• 135

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۵۳

    سرگذشت : داستان زندگیه من از کجا آغاز شد ؟! ، از وقتی با نام ناکا به آکادمیه T. F آمدم ، یا از زمانی که عشقم به برادر ناتنی ام ، کِی، را درک کردم و یا از موقعیکه با فوت ناگهانی اش خودم را میان تنهاییهایم تنهای تنها در کنار نامادریه نامهربان و پسر بازم یافتم ، یا از لحظه ای که چشمانم چهره ٔ جدید عشق رو در قالب مردی جوان به نام یاکی دید ،… یا شاید همان موقع که سیمای زیبایی از مردیکه خودش را رای معرفی کرد و بعد ها فهمیدم پدر واقعیمه؟!… پسری جوان با عنوان خدای والا با عمری ابدی ، اما جدای همهٔ اینها من در آکادمی ، میان مردان زیبا و خدایان تحت فرمان رای احاطه شدم… و جدال بین انتخابِ قلبم از وقتی فهمیدم عشق اولم برادر مهربانم زنده است ، شروع شد … اما این کشمکش بین انتخابهایم وقتی سختتر شد که ناخواسته دشمنان آنها نیز ، تبدیل به دشمنان من نیز شدند … دشمن اصلی آنها خدایی قلابی از طرف خدای تاریکی ، به نام گارا با قدرتهای مخوف بود که با اسیر کردن رای و بلعیدن قسمتی اعظم از نیروهایش ، سرنوشت همه ٔ ما را دستخوش تغییرات وحشتناکی کرد … زمانی که به نیروی شگفت انگیزه شفا بخشیه خونم ، پی بردم … من نیز هدف گارا قرار گرفتم … ولی تلاشهایمان برای نجات رای به موقع نتیجه داد … اما رای همچنان حامل رازهای بسیاری از گذشته در سینه اش بود … او از سرگذشت اش برایم گفت … و اینکه من مادری به نام کایدا داشتم که به دست گارا کشته شده …کایدا نیز مانند رای ، یوکایی روباه بوده اما کایدا و گارا نیز فرزند خوانده های پدرش هییان و مادرش میسا بودند … و زمانی نیز از کودکی تا جوانی در کنار یکدیگر بزرگ شده اند و حتی به گارا جانش را مدیون است، و بعدها توسط کیکارو خدای روشنایی جانشین او شده… و از افرادی که محافظان سیبان نام داشتند ، هاروئه دختری که در اسارت گارا یافتم از آن نسل است و از کیهیرو که زمانی شاهزاده ای از دوران خودش بوده برایم تعریف کرد ، در این میان با پدر خوانده یاکی ،‌ تاکنو آشنا شدم و دختر بچه ای که لیا صدایش میزدیم و رای او را به زندگی برگرداند تا ابد در قالب بچه همراه هاروئه و کیهیرو زندگی کند، اوایل زندگی ام به عنوان دختر رئیس آکادمی بودن و قدرتهای خارق العاده که برایم احساس تمایز می آورد … اما کم کم مثل یک ویژگی به آن قدرتهای جادویی نیز عادت کردم … و حال به خودم که زمانی حتی از دیدن خون ماهانهٔ خودم وحشت میکردم … میخندم … من از نسل موجوداتی شیطانی و یوکاییهای روباه ام و خوردن گوشت و خون انسانها برای زنده ماندن را تجربه کردم … گرچه کنار آمدن با همچین حس چندشی برایم آسان نبود … اما علی رغم وجود ناجی ای به نام دِن که خاصیت بافت ترمیم یافته داشت ، میتوانستم سیر شوم … اما به هیچ عنوان نتوانستم حتی با ویژگیه خون آشامیه مردان زیبا رویی که خود را خدا میدانستند ، کنار بیایم … چه رسد با پذیرفتن خودم به عنوان یه یوکاییه نامیرا … پدرم «رای» هم برای رفع این خاصیتهای آزار دهندهٔ خودش سعی بسیار کرده بود … اما نتیجه تلاشهای بی ثمرش ، ضعیف شدنش بود … او از قدرتش برای درمان من استفاده کرد … و این کار رو در نقش یک عاشق برایم ایفا کرد … و گناهی نابخشودنی در حقم انجام داد تا بتوانم در دنیای انسانها مثل یک یوکاییه انسان نما زندگی کنم … هرچند بخشیدن خدای والایی که جانشین خدای روشنایی بود ، و باعث افتادن فاصله بین من و عشقم یاکی شد ، برایم غیرقابل ممکن بود و سعی کردم خودم را با هویتی جدید و ساختگی از آنها دور نگه دارم … اما تمام مدت قلبم برای تک تکشان به لرزه در می آمد … حتی با برداشتن ساعت مچیه پدرم خواستم یک یادگاری از او کنار خودم نگه دارم … نیروهایم را پنهان کردم تا بتوانم مخفی شوم … دو انسان رباتی با ظاهر یاکی و رای سفارش دادم ولی حفره ٔ قلبم با وجود آنها پُر نشد … تا سر و کله ٔ ربات دختری به نام سایو پیدا شد … نمیدانستم چه مدت از خانه و خداها دور بودم … اما وقتی فهمیدم سایو از طرف آنهاست .‌‌.. دلم برای آنها پَر کشید ، اما بخشیدن رای که از قصد اصلی اش بیخبر بودم برایم مشکل بود … اما وقتی هدف واقعی اش ، یوکایی کردنم با قدرتهای خودش، رفع عطشم به خون و گوشت انسانها بوده ، از اینکه درباره اش زود قضاوت کردم ، پشیمان شدم … اما خواسته سایو وقتی گفت ، رای برای اینکه این زندگیه آرام را به من دهد ، بسیار ضعیف شده و برای زنده ماندنش و کمک به او با سفر در زمانها و یافتن دارویی که توسط زنی از دوران گذشته به اسم کارالا درست میشده است ، … سایو راه سفر در زمان را به کمک ساعت مچیه رای ( جیرو)نشانم داد … گرچه قرار بود در این راه کمکم کند ، اما او محو شد و من نتوانستم ساعت را در گذر کردن زمانها کنترل کنم و از دوران های زمانیه مختلف قبل از اینکه کارالا و راز شگفت انگیزش را پیدا کنم ، به آینده آمدم … و چون کار با ساعت را بلد نبودم … سر از آینده ای در آوردم که پنج فرزندم … هر کدام جوانهای زیبایی شده اند … سه پسر با نامهای رین و کِنای که از شکل ظاهر تقریبا شبیه به رای بودند و یِسوکه که شباهت زیادی به یاکی داشت و دو دختر با نامهای هیکا و ملونی، دارم که شنیدم با یاکی زندگی میکنند ولی هنوز ندیدمشان … کینه ای که از رای در دلم مانده بود از محو شدن فرزندانم که از یاکی در بطنم داشتم بود ، که با دیدن آنها ، …دلم بیش از پیش ، دلتنگش شدم، … در گذشته وقتی گارا به دست رای کشته شد ، گمان کردم همه چیز تمام شده ، اما بعد از اینهمه مدت … به غیر از حس عجیبی که از یاکی برای همیشه در ذهن و قلبم باقی مانده … هنوز هم به یادِ سایرینم … آیرا خدای کلاغ ، خدای دوم بعد از رای ، که حیوان بهشتیه قدرتش یک کلاغ بود، و برادر منحرف یاکی که از قیافه بسیار به هم شبیه هستند … دیوی با ماهیت اژدها به اسم اوهاتان که با طلسم الهه درون آینه مادرم کایدا با اینکه علاقه زیادی به مرد شدن داشت به دختری تبدیل شد و طلسمش عشق شد و رابطه اش با آیرا شروع شد،… و خدای سوم ، یاکیا که برای اولین بار به عنوان فرشته همراه یویی اولین همکلاسی ام در آکادمی دیدمش … و شینا فرشته ٔ همراه خودم را فراموش کردم … و حلقه های نامرئیه زنجیر عشق مرا سمت یاکی کشید … آنچنان که با اینکه بعد از او با پسران زیبای دیگری نیز که دوستانش بودند ، آشنا شدم ... اما همچین حسی به آنها نیافتم ، حیوان بهشتیه یاکی هم اردک بود ، هرچند از شنا وحشت داشت و خدای چهارم ، هاجیمه … خدای خرگوش … انسانی مرموز و مغرور که در کنار کینه قدیمی اش نسبت به رای ، مقام خدایی را پذیرفته بود … گرچه همیشه خودش را تاقته جدا بافته میدانست … شیطون و بازیگوش … و خدای پنجم … کیجا خدای قو … با قدرت رنگین کمانش … همان کِی برادر عزیزم ، عشق اولم … که اوایل هویتش را انکار کرد … اما نتوانست در برابر قدرت تشخیص من مقاومت کنه … ٫٫… راستی رین گفت ، کِی با هانا که آن زمان دوران ابتدایی هرسه باهم دوست بودیم ازدواج کرده … هرچند حسودی ام شده … اما چون من با عوض کردن گذشته ، باعثش شدم و مانع از مرگش در کودکی اش با قطار شدم … راضی ام … و دِن ناجیه خوشمزهٔ من اسبی جادویی … او فرزند شینا که اون هم اسبی جادوییه و والدین هاجیمه را کشته بود … و چون شینا ناجیه رای برای تغذیه شدن از طرف خدای روشنایی بود ولی خودش را از رای گرفت …‌ دِن مدتی ناجیه رای شد و شینا و دِن از هم دور ماندند … اما رای،‌دِن را به من داد‌ تا بتوانم با قدرتم کنار بیایم و زنده بمانم … و ناجیه مهربان دیگری که با هم پیمان خویشاوندی بستیم … پسری حیرت انگیز، آفریده شده از روح درخت شکوفه گیلاس … به نام ساکورا … مادرش آتسوکو دکتر آکادمی و عشق اول آیرا بود … اما در طی زمانی که ناجیها و خداهایی که میخواستند برای نجات رای کمکم کنند و به درون قلبم رفتند … او در جنگی، در برابر گارا هنگام نبود ساکورا … برای دفاع از آیرا کشته شد … وقتی رای قدرت برگرداندن خداها را به من داد … و ساکورا از قلبم به دنیای واقعی برگشت … نتوانستم واقعیت مرگ آتسوکو را به او بگویم و من از میناکو که به آتسوکو شباهت یافته بود تا علاقه آیرا را به دست آورد، خواستم تا نقش مادر او را به عهده بگیرد … میناکو اسمی بود که آیرا روی دیو اژدها اوهاتان گذاشته بود … ٫٫… آه … که دلم برای تک تکشان یک ذره شده …‌ کاش کمی منطقی تر بودم … و قبل از دور کردن خودم از آنها … از رای برای کارش ، علت قانع کننده ای میخواستم … اما در رویاهایم تنها میخواستم همسرم یاکی باشه و فقط یاکی را میتوانستم قبول کنم !… انگار انسان نبودنمو از یاد برده بودم … شیطانها با هر کسی ، در هر زمانی که بخواهند میتوانند رابطه نزدیک داشته باشند … آنها انسان نیستند و قوانین انسانها را برای خودشان وضع نمیکنند … برایشان روابط خویشاوندی مانع از عشق و علاقشان نمیشود … گرچه رای خیلی جلوی خودشو گرفت … او دختر ، زنیکه عاشقش بوده و بسیار به او شباهت داشت را روبرویش میدید اما نمیخواست به خاطر یاکی مرا تصاحب کند … اما دست آخر … روش مسالمت را انتخاب کرد … بچه هایش در کنار بچه های یاکی … اینطوری من توانستم مثل انسانها عادی رفتار کنم و به انسانها به چشم غذا نگاه نکنم … و حالا میخوام هرچه زودتر با پیدا کردن کارالا راز آن دارو را بیابم و کنار رای و خانواده ٔ واقعی ام باز گردم …‌ فقط نگران نیروی عشق درون چشمهای رای هستم و میترسم باز هم در دریای چشمانش غرق شوم و خوده واقعی ام را گُم کنم … میخوام یاکی رو توی این دنیای آینده ببینم ،‌ مطمئنم میتونه کمکم کنه تا از این سردرگمی خارج بشم… ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی