• داستان عشق فراموش شده قسمت ۸۲

    /* با احساس فشار انگشتان رای که دستم را محکم فشرد ، مضطرب به صورتش که خیس عرق بود نگاه کردم: چیشده رای؟… چشماتو باز کن … /* از اینکه میدیدم به خودش میپیچه و نمیتونم کمکش کنم … به گریه افتادم… r-متاسفم ناکا … نمیدونم چقدر دیگه میتونم ادامه بدم … چه خیالاتی که در سرم نداشتم… چقدر دلم میخواست … پدرم هییان و مادرم میسا رو نجات بدم … میخواستم همه چیزو از نو بسازم … میخواستم … از کایدا و گارا و خدایانی مسئولیتشون با من بود محافظت کنم … و تو رو برای همیشه کنارم حفظ کنم … n- رای!… من هرطور شده کارالا رو پیدا میکنم … اون پادزهرو ازش میگیرم… تو نباید تسلیم بشی… من نجاتت ندادم تا دوباره از دستت بدم…از وقتی دوباره کنار هم بودیم این حرفی بوده که روی دلم سنگینی کرده … از اینکه یه موجوده بلا استفاده باشم متنفرم… ‌r-یادت میاد گفتم پدر و مادرم ، کایدا و گارا رو به فرزندخوندگی پذیرفته بودن…اما واقعیت نداشت اونا بازمانده های جنگهای هییان بودن … پدرم همیشه میخواست صلح همه جا حکمرفرما باشه … و با مخالفان این صلح به شدت برخورد میکرد … کارالا هم یکی از همین بازمانده ها بوده اما از طرف پدرم رها شد و به سرپرستی گرفته نشد … کارالا خواهر کایدا بود… و در ضمن مادر آیرا و یاکیه … کیوجیما بهترین دوستم همسرش بود. ‌-n-کارالا حالا دشمنه یا دوست -r-اون از ما کینه به دل گرفت … حتی از کایدا و حتی آیرا و یاکی … -n- کیوجیما !.. . این اسمو قبلا شنیدم … وقتی سایو منو به گذشته فرستاد … من در قالب بدن کارالا قرار گرفتم … اون خیلی با محبت بود… رای چرا اون داروی درمان تو رو داره؟ -r- کارالا زمان زیادی در یکی از معابد به راهبی که مخفیانه داروهای جادویی میساخته خدمت میکرده … n-تو اینا رو میدونستی چطور گذاشتی از دستت فرار کنه؟ r- منم نمیدونستم … اینا رو وقتی روح کایدا وارد سرزمین قلبم شد فهمیدم … ساموراییها جنگهای زیادی با تلفات بسیار راه مینداختن … موقعیت خوبی برای من و گارا و کایدا بود تا… /* یکباره دستمو روی دهان رای گذاشتم … : رای لطفا … امشب قرار بود بهترین شب برای من بعد از مدتها باشه… برای سر در اوردن از گذشته خیلی مشتاقم اما … احساسم میگه اینارو برام تعریف نمیکنی تا سرگرم بشم … آخرش میخوام شوکه بشم یا بمیرم، نه؟… مثل سایو … تو تمام خاطراتتو بهش منتقل کردی و بعد به میناکو دستور نابودیشو دادی… سرگذشتت یه داستان جذاب که هر که ازش سر در بیاره در آخرش نباید زنده بمونه غیره اینه؟ /* رای به سختی نشست و در حالیکه متحیر نگاهم میکرد گفت: ناکا من به تو آسیبی نمیزنم… /* پوزخندی زدم و گفتم: نمیدونم چطور اما صداتو شنیدم که به یاکی گفتی باید منو بکشه… من اونجا نبودم اما شنیدم … نمیفهمم چرا تا حالا به خاطرم نبود اما حالا … برام تداعی شد… تو واقعا همچین چیزی ازش خواستی؟… چرا؟ -r- چون… n-رای … منو ببوس … خواهش میکنم ‌r- چی؟! ‌n- دوستت دارم … حتی اگه کل دنیا رو برای نابودیم جمع کنی… r-ناکا… من … n- دوستم داری؟ ،r- همیشه دوستت دارم /*با احساس گرمای لبهاش … چشمهامو بستم … و به پشت دراز کشیدم … رای محکم بغلم گرفت… بعد از چند لحظه که در همان حالت ماندیم چشمهامو باز کردم و به چهره آرام رای که به خواب رفته بود خیره شدم … تنها فکری که در ذهنم می آمد این بود که تا چه مدت میتوانیم این آرامش را در کنار هم داشته باشیم… اما حالا همینقدر که میتونم اکنونو حس کنم خوشحالم میکنه… عشقی که مدتها دنبالش بودمو حالا داخل دستان خالیم گرفتم و این یعنی برای من یعنی همه چیز . ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی