• 651

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۳۰

    ** آیرا که مبهوت حرکات ماهرانه دستان و انگشتان کیجا روی کلیدهای پیانو شده بود ، از پشت به کیجا نزدیک شد و دستهایش را روی شانه های کیجا گذاشت و با ناراحتی گفت: نیروتو برای این کار از دست میدی ، بذار کمکت کنم ، ** کیجا حرکات انگشتانش را با نیرویی که از آیرا به دستهایش منتقل میشد، هماهنگ کرد و ادامه داد: احساس خوبی داری، نه؟ ** آیرا جلوتر آمد و شکمش را به میان کِتفهای کیجا چسباند و با صدای خماری گفت: آره ، تا حالا همچین حسی نداشتم! ** کیجا با لبخند گفت: آره ، همچین حسی نداشتی و بعد از این هم نخواهی داشت! -a- چی؟! -k- من هم اون روز همین احساس تو رو داشتم ، … احساس خَلسه میکردم ، اما کنجکاوی ام برای سر در آوردن از راز آینه، نمیگذاشت بی تفاوت از کنارش بگذرم ، هر چه نزدیکتر میشدم صدا هم قویتر میشد ، وقتی خودمو جلوی آینه دیدم ، تصویرم با تغییر آوایی که از درون آن شنیده میشد ، از بین رفت و تبدیل به لایه ای از شیشه شد ، درختی عظیم که بر فراز قله ای بزرگ از جنسی بلورین و نورانی و بسیار با شکوه، با درختان پُر از شکوفه که هر کدارم بر بالای تپه ای زیبا و مملو از سایه و نورهای آبی و رنگارنگ بودند و حیواناتی که مانند درختها حالتی رویایی و شگفت انگیز داشتند ، و از رودخانه ای که در پایین تپه ها جریان داشت، با ریشه های درخت که درون رودخانه فرو رفته بودند ، مایعی شفاف و درخشان شبیه آب مقدس ، سمت درخت کشیده میشد،… وسوسه وارد شدن به این بهشت چنان سَرم رو پُر کرده بود که به اطرافم توجه نداشتم ، میخواستم جزئی از اون باشم ، حتی اگر لکه ای از نورهای معلق آن سرزمین میشدم برایم اهمیتی نداشت ، جلو رفتم و گوشهایم را تیز کردم ، صدایی که به گوشم می آمد دیگر آرام نبود و ریتمی تُند پیدا کرده بودند… *_ ** کِی همینطور که محو تماشای فضای درونیه آینه شده بود ، متوجه گوزن درشت هیکلی که به آن خیره نگاه کرد ، شد ،…گوزن بعد از لحظه ای صدا های عجیب غریبی بیرون آورد ، تا توجه شخص بلند قامتی رو که نزدیک به یکی از درختان ایستاده بود را به خودش جمع کند، و بعد از آن نیز شاهینی با بالهای بزرگ و براق به پرواز در آمد و سمت آن شخص رفت ، گلبرگهای شکوفه ها از شاخه ها شروع به ریختن کردند، …مَرد با دیدن نا آرامیهای حیوانات و اطرافش، دست از عبادت و دعا کردن برداشت و کلاهِ شنل بلند و سفیدی را که به تن داشت را از روی سرش پایین آورد و با چشمان بیرنگش به کِی نگاه کرد ، … کِی در حالیکه از صورت نورانیه مَرد وحشت کرده بود، … ناگهان زیر درخت بلوری رای رو که کنار آن مرد ، روی زمین نشسته بود،… را مشغول عبادت دید… مَرد دستش را روی موهای بلند رای کشید و خم شد و با صدای آرامی گفت: عبادت کافیه… ، شاگرد کوچولوت اینجاست … تا قدم داخل نذاشته ، برو آرامش کن! ** رای آهسته چشمهایش را باز کرد و دستانش را از روی زانوهایش پایین آورد ، ایستاد و برای لحظه ای به چهره نورانیه مَرد ماتش برد، … تا مَرد در آغوشش گرفت… رای نفس عمیقی کشید و بعد با تردید، از آغوش آن مرد بیرون آمد ، … به او احترام گذاشت و روی دوش شاهین سوار شد ، و سمت دروازه جایی که کِی ایستاده بود آمد … شاهین نزدیک به دروازه روی زمین نشست، تا رای از دوشش پایین آمد … و شاهین دوباره به فضضای درون آینه برگشت، کِی با چشمانی گِرد به رای نگاه کرد، -r-چه زود بیدار شدی!… هنوز خورشید درست حسابی طلوع نکرده ** کِی به پشت سرِ رای سَرَک کشید ولی جز گلها و بوته های حیاط چیزی ندید … حتی صدای موسیقی هم قطع شده بود… -k- اونجا کجا بود؟ ** رای لبخندی زد و گفت: قلبِ من ** کِی هاج و واج به رای نگاه کرد: -k- اون مرد نورانی کی بود؟ -r- خدای روشنایی ، این آخرین دیدار ما با هم بود ، بعد از این روحش قلبمو ترک خواهد کرد،... متأسفم که برای ارتباط با تو فرصت کافی نداشت!… اما جای نگرانی نیست هر آنچه که باید اون به تو میگفت رو یادت میدم و نیازی نداری مثل بقیه خداها حتما باهاش دیدار داشته باشی! -k-از ایشون هم باید چیزهایی می آموختم؟ -r- قدرت ایمان و درستکاری ،… که اینها خصوصیاتی هستند، که از قبل هم داشتی … تو پاکی ، بدون هیچ بدی ، برای همین خدای خوبی میشی! … طرفدار صلح و مهربان مثل چهره ات! -k- اون درخت بزرگ خیلی زیبا بود -r- نیروی اون درخت داخل بدن شماها هم وجود داره ، برای همین حس خوبی نسبت بهش داری -k-خدای روشنایی از قلبت محافظت میکرد؟ -r- اون فقط یک روح بود ، جسمشو سالهای پیش به خواسته خودش به دره ای انداختند ، تا خوراک حیوانات بشه - k-حیواناتی که دیدم ! ** رای با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد و گفت: نه اونها فرشته های همراهش بودند ، تا رفتنش به بهشت، همراهیش میکنند . *_ کیجا به روبرویش نگاه کرد و با بغض گفت: رای به من لقب خدای صلح داد … و گفت؛ همراه هر خدا فرشته ای وجود داره که فقط با اختیار اون خدا از بدنش خارج میشه …، ولی فرشته من این ویژگی رو داره تا در این حالت متوجه بشه و با احساسم آگاهم کنه، ** آیرا حیرت زده گفت: پس برای همین متوجه اوضاع یاکی شدی و به کمکش رفتی؟! -k- فرشته یاکی، فرشته قوی ایه ، من چاره ای جز عوض کردن اون با فرشته خودم نداشتم ، حالا اون نگاه ماوراییشو از دست داده و دیدِ چشمهاش مثل یک انسان عادیه… -a-ایول ، تو کاری رو کردی که من هم نمیتونستم ! ** کیجا با بغض گفت: اما من نتونستم جون تاکنو، ناجیه یاکی رو نجات بدم … -a- تأسف باره که یاکی خودش باعث مرگِ تاکنو شد، … -k- آیرا، راستش موضوع مهمتری هم هست که میخوام بهت بگم، -a- سراپا گوشم، ** کیجا همینطور که به روبرویش نگاه میکرد گفت: برای باز کردن دروازه سرزمین قلب اگر تکه ای از سرزمین قلب رو داشته باشی میشه بازش کرد، و من اتفاقی گلبرگی از شکوفه های درخت رو پیدا کردم ، برای همین مطمئنم این درخت همون درخته… با کمک فرشته یاکی که درونمه، من این دروازه رو باز میکنم، و درمان کردنش رو به تو میسپارم -a- من؟! -k-تو تنها کسی هستی که قدرتشو داری ، مطمئنم از پسش بر میای ! ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی