• 599

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۱۷

    سایر قسمتهای این داستان رو در کانال تلگرام t.me/pocharooo و‌ برای قسمتهای قدیمی تر به کانال نماشام http://www.namasha.com/v/fbFbJjpC بروید قسمت ۱۷ *_ ** میناکو به اتاقش رفت و روبروی آینه ایستاد … بعد به گوی شیشه ایه چشم مانندی که درون دستش بود نگاه کرد؛ -m- میتوری ! ها! **سپس گوی رو روبروی آینه، روی میز گذاشت ؛ -m- تو هم مثل اون الهه بهاری «یونیری»الهه هستی! …{ نکته : الهه بهاری، الهه ای داخل آینه دستیه کایدا بود که میناکو رو زمانی که دیوی به اسم اوهاتان بود، به دختر تبدیل کرد} … پس فقط کافیه یه الهه درمانگر مهربان هم باشی … آینه دستی گم شد و من برای همیشه به ظاهر یک انسان دختر ماندم … اما به خاطر وجود دیو دیگه ای که درون ماسکه این شانسو دارم تا برای همیشه یک انسان ضعیف نباشم … اینکه« رای » توی این گوی مثل آینه ای که یونیری رو باهاش طلسم کرده بود اسیرت کرده بی دلیل نیست … حدسم اینه که اون میخواد پیشش برنگردی … آیرا هم که اینجا نیست… پس اگر تو رو مال خودم کنم در اصل نباید به کسی بر بخوره!… ** میناکو گوی رو میان دو انگشت سبابه و شستش گرفت و برانداز کرد -m- خداکنه مزه پاستیل بدی … البته نترس درسته قورتت میدم … خودم میدونم که نباید بجومت ، ولی نگرانم تو گلوم گیر کنی ! … یا توی بدنم، حالتی جز الهه ای که ازت انتظار دارم بشی ! **میناکو گوی رو نزدیک دهانش اورد -m- هر چه قدرت بیشتری به دست بیارم … نتیجتاً کار بیشتری هم ازم بر میاد ** میناکو دهانشو باز کرد تا گوی رو داخل دهانش بذاره که‌ یدفعه صدای «رای» رو که اسمشو گفت ، از پشت سرش شنید ، … و‌ بلافاصله گوی رو داخل مشتش پنهان کرد و روشو به رای کرد -m- چیشده ؟! … فکر کردم خوابیدی! … ** رای در حالیکه کف دستشو روی سینه اش گذاشته بود، و به سختی نفس میکشید … روی دو زانوش نشست و سرش رو پایین انداخت -r- میناکو! … میناکو! من …من … ** میناکو مضطرب کنار رای رفت -m- حالت از موقعیکه میتوری رو از خودت روندی ، بدتر شده ! …چطوره برگردونیش… ** رای سرش رو به علامت نه تکان داد -r- جسم من دیگه تحمل هیچ نیروی جادویی رو نداره … بودن اونها با من ممکنه باعث نابودیه خودشون هم بشه … -m- نکنه !… داری میگی که …! امکان نداره! -r- کیکارو میگفت ؛ پدرم هییان هم قبل از مرگش ، به انسان تبدیل شده بوده و با اینکه از همه قایمش کرده بوده … اما مردمان آن دوران به این راز پی بردن و برای رسیدن به قدرت دست به شورش و آشوب زدن… این جزای خوردن گوشت انسانهاست … در نهایت تبدیل شدن به‌یک انسان فانی … برای همینه که از انسان بودن متنفرم … چون این سرنوشتیه که دیر یا زود بهش دچار میشم … -m- پس به همین دلیل بود که دیگه نخواستی از هیچ نوع گوشتی استفاده کنی؟ -r- من کارهای نیمه تمام زیادی دارم … نمیخوام به این زودی بمیرم … ولی هرچقدر برای زنده ماندن حریص باشم … نمیتونم از سرنوشت هم فرار کنم … اما ناکا به خاطر انسان‌ بودنش هر لحظه بیشتر از من در خطر بود … من هزاران سال عمر کردم و آتشی که به بُعد سرزمین قلبم افتاده به زودی تنها درخت شکوفه رو هم خاکستر میکنه … اما … اما… ** رای سرش رو بالا گرفت و به میناکو‌ نگاه کرد : -r- ناکا … اون هنوز خیلی بچه است …‌ حتی به صد سال اول عمرش نرسیده |*m- انسان شدن اونقدرها هم که فکرشو میکردم بد نیست … اما اینکه باعث نابودیه وجوده یه شیطان بشه ، وحشتناکه -r- فرزند ناکا باید وارث خدای روشنایی بشه … اگر من وارثی نداشته باشم خداهای دیگه هم با من میمیرن … ** میناکو دستشو روی شونه رای گذاشت: به نظر خسته میای! …بهتره بری استراحت کنی! … حرفاهامونو بعد از اومدن آیرا هم میتونیم ادامه بدیم ** رای دست میناکو رو که گوی توش بود ، با دو دستش گرفت : ناکا تصمیم گرفته سرنوشت خداها رو تغییر بده … هیچ از اینکه موفق بشه مطمئن نیستم … حتی اون هم توی تصمیمش هنوز مُردده … برای همین سردرگمه … با طلسمی که روی حافظشه… این کار براش خیلی دشواره … از جاییکه خودم این راه رو هرگز امتحان نکردم ، چاره ای جز کمک کردنش ندارم … -m- چطور میخوای کمکش کنی؟ -r-باید به معبد عشق ابدی برم… -m- چی؟! با این حالت ! تنهایی اونجا میخوای چکار کنی؟… **رای دست میناکو رو بیشتر توی دستهاش فشرد و با بغض گفت: اوهاتان اگر ذره ای بهم احساس دین میکنی ، هر کاری که ازت میخوام انجام بده… ** میناکو با تعجب به رای نگاه کرد: من بهت همیشه مدیون بودم و هستم … بگو چکار کنم ؟ ** با این حرفِ میناکو، لبخند رضایت روی لبهای رای نشست ؛ -r- کُره چشم رو بده به من … ** میناکو دستشو کمی جابه جا کرد و مشتشو باز کرد تا رای دستهاشو عقب برد ، میناکو کف دستشو جلوی رای گرفت : -m- حقیقتش اگر یه کم دیرتر اومده بودی قورتش داده بودم … نه این که فکرای بد کنی که هدفم جذب قدرتش برای خودم باشه … راستش … ** رای گوی رو از کف دست میناکو برداشت و با خنده گفت: شانس اوردی…‌ وگرنه هم خودت هم میتوری رو نابود میکردی … دیو احمق !… حالا میفهمم فقط از قیافه شبیه انسانی و روح نادونت هیچ‌ تغییری نکرده ** میناکو اخمهایش را در هم برد و گفت: جای تشکرته که قصد کمک کردن به تو رو داشتم ! -r- کدوم جهنمی دیدی یک الهه و یک دیو باهم یک جا ترکیب بشن؟ ** رای گوی رو به اندازه یک قرص کوچک در اورد ، بعد درون دهانش گذاشت و چند لحظه صبر کرد ، … بعد دستشو سمت میناکو دراز کرد و روی سر میناکو گذاشت … و سرش رو نزدیک لبهای میناکو اورد… و دهانشو آرام روی دهان میناکو گذاشت … میناکو با چشمانی گرد به قطرات شفاف اشک که روی گونه های رای پایین می آمدند و نور طلایی رنگی که از علامتی شبیه ستاره از پیشانیه رای ساطع میشد ، ماتش برد … و بی اختیار دهانش را باز کرد تا حرکت زبان رای رو که زیر زبانش حرکت میکرد، حس کرد… و خواست سرش رو عقب ببره که یک مرتبه متوجه پروانه های آبی رنگ درخشانی که در اطراف پرواز میکردند شد… و آرام چشمهایش را بست،… وقتی رای سرش رو عقب برد … میناکو ، ناخودآگاه دوباره لبهای رای رو جستجو کرد تا ببوسش … اما رای دستشو آرام روی دهان میناکو گذاشت … -r- متاسفم … لطفا برای عشق آیرا کمی بیشتر صبر کن … -m- بی انصاف نباش رای ! …اون که الان اینجا نیست! … از طرفی ما که قرار نیست کاری کنیم! -r- عاشق من نشو میناکو-چان! … نمیدونم اگر آیرا خدا نباشه دوباره بتونی پیداش کنی یا نه … اما اگر قبل از اینکه خدا بودنش ناپدید بشه، ازش بچه دار بشی مطمئن باشه هیچوقت همدیگه رو گم نمیکنید … طبق قولی که دادم قبل از رفتنم برای شما یه جشن برگزار میکنم … گمونم حالا میفهمم چرا کیکارو{خدای روشنایی} روی آیرا طور دیگه ای حساب میکرد ** میناکو با دیدن پروانه های آبی … که پیرامونش به زیبایی پرواز میکردند ، از جا بلند شد و درون آینه ایستاد و با دیدن چهره ٔ تازه ای که پیدا کرده بود، حیرت زده گفت : این منم! -r- نگران ظاهرت نباش بعد از مدتی به حالت قبل برمیگرده …از این گذشته در آینده «میتوری» موقع به دنیا اوردن بچه کمک بزرگی برات خواهد بود **میناکو صورتشو سمت رای گرفت و با صدای پایینی پرسید: که اینطور… اما همچین هدیه ای ارزشمندی مثل میتوری هدیه ای نبود ، که به جای دادنش به من ، باید به ناکا میدادی؟!… ادامه دارد

    4 فروردین 1397 سرگرمی

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی