• داستان عشق فراموش شده قسمت ۷۱

    ** رای در حالیکه به چهره ناراحت یاکی نگاه میکرد گفت: چرا اینطوری نگام میکنی؟… تو منو هم دوستت میبینی هم دشمنت! -y- تو چی ؟!… منو چطور میبینی؟ -r- یه احمق -y- رای؟! -r-اگه یه ذره عقل توی سرت داشتی به خاطر یه شیره بی یال و دُمِ پیر،‌کشتن عشقتو به این راحتی قبول نمیکردی… انسانها روحشون هرگز فرسوده نمیشه اما جسمشون کمتر از روحشون عمر میکنه … من روحم فرسوده شده یاکی … این روحمه که جسممو داره متلاشی میکنه ** رای با لبخند دستش را روی سینه یاکی میگذارد -r- سعی نکن فریبم بدی ، فراموش کردی قلب من توی سینته؟… تو حاضری به خاطر ناکا بمیری… پس قبل از اینکه ناچار به کشتن بشی باید مانع از اسیر شدنش بشی -y- تو میخوای اونو بکشم چون باعث آزاد شدن اهریمن درونت میشه … پس اگه منم همراهش باشم ، مشکلی به وجود نمیاد. ** رای آهسته چشماشو میبندد: وقتی کایدا رو از دست دادم … تمام وقتم برای جستجوی بدنش میگذشت ، از اینکه به فرم انسانیم برگردم انزجار داشتم … برای همین بیشتر وقتمو داخل جنگل به شکل یه روباه تنها سپری میکردم … حتی با یه روباه ماده آشنا شدم … حیوونکی گمون میکرد من واقعا یه روباهم … سفید بود و زیبا … اگه میپذیرفتمش برای همیشه به فرم یک حیوان میماندم… هر زمان میدیدمش برایم شکارش را می آورد تا با هم بخوریم… اما یکبار زمان نامناسبی را برای دیدن من انتخاب کرد … وقتی در حال خوردن یک شکارچیه پیر بودم … حیوون بیچاره متحیر مانده بود … کیکارو خدای روشنایی همیشه برای برگردنوندنم به خونه با فلوت آهنگی که قلبمو آرام میکرد، مینواخت … نگاه اون روباه به چهرهٔ خون آلود من خشک شده بود… برای مردن آن انسان چنان غمگین شد … که یکباره با خشم نگاهم کرد و سمتم حمله ور شد … که ناگهان با صدای فلوت کیکارو … اطرافش را هاله ای از نور گرفت و همانطور که با چشمان پر از نفرتش به من خیره شده بود از حرکت ایستاد… کیکارو سمتم اومد و به جسد آن مرد نگاه کرد و گفت: اون مرد کسی بوده … که با این روباه دوست بود و هر بار شکار تازه ای برایش می آورده… حتما طلسم خدای تاریکی باعث شده قدرت درک زبان حیواناتو از دست بدی … نباید بیشتر از این قلبت درون جسمت باشه، اما تو به من قول داده بودی ، دیگه از هیچ انسانی تغذیه نکنی. **جلو رفتم و سر روباه را در آغوش گرفتم، حیوون که عصبانی بود سرشونمو چنان گاز محکمی گرفت که نتونستم بلافاصله از خودم دورش کنم … بعد اون با همون نفرتی که در چشمهاش موج میزد مُرد … اون خاکستر نشد چون فقط همین نبود، بزاقش وارد زخمم شده بود و روحش به سرزمین قلبم رفته بود… کیکارو مانع از ترمیم فوریه زخمم شد تا قبل از بسته شدن زخم روح اونو بیرون بکشه … اما علی رغم مردن روباه روحش درون سرزمین قلبم سرگردان شد … اگه دیدیش از طرف منم ازش عذر خواهی کن… ، من نمیدونستم که اون مرد کسیه که از کوچیکی بعد از بزرگ کردنش ، داخل جنگل آزادش کرده. ** یاکی روی صورت رای که به پشت دراز کشیده بود خم شد و در حالیکه جلوی پایین آمدن اشکهایش را نمی توانست بگیرد، دستش‌ را روی‌ گونه تب دار رای گذاشت: -y- اینقدر با سرنوشتت نجنگ ، رای من ازت مراقبت میکنم انسان بودن … ** رای ناگهان با دو دست سر یاکی را با فشار روی شانه اش می آورد : … پدرم حماقت کرد و انسان شدنو برای مردمش پذیرفت اما چی عایدش شد ؟!... تمومش کن … جسم من بیشتر از این طاقت روحمو نداره … اگه این جسم از بین بره بقیه رو هم با خودش به کام نابودی میکشه … تو باید مانع اسیر شدن ناکا به دست اهریمن درونم بشی … تو یاکی تنها کسی هستی که میتونم بهش اعتماد کنم … ناکا رو به تو میسپرم… اینطوری خیلی بهتره مادامی که من باشم مانع در کنار هم بودن شما ممکنه بشم … من نمیتونم عشقم به ناکا رو پنهون کنم … بهش بگو خیلی دوسش دارم… خواهش میکنم روح کایدا رو به کالبد ناکا برگردون … روح من درون تو به زندگیه خودش ادامه میده … پس دیگه بیشتر از این تردید نکن … تو اولین بار نیست که اینکارو برام میکنی وقای اسیر گارا بودم هم این لطفو در حقم کردی -y- اینا با هم متفاوته اون موقع تو انرژیه اصلیتو بهم دادی نه روحت! -r- یاکی این حقیقته که من با ناکا ازدواج کردم … الان بهترین موقعیته تا ازم انتقام … ** یاکی یکدفعه گاز عمیقی از شانه رای گرفت و همانطور که از عصبانیت گریه میکرد ، از مایعی که زیر زبانش حس کرد مکید و با زبانش از بزاق دهانش روی زخم کشید و خواست سرش را عقب ببرد که رای دستش روی سر یاکی گذاشت و در حالیکه به کندی نفس میکشید، او را نوازش کرد و گفت: آروم چشماتو ببند و بغلم بگیر… ** یاکی همینکارو کرد -r- ممنونم ** و یک مرتبه با احساس لبهای سرد رای روی لبش تکانی خورد و از درون احساس گرمای زیادی کرد -y- رای! ** و هر لحظه بدن رای سرد و سردتر شد …تا ناگهان یاکی با احساس سقوط از ارتفاعی بلند در میان ابرهای انبوه چشمانش را باز کرد … آیرا با احساس یاکی سرش را رو به آسمان گرفت ، آیامه هم با موهای بلند مشکی رنگش وحشت زده به بالا نگاه کرد … ناکا که هاله ای سیاه رنگ اطرافش را فرا گرفته بود با سلاح تبر شکل بلندی که در دست داشت از غفلت آیامه استفاده کرد و به سرعت سمت آیامه حمله کرد … که یکمرتبه آیرا با صدای بلندی گفت: اون یاکیه!… یاکی اینجاست! ** ناکا ناگهان سرجایش متوقف شد و سرش را مُردد سمت آسمان گرفت … اما آیامه مهلت نداد و در یک حرکت برق آسا همراه کلاغایش سمت ناکا یورش برد و ساعت را از مچ دست ناکا بیرون آورد … و ناکا را از دره به پایین انداخت … ناکا ناباورانه به آیامه که با خنده های شیطانی اش او را مسخره میکرد و ساعت را دور انگشت اشاره اش میچرخاند نگاه میکرد که یکباره یاکی او را میان زمین آسمان بغل گرفت … ناکا پیراهن یاکی را چنگ گرفت … بغض راه گلویش را بسته بود … برای همین چشمانش را بست و به سختی گفت: یاکی تو اینجایی؟ … کنار من ؟!… حالا اگه بمیرم هم هیچ آرزویی ندارم که به خاطرش دوباره بخوام به این دنیا برگردم … ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی