• داستان عشق فراموش شده قسمت ۱۸

    سایر قسمتهای این داستان رو در کانال تلگرام t.me/pocharooo و‌ برای قسمتهای قدیمی تر به کانال نماشام http://www.namasha.com/v/fbFbJjpC بروید قسمت ۱۸ ** میناکو همانطور که به چهره اش درون آینه نگاه میکرد به نقطه ای که رای روی زمین نشسته بود نگاه کرد … اما تصویری از بازتاب تصویر رای داخل آینه ندید و وحشت زده رو به رای کرد -m- چطور ممکنه! ** رای سرش رو بالا گرفت و مستقیم داخل چشمهای آبیه میناکو نگاه کرد -r- برای زنده ماندن من در رحم مادرم، جادوگری از گونه ای شیطانی به نام «آکوما» از قدرتش درونم دمیده … شیطانهایی که خون آلوده دارند فقط تواناییه دیدن تصویر خودشونو داخل آینه دارند … اما انسانها بازتابی از اونها نمی بینند -m- این رو هم کیکارو بهت گفته ؟ -r- میناکو … به من گوش بده … با کمک قدرت میتوری ، سایو رو پیدا کن -m- و بعد از پیدا کردنش ، چی؟ … بیارمش اینجا! … قدرتشو میخوای پس بگیری؟ ** رای سرش رو به علامت نه تکان داد و گفت: بُکشش! ** میناکو بُهت زده به رای نگاه کرد: بُکشمش؟! -r- اگر دست کامویوی بهش برسه دردسر بزرگی درست میشه … حالا که جای ناکا رو میدونم … بنابراین، -m- نمیتونی به همین راحتی درباره کشتن سایو حرف بزنی رای ! … ساکورا به تو اعتماد کرد و گرنه حاضر نبود حتی یک لحظه سایو رو از خودش دور کنه … تو اونو به این شکل زنده به ساکورای من هدیه دادی و بعد به بهانه پیدا کردن ناکا گرفتیش … حالا میخوای بمیره؟ ** رای با عصبانیت صداشو کمی بالاتر برد : -r- این پیشنهاد از طرف خودش بود ، من هرگز همچین تقاضایی نکردم … از هیچکدومشون نخواستم که نیرویی رو که باید زمانی بدون هیچ چون و چرایی به ناکا میدادند ، به سایو بدهند… حالا اگر دست دشمنهای دیرینه ام بیفته، همگی رو به خطر میندازه … -m- من سایو رو راضی به برگشتن میکنم … خودت ، ** رای آهی کشید و سرش رو پایین انداخت؛ -r- اون الان فقط یه هدفه متحرکه قبل از اوردنش به اینجا از دستش میدی! … حتی شاید الان هم دیر شده باشه -m- اگر سایو بمیره بقیه هم حسش میکنن، مگه نه! -r- برو میناکو و کاری که خواستم انجام بده …‌در غیر اینصورت هیچوقت نمیگذارم آب خوش از گلوت پایین بره … -m- چی؟! ** ناگهان رای دستشو سمت میناکو گرفت و با صدای بلندی فریاد زد: بسوز! ** و شعله هایی آبی رنگ سمت میناکو به سرعت حمله ور شد ، …میناکو لحظه ای با تعجب به شعله های آبی رنگ که از بدنش شعله میکشید، خیره ماند … ولی زمانی نگذشت که از شدت درد جیغ کشید … پروانه ها روی زمین نشستند و در حالیکه بی تفاوت بالهایشان را باز و بسته میکردند ، …میناکو صدای خشمگین رای رو شنید : میتوری تا وقتی من بهش دستور ندم ، نیروشو برای هیچ موجوده دیگری به کار نمیبره ** میناکو ناباورانه به چشمان آتشین رای نگاه کرد و از روی ناچاری و درد فریاد زد: باشه … انجامش میدم ** رای دستشو عقب برد تا شعله ها محو شدند و همزمان در حالیکه با تکیه به دیوار ایستاد با صدای پایینی گفت : آفرین دختر خوب … حالا برو ** میناکو دستشو از سوزشی که حس میکرد رو اثر سوختگیها که در حال ترمیم شدن بودند گذاشت : همین الان برم؟!… توی این هوای برفی! -r- آره -m- اما اگه آیرا برگرده و منو نبینه ..‌. -r-اگه زرنگ باشی قبل از آیرا اینجایی ** میناکو بی اختیار با صدای بلندی شروع به گریه کرد و درحالیکه با پشت دستهاش اشکهاشو پاک میکرد با گریه گفت: تو لیاقت دوست داشتن‌ نداری … از خدایانی که باعث به وجود آمدن جونوری مثل تو شدند متنفرم … -r- خدایان؟! -m- تو بدجنسترین موجودی هستی که به عمرم دیدم، از اینکه روحت رو به جسم به درد نخورت برگردوندم پشیمونم … ** رای به میناکو پشت کرد و زیرلب گفت : برو به کارت برس … من هم روی قولم هستم ** میناکو با صدای بلندی فریاد زد : فقط به شرطی که خودت این گناه رو به گردن بگیری ، میرم -r- پس برای اینکه کسی نفهمه تا صبح نشده تماش کن و برگرد … نگران نباش … من با نیروم جلوی تپیدن قلبمو در اون لحظه میگیرم … تا چیزی حس نکنن -m- چی؟! یعنی کنترل قلبهاشونو در اختیارته؟! … اما این کار برات خطرناک نیست! ** رای بدون نگاه کردن به میناکو سمت اتاقش برگشت … ** میناکو داخل آینه ، به چهره اش که همچنان شبیه میتوری بود نگاه کرد: خیله خب … قرار نیست کسی بفهمه … قبل از طلوع آفتاب خَتمش میکنم… *- **سایو کلاه گیسی با موهای کوتاه به رنگ بلوند روی سرش گذاشت و در حال مرتب کردن آن داخل آینه بود که توجهش سمت عروسکی که از مغازه دار گرفته بود، جلب شد و سمت میزی که عروسک را روی آن نشانده بود رفت و بعد از کمی نگاه کردن به آن دستشو روی صورت رنگ پریده و بی روح عروسک کشید و با آه گفت: خوش به حال ناکا، اون به راحتی از نیرویی که درونشه میتونه استفاده کنه … اما من فقط نیروها رو برای زنده شدن دریافت کردم … اگر نیروی اون خداها نبود من هم تا ابد فقط یه عروسک شهوانی میموندم … شانس با من یار بود که ساکورا منو داخل آشغالها پیدا کرد، نه دوره گردها … ** سایو سمت پنجره رفت و کنارش داد، و در حالیکه به دانه های برف نگاه میکرد … موهایش را که با باد روی صورتش ریخت عقب داد *| sa- خدا کنه ناکا حالش خوب‌ باشه … و به حضور من احتیاج پیدا نکنه … اما که چی؟!… بالاخره میفهمه که من نمیتونم وارد دروازه اون ساعت بشم و کمکی ازم براش بر نمیاد … اما با دروازه من موقعیت تغییر دادن اتفاقات زندگیشو نداشت! ** با کم شدن بارش برف سایو یدفعه با دیدن پروانه های بزرگ و مخملی شکل آبی رنگ و درخشانی که درون محوطه میچرخیدند … از ترس یک قدم به عقب برداشت : *|sa- میتوری !… اون همیشه به خاطر نیروی رای که با منه راحت پیدام میکنه! …حالا که ناکا اینجا نیست … چه بهونه ای بیارم ؟!! ، با بوی برف و سرما شاید نتونه ردمو به این زودی بگیره ** سایو با این فکر با عجله از راهروی پشتیه ساختمان خودش را به جاده رساند ، اما دریغ از یک وسیله نقلیه … سایو از سرما دستهاشو بهم مالش داد و سر جایش از این پا به اون پا شد … تا ناگهان متوجه پروانه آبی رنگی که کنارش پرواز میکرد ، شد … اما قبل از هر حرفی یدفعه چشمش به میناکو که به طرفش می آمد، افتاد … و حیرت زده گفت: میناکو-سان ! … شما؟! چطور اینجایی؟! ادامه دارد

    7 فروردین 1397 سرگرمی
  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی