• 198

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۷۴

    /* صورتمو برگرداندم و خودمو عقب کشاندم … -y- ناکا؟!… چیشده؟ n- چیزی نیست فقط زودتر بیا بریم خونه -y- از اینکه بوسیدمت دلخوری! n- نه… نمیدونم … شاید … تو قبلا… y- عذر میخوام نباید بدون مقدمه اینطور رفتار میکردم … حتما شوکه شدی… شاید نمیخواستی اولین‌ بوسه ات … بدون هیچ تشریفاتی باشه … من از رفتارم واقعا پشیمونم … میتونی این خطای منو نادیده بگیری… لطفا. n- خطا؟! y- نگام کن ناکا … منو بخشیدی؟! n- یاکی؟ y-جانم n-اگه من بگم ، یویی بهت علاقه زیادی داره ، جوابت چیه؟ /* سرمو بالا گرفتم و در سکوت به درون چشمانش خیره شدم … یدفعه دستم را گرفت و بغلم زد و سوار موتورم کرد … کلاه کاسکت را روی سرم گذاشت و یه ضربه هم روی سرم زد … -y- دیگه نمیخوام حتی یه کلمه هم درباره یویی حرفی بشنوم … من فرشتشم … اما برده اش نیستم … من به اجبار کنارشم … /* در تمام طول مسیر دیگه حتی یک کلمه حرف هم نزدیم … یاکی روبروی مکان من موتور را نگه داشت … آهسته پایین آمدم کلاه را دستش دادم … باد میوزید و موهایم را آشفته میکرد… خواست موهامو از صورتم کنار بزند، که از او فاصله گرفتم … به آسمان که نزدیک طلوع ، حالتی گرگو میش به خود گرفته بود نگاه کردم : چه زود صبح شد… y- به شینا بگو همراه من بودی /* پاسخ یاکی رو فقط با یک لبخند دادم … ولی مطمئنم اون به یویی نمیگه با من بوده... حتی بعد از رفتن یاکی … فقط به مکان یاکی و یویی ماتم برده بود … و نگاهی منزجر به مکان خودم انداختم … و ناخودآگاه اشکهایم سرازیر شدند … به جاده و لامپها که راه را روشن میکردند … نگاه کردم … بعد از خانه و باغ ساکورا و مادرش آتساکو … باید به سمت معبد کوچک نزدیک آکادمی میرفتم … از آنجا میتوانستم به راحتی مکان تقریبی بُعد مخفی رای رو پیدا کنم و آنجا مخفی شوم … و تا آمدنش صبر کنم… خداحافظ یاکی … نمیدونم یویی میتواند سرنوشتش را به تو گره بزند یا نه … اما من رای رو نا امید نمیکنم … اون در سرزمین کهن چین به دنیا آمد و به سرزمین آفتاب مهاجرت کرد … و سرچشمه به وجود آمدن شما خداها بود … نباید به خاطر من تلاشهاش پوچ بشن … اینبار انتخاب اشتباه نمیکنم … … وقتی به اواسط جاده رسیدم … برف شروع به باریدن کرد … سرمای شدیدی رو روی ساقهای پام احساس کردم … برف وارد کفشهایم شد … انگار قصد رسیدن نداشتم … یادم نبود در این زمان و مکان من یک انسان ضعیفم نه یوکایی نامیرا…احتمالا سرنوشت من مرگ در همینجاست … به ساعت مچی نگاه کردم: جیرو تو میخوای من بمیرم؟!… دیگه راه فراری ندارم… شاید اینطوری بهتر باشه … من از مرگ نمیترسم … مثل رای … … ازت متنفرم اینوری که منو از رای جدا کردی … گارا … در این زمان اون هنوز زنده است … اون مقصره … خودخواهیش … طمعش … متاسفم بابا … میخواستم جبران کنم … … /* در یک لحظه روی سطح برفها دراز کشیدم و چشمامو بستم … -n-من از تقدیرم فرار نمیکنم … میپذیرمش. /* خواب کم کم درونم رخنه کرد و دیگر چیزی نفهمیدم . ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی