• داستان عشق فراموش شده قسمت ۶۶

    |* -n- آتش و برف در هم آمیخته، چطور همچین چیزی ممکنه؟… این صدا!… /*ناگهان ناکا با دیدن اژدهایی بزرگ که بی قرار به اطراف میچرخد، سرجایش میخکوب میشود، -n-باورش سخته که این اوهاتان باشه؟... خیلی با اُبُهت تر از قبل که دیده بودمش /* آیرا به آرامی ازپشت به ناکا نزدیک میشود: پس بالاخره برگشتی، دختر بد. /* ناکا مضطرب سمت او برمیگردد و دستش را روی سینه اش مشت میکند: آ- آیرا! -a تو یکدفعه ای کجا غیبت زد؟ -n- آیرا! -a تو کسی بودی که حاضر بودی به خاطر یاکی جونتم بِدی..‌. اما تو به همه ما پشت کردی! -n- آیرا! a - نمیدونم چطور اینجایی اما بهتره بدونی کیجا دیگه بین ما نیست، شاید این آرومترت کنه، حالا از پنج خدا، فقط چهار خدا باقی مونده و اگه زودتر کاری نکنم این چهار ممکنه تبدیل به دو بشه… اگه منم همراه این سرزمین از بین برم، فقط یاکی و هاجیمه باقی میمونن -n-اگه این بُعد، نابود بشه منم باهاش از بین میرم… منم اینجام آیرا -a اینکه تو اینجایی نشون میده پس واقعا اتفاقی برای سایو افتاده - n- سایو؟!… چه اتفاقی ؟!…من مدت زیادیه ندیدمش -a-بعد از اینکه میناکو رو از این حالت در اوردم راجبش حرف میزنیم… گرچه شک دارم بشه یه اژدها رو متقاعد کرد دوباره طلسمشو بپذیره، اما تا جاییکه یادمه اوهاتان به انسان بودن علاقه ویژه ای داشت. /*ناکا نزدیکیه صخره ای که زنی با لباس سنتی (ساز کوتو) را بالای صخره گذاشته بود‌ و با آن مینواخت ایستاد… -a ناکا به چی فکر میکنی؟ n- میناکو رو‌ دوستش داری آیرا؟ a- شوخی میکنی اگه دوستش نداشتم که الان اینجا نایستاده بودم ، خودم به تنهایی فلنگو بسته بودم n- اون زن که پشت به ما نشسته رو میشناسی؟ -a-آره، اون کایداست. -n-کایدا؟!… واقعا! /*ناکا میخواهد جلو برود که آیرا یک مرتبه دستانش را روی شانه های ناکا میگذارد: سرجات بمون و تو کارش دخالت نکن. -n-اما اگه آسیبی بهش برسه -a بهتره اینکارو به اون بسپاریم. /* زمان کوتاهی که میگذرد ، همزمان با نوای موسیقی از غرشهای اژدها نیز کاسته میشود.و حرکاتش را به دور مکانی که کایدا نشسته، آهسته و آرام ادامه میدهد. n- از کیجا برام بگو، آیرا!… چه اتفاقی براش افتاد؟ a- بعد از اینکه رای تو رو با خودش برد، و نتونستم پیداتون کنم ، به کاخ رای برگشتم اما اوضاع اونجا نابسامان شده بود ، روحهای خدمتکار ناپدید شده بودند… و یاکی بوسیله حصاری نامرئی درون کاخ‌ محصور شده بود… تلاش زیادی برای خارج شدن از اون طلسم عجیب که رای روش گذاشته بود کرد، تاکنو خیلی نگرانش بود… یاکی اعتمادشو به رای از دست داد و چون‌احساس میکرد نتونسته از تو مراقبت کنه ، حماقت کرد تا با بیرون کشیدن فرشته مرگ درونش و دادن روحش به اون به زندگیش خاتمه بده‌ ، من تمام راههای مخفی رو که حدس میزدم ممکنه به تپه نفرین راه داشته باشه امتحان می کردم که صدای فریاد تاکنو رو شنیدم … وقتی رسیدم کیجا رو کنار یاکی که بیهوش بود دیدم ، جسد تاکنو هم کنار دیوار افتاده بود… *_ -a- اینجا چه اتفاقی افتاده؟… تو اینجا چکار میکنی کیجا؟… /* آیرا سراسیمه سمت تاکنو میرود و او را بازرسی میکند K- اون کارش تموم شده آیرا... اگه یکم‌ دیرتر رسیده‌‌ بودم یاکی هم مرده بود. /* آیرا سمت یاکی که روی تخت به خواب رفته میرود. و سر او را لمس میکند. -k- وقتی خدا شدم رای گفت فرشته صلح بهترین فرشته برای حفظ قدرت منه، اون موقع منظورشو نفهمیدم … انتظار داشتم فرشته من هم به اندازه شما خفن باشه … اما گمونم حالا دلیل کارشو میفهمم، سایکا برای من خیلی زیاده -a-چی؟!… منظورت چیه؟!… تو اسم فرشته مرگی که درون یاکیه ،الان اوردی؟ /* کیجا ناله ای میکند و در حالیکه خودش را به زحمت سرپا نگه داشته به تاکنو با سر اشاره میکند: حتما همون موقع که داشته با فراخوندن سایکا خودشو نابود میکرده این اتفاق برای تاکنو افتاده، خوشحالم که فرشته ام به موقع از خطر با خبرم کرد… حالا فرشته من برای یاکیه…قبول دارم که فرشته صلح به قدرتمندیه فرشته مرگ نیست، اما تنها راهه نجات جون یاکی همین بود تا سایکا رو به فرستادن فرشته صلح به درون یاکی،‌ سایکا رو به درون خودم بکشم.‌‌‌‌‌…‌… *- آیرا دستانش را بیشتر روی شانه های ناکا که اشکهایش سرازیر است، فشار میدهد: تو گذشته کیجا رو تغییر دادی ناکا؟ … برای همینه که اون دیگه خدا نیست، مگه نه. -n- درسته، این کاریه که کردم… آیرا از دِن خبری داری، من‌ قبل‌از اومدنم به اینجا با اون بودم! /* آیرا دستانش را از روی شانه های ناکا عقب میبرد: a- آه دِن - دِن . ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی