• داستان عشق فراموش شده قسمت ۴۳

    /* پسر جوانی که به تختم نزدیک شد، … موهای نسبتا بلند نقره ای و چهره ای بَشاش داشت ، وقتی کنارم روی تخت نشست، چشمم به صورتش و بعد روی لباسهای رسمی اش کَنکاو میکرد، که یهو لیوان آبی رو که دستش بود جلویم گرفت: یکم آب و شکره، …بخورش تا حالت جا بیاد… رنگت خیلی پریده */ وقتی جوابی ندادم ، کمی خودش را بهم نزدیکتر کرد و توی چشمهام خیره شد و گفت: قصد سو استفاده که نداری؟…هاه؟ /* بغض گلومو فشرد ، دنبال واژه ای برای گفتن میگشتم که یدفعه با صدای در که بالای سرم قرار داشت و از دیدم خارج بود ، تکانی خوردم ،… و صدای مضطرب زنی رو شنیدم که گفت: رین ، مِگومی بدون هماهنگی رفته روی صحنه ** رین خودشو از روی صورت ناکا عقب کشید و با خونسردی گفت: خب که چی؟ -گمونم دیگه برای جلب توجه زیاده روی کرده،… لباسهاش رو هم در اورد -R- ها؟! -نتونستیم متقاعدش کنیم تا اومدنت صبر کنه! ** رین با عجله از جا بلند شد ، اما یدفعه آخی گفت و دستش رو روی گردنش گذاشت؛ -R- این دختره باز خل و چل بازی در اورد ، … تا یه لحظه چشم مدیر رو دور میبنن خودشون میشن یه پا لیدر! ** بعد نگاهی به ناکا انداخت و گفت: اونطور مظلومانه نگاهم نکن ، این تقصیر توئه ، که از کارم باز موندم… معلوم نیست از کجا مثل بلای آسمونی ظاهر شدی و افتادی روی من ، فکر نکن میتونی قِسر در بری ، باید بهم خسارت بدی /* ناخودآگاه به لحن کلامش لبخند زدم ، …و اون هم انگار منتظر همین رفتار از من بود ، در حالیکه نیشش تا بناگوش باز شده بود ، دوباره روی تخت کنارم نشست و گفت: چه خنده قشنگی داری ، اینطوری فِیست بامزه تر هم میشه ،اسمتو به من میگی؟ /* به یاد اسمه یوکیه که رای صدا میزد، افتادم و گفتم ؛ یو … /*ولی نظرم عوض شد و فکر کردم ، چرا نباید اسم اصلیم رو بگم ، پس گفتم ؛ نا… /* اما با صدای دست پاچه دختر که منتظر رین دم در ایستاده بود،‌که گفت: رین ، عجله کن بریم /* رین بلافاصله گفت: خیله خب ، OK, «یونا-سان» همینجا باش تا برگردم … جایی نرو، /* بعد از رفتن رین فرصت این رو به دست آوردم ، تا کمی روی حرکات بدنم تمرکز کنم ، دستم رو بالا آوردم و جلوی صورتم گرفتم ، و دقیق براندازش کردم،… |* درسته،… دیگه کوچیک نیستم ، خودم شدم … دختر ۱۸ ساله ای که بودم … /* با شنیدن صدای موزیک تُندی که از بیرون به گوش میرسید، یقین یافتم اون بیرون جمعیت زیادی در حال رقص و آوازند،… به عقربه های ساعت مچی که متوقف شده بودند نگاه کردم و زیرلب به حالت غر گفتم: چه بلایی سرم اوردی … باید به اخطارهای سایو دربارت گوش میدادم،… /* تا حالا چندین اسم داشتم ، و الان ناخواسته اسم جدیدی گرفتم … به اطرافم سر چرخاندم و در حالیکه بغض راه گلومو بسته بود از خودم پرسیدم ؛ اینجا کجاست؟!… من چرا اینجام؟! /* به سختی نشستم و دستامو به دیوار و لبه تخت تکیه دادم، تا توانستم از تخت پایین بیام … کفشهامو که پا کردم … به آرامی از اتاق بیرون رفتم و‌ سمت صدای همهمه ای که میشنیدم ، رفتم … درب ورودی باریک بود و به نظر به محیطی کوچک باز میشد، …اما وقتی داخل شدم … با سالنی وسیع که سرتاسرش به طور حرفه ای نورپردازی ای ویژه داشت، مواجه شدم‌، …یدفعه صدا و چهره زیبای خواننده زنی که روی صحنه با سوتین و شورت ، مشغول رقص و آواز بود ، مرا خیره کرد ، … او حتی پیراهن یکی از مردهای رقصنده همراهش را بیرون اورد و مثل آدمهای مَست بالای سرش گرداند… با اینکه شباهتی به سایو نداشت، اما در دلم برای سایو دلتنگ شدم ،… حتی دیگه احساس دلم رو هم نمی فهمم ،… ولی اطمینان دارم بیش از هر چیزی از درونِ سایو وقتی میدیدمش … کِی و یاکی و ساکورا رو حس میکردم …، تا چشمم به رین، که پایین صحنه ایستاده بود و به جای اینکه جلوی اون دختر رو بگیره، به من ماتش برده بود، افتاد… و به چند لحظه نکشید که به سرعت سمتم آمد، … عقب عقب رفتم ، تا پایم به پیانوی بزرگی که پشت سرم قرار داشت برخورد… ، رین با چهره ای جدی روبرویم ایستاد و گفت: کجا میرفتی؟ … خوب شد تو پشت صحنه دیدمت،… میخواستی بیای روی صحنه ؟!… قصدت چیه؟… خراب کردن برنامه های من؟ */ زبانم بند آمده بود … نیروهایم فعال نبود و جایی برای فرار نداشتم … ، رین دوباره پرسید : با توام ، کجا میرفتی؟ */ میخوام بگم ، باید بگم ، یا نه؟!… با اسنکه حقیقت رو درمورد خودم به کِی گفتم ، نتونست هیچ کمکی برای تغییر گذشته بهم بده ، … ولی رین باید بدونه، که من در زمان گم شدم … باید بدونم تو چه زمانی ام و کجایم!…، /* رین همانطور که با چشمان نقره ای رنگش به من نگاه میکرد، … احساس کردم رایه که جلوم ایستاده، … و بی اختیار اشکهایم سرازیر شدند و با گریه گفتم : خستم ، روحم خسته است ، از خودم خستم ،… هیچی درست پیش نمیره */ رین با چشمانی گرد با تعجب گفت: چرا گریه میکنی؟!…با حرفام ترسوندمت؟!…نگران نباش همه چی درست میشه!… من ازت شکایت نمیکنم! /* سرم رو پایین انداختم و گفتم : ممکنه یه خواهش کنم؟ … لطفاً نه نگو -R- اگه قبول کنم ، دیگه گریه نمیکنی؟ /* وقتی با علامت سر تایید کردم ، رین به اطراف نگاهی چرخاند و وقتی دید کسی آن اطراف متوجه ما نیست ، گفت: زودتر بگو… من طاقت دیدن اشک کسی رو ندارم /* دستهامو مشت کردم و سرم رو بالا گرفتم و چشمهامو به هم فشردم و بی معطلی گفتم: ببوسم… /* باید چشمهامو باز کنم تا عکس العملش رو ببینم ؟… الان بیش از هر چیز به محبت نیاز دارم … آخرین باری که بوسیده شدم ، خاطرم نیست ، احتمالا آخرین نفر سایو - چان بود که ناغافلی منو بوسید … و باعث شد تا نیروهام دوباره به حالت عادی برگرده …، **وقتی مکث رین زیاد شد ، ناکا خواست تا چشمهاش رو باز کنه ، … که یدفعه رین دو تا دستهای ناکا رو از مچ گرفت و به پشت از کمر روی پیانو خواباند و لبهایش را روی لبهای ناکا گذاشت ،..‌. /* با احساس گرمای لبهای رین روی لبهام ، احساس آرامش خاصی کردم … حسی که دنبالش بودم … از خوشحالی از اینکه با من موافقت کرده بود ، تو پوست خودم نمی گنجیدم ، …کاش ثانیه های کِش بِیان … کاش همینطور برای مدت بیشتری بمونیم … با همین احساس خفیف درد که در مچهای دستانم حس میکنم ، باز هم حاضرم زمان بیشتری رو در این حالت باشم … گرچه احساسی که با یاکی تجربه کردم رو به من نمیده! … چقدر دلم لبها و آغوش گرم یاکی رو میخواد…، /* وقتی رین کمی عقب رفت و دستانش را شُل کرد،… سریع دستانم رو از داخل دستهایش بیرون آوردم و همینطور که سیل اشکهام جاری بود ، سمتی شروع به دویدن کردم … ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی