• 369

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۵۹

    ادامه ای بر قسمت ۵۱ -* ** آیرا در حالیکه غرق در افکارش و حرفهای کایدا بود ، ناگهان متوجه پرواز کلاغی در اطرافش شد ، کلاغ سعی داشت تا او را به جایی هدایت کند … آیرا متعجب به کلاغ نگاه کرد ، او نمی توانست در سرزمین قلب رای از نیرویش استفاده کند ، پس آن کلاغ از کجا آمده بود؟! … کلاغ ظاهری ترسناک و پرهایی آشفته داشت،… آیرا به دنبال کلاغ رفت تا به جایی رسید که تعداد کلاغها بیشتر شد … تا یکمرتبه صدای زنی توجهش را جلب کرد، - پس تو اینجایی … کسی که رای نیروی منو بهش داد! ** کلاغها که کنار رفتند آیرا زنی را با جامه ای سیاه و پَرمانند که روی تختی مجلل نشسته بود، دید. زن با چهرهٔ هیولا شکلش، همراهِ لبخندِ ملیحی که بر لب داشت ، دستش را زیر دانه های برفی که در حال بارِش بود ، گرفت و گفت: چه مضحک ، کایدا خیال کرده با این کارش میتونه جلوی نیروی اهریمنو بگیره! ** آیرا با صدای بلندی گفت: تو کی هستی؟ ** زن دستش را پایین آورد و شروع به خندیدن کرد و مابین خنده اش گفت: چطور مرا نمیشناسی ، من فرشته ای هستم که قبل از آمدنت به اینجا با تو بود… تو از پیش کایدا میای مگه نه؟ -a- درسته ، اما اون گفت تو از بین رفتی! -کشتن فرشته هایی که رای به خداهای زیردستش داده به این آسونی که فکر میکنی نیست. … حتما کایدا بهت گفته که رای برای کنترل نیروی اهریمن که درونشه چاره ای جز خارج کردنشون نداره … کیکارو قلب رای رو تقسیم کرد، تا اون دیوی به وجود نیاره … اما رای همراه با هر تکه قلبش قسمتی از نیروی اهریمنیشو به درون خداها فرستاد … دلیلی که باعث علاقه شما به خون میشه… قلب رایه… اگه قدرت اون هم نباشه دوباره به همون جسد انسانی که بودین، تبدیل میشین. -a- از من چی‌میخوای؟ - میخوام کمکت کنم. من آیامه هستم ، اسممو به خاطر بسپار … وقتی دیدیش با گفتن اسمم میذاره بهش نزدیک بشی. a-در مورد کی حرف میزنی؟ -اوهاتان … کایدا نمیتونه مقابلش ایستادگی کنه … و این آتش! … علتش نبوده تکه های قلبه رایه … با اهدای اون تکه قلب به اوهاتان که مال تو نیست، هم مانع از نابودیه رای میشی و هم من میتونم با تو به دنیای بیرون برگردم … بدون من تو دیگه نیروهای قبل رو نخواهی داشت آیرا. -a- اما کایدا اطمینان داشت میتونه ، جلوی این آتشو بگیره. - تصمیمتو بگیر، فرصتی نداری ، میخوای کمکت کنم؟ ** آیرا قدری فکر کرد و گفت: با این کار رای و بقیه خداها هم نجات پیدا میکنن؟ - یقیناً … اوهاتان نباید اینجا باشه آیرا ، وجودش در اینجا یعنی تسخیر قلب رای توسط اهریمن … چون قدرت کافی برای بیرون راندن دوباره شو نداره … برای همینه که کایدا تصمیم به نابودیش گرفته. ** آیرا حیرت زده گفت: امکان نداره ، کایدا گفت، میخواد با نیروی خودش رامش کنه! -برای کایدا، رام کردن اون فقط یک راه داره، اون هم کشتنش … اما اگه اون اژدها از بین بره … نیروش جذب نیروی اهریمن درون رای میشه … اما اگر تو اون بخش از قلب رای رو که از کیجا باهاته، بهش بدی … اون هرگز نمیتونه به نیروی اهریمن وجود رای انرژیه بیشتری اضافه کنه. ** آیرا گیج و سر در گم به آیامه ماتش برده بود … که آیامه شمشیری رو در دستانش ظاهر کرد و جلوی آیرا گرفت: بعد از دادن قلب ، بلافاصله تا حواسش جمع نیست، این شمشیرو درون بدنش فرو کن ، … تا مطیعت بشه . ** با صدای غرشی که از دور شنیده شد … آیرا بلافاصله نزدیک آیامه رفت تا شمشیر را از او بگیرد … اما آیامه شمشیر را بلافاصله محو کرد: شمشیر با من به درون تو برمیگرده … بنابراین اگه شمشیرو میخوای باید منو هم داشته باشی. a- چطور این کارو کنم ؟ ** باید یک خاطره از گذشته ات رو به یاد بیاری و منو به‌ جای یکی از اون شخصیتها که دوستش داشتی ، تصور کنی … -a- مثلا چه خاطره ای؟ - خواهرت چطوره؟…اسمش چی بود؟ -a- اییانکا - زودباش به خاطر بیار … به یاد بیار چه اتفاقی براش افتاد. -a- آیرا نفسی عمیق کشید و چشمهاشو بست … - به یاد بیار اییانکا بعد از مرگ تو و یاکیا در تصادف اتوبوس چه احساسی داشت… -a بعد از قبول کردن شرایطم ، از دور میپاییدمش … اون دیگه هرگز لبخند نمیزد … یادمه موقع جنگ بود و با یکی از سربازهای‌ارتش ازدواج کرد… ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی