• داستان عشق فراموش شده قسمت ۳۷

    -* ** آیرا حیرت زده به تصویری که روبرویش در حال نمایان شدن بود ، نگاه میکرد و محو تماشایش بود، که یدفعه با صدای کیجا به خودش آمد،… -k- وارد شدن به سرزمین قلب یه یوکایی در حالت عادی نباید کار ساده ای باشه، … چه برسه به اینکه الان پُر از بخارات سمی هم شده ** آیرا به کیجا خیره شد و گفت: اگر اینقدر خطرناکه چه دلیلی داره جونمو به خطر بندازم ، در حالیکه حتی نمیدونم قراره چکاری انجام بدم! -k- من هم فکر نمیکنم بتونی آتشی که سالهاست در حال سوختنه خاموش کنی، اما میتونی فرشته درونش رو که خدای روشنایی بهش داده سالم خارج کنی، -a- با اینکار رای زنده میمونه؟ ** کیجا به آیرا نگاه کرد و بعد از چند لحظه مکث گفت: این سوالی نیست که انتظار داشتم بپرسی!… با مرگ رای ، قلبش هم از بین میره … قلبی که هر قسمتش با یکی از ماست ، … اگه فرشته درونشو جذب کنی تو خدای والا خواهی بود و شاید تو هاجیمه و یاکی به زندگیتون باز هم بتونید ادامه بدید… تو خودت هم زمانی همچین آرزویی توی سرت داشتی مگه نه؟ ** آیرا با چشمانی گِرد به کیجا نگاه کرد و گفت: یعنی میخوای کمکم کنی تا من خدای والا بشم؟ ! ** کیجا با آشکار شدن صحنه ای از کوهستانی در آتش که در قله آن ، تنها یک درخت شکوفه باقی مانده بود ، … دستانش را از روی کلیدهای پیانو برداشت و گفت: خوب گوش بده، میشنوی؟ **آیرا به روبرویش و درخت که در بلندای دره ای عمیق گلبرگهای شکوفه اش به اطراف پراکنده میشد ، و به دودهایی که از مابین صخره ها بر میخاست نگاه کرد و شگفت زده گفت: مثل یه تابلوی هنریه!… اگه این حالا اینطوری شده ، قبلا حتماً بهشت بوده! - k- با مرگ فرشته معلوم نیست چه اتفاقی برای رای میوفته، اما شاید بتونی با زنده نگه داشتنش درون خودت کاری کنی! - a- هوم، دقیقاً مثل کاری که تو برای یاکی کردی ها! -k- سرنوشت من در حال تغییره آیرا، … نمیدونم شاید اینطوری هم بهتر باشه ** آیرا سمت کیجا برگشت و با صدایی بغض آلود گفت: چرا لحن حرفهات بوی جدایی میده ، جایی میخوای بری؟ ** کیجا لبخند زد و دستش رو سمت آیرا گرفت ، تا آیرا دست کیجا رو درون دستش گرفت و ناگهان صدای موسیقی ای ملایم به گوشش رسید … -k- حالا میتونی به خوبی بشنوی؟ -a- آره ، میشنوم -k- حالا که گارا وجود نداره، وجود چندین خدا هم برای محافظت از قلب رای لازم به نظر نمیاد ، پس نبود من هم … ** آیرا حرف کیجا رو قطع کرد و گفت: منظورت رو نمیفهمم ، کجا؟!… اصلاً چرا میخوای بری! -k-آیرا فرشته درون تو نحسی و شومیه، چون تو اینها رو از دیگران دور میکنی و این کار رو فرشته ات با جذب کردن بدشانسیه دیگران انجام میده ، برای همین همیشه بد شانسی میاری ، … و زنهایی که دوست داری از دست میدی، چون فرشته درونت خیلی حسوده و نمیخواد تو مال هیچ زنی بشی ،… اما این موضوع در مورده میناکو متفاوته ، اون فطرت و حسادت یه دیو رو داره و نیروی فرشته ات روی اون هیچ تاثیری نداره ، … فکر کنم حالا دلیل اصراره رای رو برای ازدواجت با اون فهمیده باشی -a -میخوای بگی ، میتونم اونو با خیال راحت دوست داشته باشم؟!…اون به خاطر ویژگیه من نمیمیره! -k- با اطمینان اینو میگم چون فرشته مرگ و زندگی وقتی در کنار اون باشه ، امکان نداره بتونه دست از پا خطا کنه، … شاید اگه موقعی هم که آتسوکو مُرد ، یاکی در موقعیتی بود که کمکت میکرد، اون هم زنده میموند -a-تو شخصیت عجیبی داری کیجا، وقتی هم که ناکا میخواست برای کمک به رای نیروی های ما رو داشته باشه، تو اول از همه پیشقدم شدی!… حتی برای سایو هم تو حاضر شدی از نیروت در اختیارش بذاری! ** کیجا برای چند ثانیه کوتاه نگاهش را از آیرا سمت درخت گرفت و بعد از لحظه ای دوباره به او نگاه کرد و گفت: این تنها درختیه که سالم مونده ، پس احتمالاً فرشته زندگی باید جایی در نزدیکیه اون باشه ، ** آیرا پشت سر کیجا ایستاد و گفت: از این کارت پشیمون نمیشی؟ -k- برای کسیکه در حال محو شدنه ، این کار زیاد هم ترسناک نیست ** آیرا با تردید گفت: اما به نظرم بهتره ، بذاریم رای در این مورد تصمیم بگیره!… در هر حال من حتی نتونستم قلبی رو که از خدای تاریکی درون سینه اش داشت ببینم ، شک دارم حالا هم بتونم حتی وارده این سرزمین سراسر آتش بشم، … حتی اگه داخل بشم مهاله ازش سالم برگردم! ** کیجا پوزخندی زد و گفت: هو هو یدفعه بگو ترسیدی،… مسلمه رای مخالفت میکنه، اون میتونست خیلی قبلتر از اینها تکه های قلبشو از ما پس بگیره ، اما اینکارو نکرد چون اون به تک تک ما به چشم فرزندهاش نگاه میکنه، … نمونه بارزش اینکه تو رو دنبال من فرستاده ** آیرا با صدایی لرزان گفت: میخوام بدونم چطور سرنوشتت در حال تغییره، خوابنما شدی؟! -k- نه، ناکا گفت ، میخواد گذشته رو تغییر بده، … هرچند میدونم امکان موفقیتش اگه سایو کمکش نمیکرد وجود نداشت ، … ** آیرا متحیر گفت: تو میدونستی ، سایو همچین فکری تو سرشه؟! -k- میدونستم میخواد با فرستادن ناکا به گذشتهٔ رای داروی مرموزی که باعث رفع عطش و نیازه رای به گوشت و خون میشه رو پیدا کنه ،اما تصور نمیکردم ناکا همچین تصمیمی بگیره و از سایو برای تغییر سرنوشت خودش استفاده کنه، … خب کاریه که شده ، … از جاییکه سایو رو هم حس نمیکنم، حدس میزنم رای موفق شده اون رو به نحوی از بین ببره، …پس این تنها راهه… از کجا معلوم شاید آینده ام به عنوان یک انسان عادی بهتر از خدای قو بودن باشه ،… ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی