارو رو از دست میدم. -y- برای این فکرا دیر شده ، گارا هم وقتی سرزمینشو از دست داد قدرت خدای تاریکی ازش گرفته شد -r- اما یاکی فرشته سرزمین قلب من … اونو من نساختم که کشتنش برات آسون باشه … در هر حال من به ته خط رسیدم یاکی… خواهش میکنم منو بکش... با خوردن خونم… -y- فقط بگو چطور میتونم بکشمش؟ -r- اون تونل طلایی رو به خاطر میاری؟ -y-کدوم تونل؟ -r- که اینطور … پس تو خاطره ای از اینکه ناکا به گذشته رفته بود و اونو از تالار جشن اوردی، نداری… فقط منم که حافظه ام حتی با تغییرات زمان پاک نمیشه. ناکا میخواست با تغییر گذشته ، آینده جدیدی بسازه… برای زنده موندنش من ناچار شدم روح کایدا رو فرشته عشق سرزمینم قرار بدم … تنها درختی که درون سرزمینم باقی مونده و کایدا ازش محافظت میکنه روح ناکاست … که کیکارو با اون به ناکا زندگی بخشیده -y- چی؟! ... ناکا؟! -r-اینکه بذارم ناکا عشقشو خودش انتخاب کنه ، شرطی بود که کیکارو برام گذاشت … فقط باید میذاشتم کنار تو بمونه … من برای اینکه روح کایدا رو به ناکا برگردونم باید اونو به سرشت یوکاییش برمیگردوندم … /* رای ناگهان از درد فریاد بلندی میکشد … کمی که آرام میشود، به چهره نگران یاکی نگاه میکند: من به کیکارو قول دادم من آخرین نسل یوکاییها باشم اما قولمو زیر پا گذاشتم ، برای همین ناکا نباید فرزندی از نسل خودش به وجود بیاره، سایو متوجه قصد من شد، برای همین از میناکو خواستم نابودش کنه… اما اون هم از پس اینکار بر نیومد…احتمالا سایو همه حقیقتو بهش گفته،… من سایو رو فرستادم تا ناکا رو برگردونه چون به نیروش برای حفظ کردن سرزمین قلبم نیاز داشتم، اینطوری حداقل مانع نابودیه روح کایدا میشدم… حتی از دِن و ساکورا برای از بین بردنش استفاده کردم اما اونها هم موفق نشدن … اگه ضعیف نبودم با‌ برداشتن طلسم جیرو ، جیرو میتونست این کارو انجام بده …مطمئناً… تو هم مثل اونا از پس کشتن ناکا بر نمیای. /* یاکی در حالیکه بدنش میلرزید: ناکا رو بکشم؟! /* رای دکمه های پیراهنشو بازکرد و از سرشونه اش پایین آورد..‌. لازم نیست انجامش بدی،‌ من به قدری ضعیف شدم که نتونم از خودم در برابرت مقاومتی نشون بدم … از وقتی فرشته تو با کیجا جابجا شد تو دیگه خدای مرگ نیستی … تو خدای صلح هم نیستی … در حقیقت تو و کیجا با بیرون کشیدن فرشته هاتون ، قوانینو نقض کردین … و دیگه خدا نیستین… نیروی خداییه هر دوی شما به من برگشت و من اون نیرو رو به سایو دادم … به خیال اینکه بتونم با کمکش ناکا رو برگردونم… اما اون ناکا رو طلسم کرد، اون از مهرهٔ خودش روی جیرو استفاده کرده، حتی میتوری رو هم آلوده کرد … و ناچار شدم از خودم دورش کنم … جیرو سعی میکنه از ناکا مراقبت کنه اما تا وقتی طلسم سایو روشه نمیتونه زمان ثابتی رو حفظ کنه… من میناکو رو فرستادم تا سایو رو نابود کنه، تا نیروییکه ساکورا و کیجا و تو بهش منتقل کردین برگرده… میناکو به من گفت انجامش داده ولی از جاییکه گفتی حال ساکورا خوب نیست تردید دارم که تونسته باشه… یاکی من دیگه توان تحمل این درد رو ندارم … -y- به همین راحتی داری تسلیم میشی؟ -r- نباید به من رحم کنی… فقط جون خودتو نجات بده… تو میتونی با خوردن خونم خودتو نجات بدی…نگران نباش یه مقدار کم از خون من تو رو خاکستر نمیکنه … /* یاکی در حالیکه دستانش را مشت کرده ، فریاد میزند: -y- دیگه نمیخوام حرفی بشنوم رای... اگه اون سرزمین نابود نشه … و تو همچنان باهاش در ارتباط باشی قدرتهای شیطانیت تو رو به اهریمن تبدیل میکنن… /* باران با شدت شروع به باریدن میکند -y- نمیخوام با آتیش درونت بسوزی رای… برای نجاتت هر کاری میکنم، … این باران دمای بدنتو پایین نگه میداره…،تسویه حساب ما باشه برای بعد،‌ … هر وقت در این فاصله نزدیک ازت قرار میگیرم متوجه میشم ، نمیتونم ازت دلگیر باشم و ندایی از درونم میگه تو همون خدای والایی که تصمیمی بدون فکر و دلیل نمیگیره. /* رای دستانشو روی چشمهاش میگذارد و مینالد: این یعنی کشتن ناکا ناراحتت نمیکنه؟ -y-ن‍...نه…اگه این تنها راه برای نجات تو و سایرینه… ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی