• 414

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۵۵

    /* همانطور که رین بغلم گرفته بود ، از اینکه دوباره مامان صِدام کرد ، ناخود آگاه به خنده افتادم … رین که فکر کرد دارم گریه میکنم ، نگران ازم فاصله گرفت و با دلهره گفت: چیشد؟!… جاییت درد گرفت؟!… اما وقتی متوجه خنده هایم شد ، با چشمانی گرد بهم خیره ماند ، با خنده گفتم: رین ، من هرگز کسی رو توی زندگیم نداشتم که مادر صداش کنم ، وقتی منو مامان خطاب میکنی ، احساس میکنم خیلی بزرگ شدم . /* رین به من نزدیکتر شد و گفت: مگه الان چند ساله هستی؟ /* به فکر فرو رفتم ، بعد با صدایی پایین گفتم : از یه جایی دیگه به عدد واقعیه سنم دیگه اهمیتی ندادم، وقتی پیر نشی و جسمت فرسوده نشه دونستن سن چه فایده ای داره ، وقتی قراره تا ابد همینطور به یک شکل زندگی کنی؟! /* رین دستمو توی دستش گرفت: کاش هیچوقت عوض نشی … ناکایی که در این دورانه ما رو ترک کرده … اون یه مادره سنگدله … /* با عصبانیت گفتم: من حق انتخاب داشتم ، برگشتن پیش پدرم ، یا دوباره فرار کنم … من پدرمو انتخاب کردم و به وجود شماها پی بردم ، احتمال میدم اون ناکایی که در این دورانه نتونسته رای رو ببخشه … اون اِنزوا رو انتخاب کرده … وقتی نمیدونم شما هستید ، تنفر کِنای ازم بی دلیله … تو هم نباید منو مقصر ببینی، رین. /* سرم رو به اطراف چرخاندم و با دیدن آینه قَدی ، دست رین را محکم درون دستم فشردم ، روبروی آینه ایستادم و گفتم: موهای سفید کوتاه ، با همون لباسهای یقه ملوانی و یه کلاه برت ، رنگ چشمهامم آبی باشه -R- چرا نمیخوای یاکی بشناستت؟ -n- رین، من و تو میریم، منو پیدا کنیم … نمیخوام فعلا یاکی چیزی در مورد من بدونه … اینطوری خیال تو و کِنای هم راحته… اما اگه من اینجا بمونم … اگه اینجا بمونم، رای رو از دست میدم … من باید به گذشته برگردم تا دارویی که کارلا رازشو بلده برای رای ببرم، با این شرایط نمیخوام دوباره به یاکی وابسته بشم . /* رین دستشو روی سرم گذاشت و گفت: اما ما که نمیدونیم تو کجایی! -n- من قراره دنبال خودم برم نه یه آدم غریبه، من هم روشهای خودم رو برای پنهان شدن داشتم … پس حالا بهتره یونا باشم نه ناکایاما. /* رین سرش رو نزدیک گوشم اورد : باشه پس تو یونا دوست دخترم هستی، آره؟ /* با سر تایید کردم ، و چشمهامو بستم ، رین با صدایی آرام گفت: اگه اینبار تغییرت بدم ، مطمئن نیستم بتونم به راحتی به حالت اولت برت گردونم‌ . -n- کارتو انجام بده … در هر حال من نمی تونم وقتی ناکای واقعی اینجاست ، به شکل اون توی این دنیا باشم! /* با صدای یاکی از پشت در که با صدای بلندی گفت: رین ، تصمیمت چیه ؟… پلکهایم از هم پرید ، -y- تا ابد میخوای با اون دختر داخل اتاق عشق بازی کنی … یا میری فلوشوکا؟ /* وحشت زده به رین نگاه کردم و گفتم: فلوشاکا کجاست؟ -n- کاخ رای … مهندسی که ربات هوشمند تانیا رو توش کار گذاشته این اسم رو بهش داده … همه ساختمانها اسم گذاری شده اند، /* بعد عقب رفت سر تا پام رو براندازی کرد و گفت: خودتو نگاه کن ، ببین خوشت میاد /* بعد از جلوی آینه کنار رفت، و با صدای بلندی گفت: یاکیا ما امشب اینجاییم… بعد از اتاق بیرون رفت ،… به خودم داخل آینه نگاه کردم ، … شبیه نقاشیه روی دیوارِ اتاق یسورو شده بودم … کلاه برت رو روی سرم مرتب کردم … که رین داخل اتاق برگشت و گفت: امشب همینجا هستیم … از فردا دنبال ناکا میریم. -n- یاکی باز هم میتونه افکار اطرافیانشو بخونه؟ -R- چی؟! -n- یادمه اون قدرت خواندن فکر رو داشت ، و تنها کسی که یاکی نمیتونست افکارشو بخونه رای بود. -R- واقعاً؟! -n- منو بهش معرفی کن. -R- مطمئنی؟ /* ‌از اتاق بیرون رفتم و به اطراف نگاه کردم … اما یاکی را ندیدم … به رین که کنارم آمدم گفتم: یاکی کجاست؟ -R-رفت نمایش رقص باله هیا و لونی رو ببینه -n- که اینطور! /* بعد یدفعه فکری به ذهنم رسید و هیجان زده گفتم: بیا ما هم به نمایش بریم -R- اما ما دعوتنامه نداریم -n- یعنی تو نمیتونی ترتیبشو بدی؟ -R- بسیار خوب … هرچند چون خارج از رزرو هستیم و خیلی گرون در میاد اما جورش میکنم /* از خوشحالی بغلش گرفتم و با لبخند گفتم: ممنونم… ممنونم، رین. /* همراه رین از خانه بیرون آمدیم … و سوار ماشین شدیم … زمانی گذشته بود ،… که صدای قار و قور شکمم بلند شد … رین با چهره ای جدی گفت: بیا بقیه راه رو پیاده میریم … فاصله زیادی نیست ، بین راه چیزی برای خوردن میگیرم. /* ماشین که رفت ، دست رین را از بازو گرفتم و خودم را به او چسباندم … رین بی تفاوت به اضطرابم راه میرفت ، تا روبروی شاپ خودکاری ایستاد … و بدون پرداخت هیچ پولی برایم نوعی غذای چوبی که شبیه بستنی چوبی ای بزرگ بود ، برداشت و دستم داد -R- بخور این غذای مورد علاقه منه، مزه اش بینظیره -n- به رنگ قرمزش نگاهی کردم و روکش شفافشو خواستم جدا کنم که رین گفت: چکار میکنی، هیچ چیز دور ریختنی نداره ، همش خوردنیه /* با تردید گازی زدم ، و از طعم خاصش متعجب به رین نگاه کردم و گفتم: اومم خیلی خوشمزه است ترکیباتش چیه ؟!… -R-خون… چطور نتونستی تشخیصش بدی؟ /* دیگه برای بالا اوردنش دیر شده بود … اما بقیه اشو جلوش گرفتم و با ناراحتی گفتم: متاسفم … اما من مثل شماها نیستم … به خون و گوشت نیاز ندارم … این لطفیه که رای در حقم انجام داده… وقتی منو به همسریه خودش در اورد از قدرت درونیش برای مقاومت در برابر این میل هم به من داد… طوری که سایو میگفت، برای همین به سختی ضعیف شده و جانش به خطر افتاده /* رین بستنیه خونی رو ازم گرفت و خودش مشغول خوردنش شد ، بعد رو به من گفت: شاپی که بشه از غذاهای انسانی بخوری جلوتره … /* با قدمهای آهسته کنارش راه افتادم … که یدفعه متوجه ماشین سیاه رنگ عجیبی که روبروی آن شاپ که بودیم متوقف شد ، با دیدن چهره های ترسناکشان لرزه به تنم افتاد ، انگار چند تا آدم فضایی بودن تا انسان … با ترس رو به رین که دیگه غذاشو خورده بود، و اصلا حواسش به پشت سرش و آنها نبود، گفتم: اونا کی هستن؟ /* رین لحظه ای ایستاد و با دهانی خونی به عقب نگاه کرد ، اما ناگهان با دیدن آنها ، صدای هیولا مانند و بلند یکی از آنها را شنیدم که کلمه ای شبیه ایست ، حرکت نکنید ، گفت. … رین هم بلافاصله دستم را محکم گرفت و با صدایی وحشت زده فریاد زد : لعنت، بدوو /* و شروع به دویدن کرد و مرا دنبال خودش کشید … سرعتش خیلی زیاد بود … و دائم مسیرش را تغییر میداد تا تیرهای نوری به ما اصابت نکنند، نمیتونستم میان کوچه پس کوچه های باریک پا به پایش بدوم … برای همین یدفعه از جلوی تیرهای اشعه نوریه آنها جاخالی داد و منو داخل راهرویی تَنگ برد و به زحمت دریچه ای را کنار داد و در حالیکه نفس نفس میزد گفت: اینجا باش ، برمیگردم … /* چهره اش آن لحظه شبیه رای وقتی مرا از چشم گارا داخل اتاقکی که در معبد عشق ابدی ، پنهان کرد ، به نظرم آمد … بغض گلویم را فشرد … اما قبل از اینکه حرفی بزنم ، رین از پیشم رفته بود … و من دوباره تنها شدم . ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی