• 157

    داستان عشق افسانه ای قسمت ۴

    /* پشت تپه نور شدت بیشتری یافت، بعد از نورهای درخشان و رنگارنگی که مانند رنگین کمان همراه با ریتمی زیبا از آهنگ به اطراف پاشیده میشدند، اطرافم را رنگها فرا گرفت، در مرکز نور دختر نوجوانی با گوشهای روباهی و دمی بلند پوشیده از خز بود ، که نیروی نور را به هر سمت و تخته سنگی جهت میداد ، سنگ حتی بدون ذره ای صدای ترق توروق به چند قطعه تکه تکه میشد و در فضا معلق میماند، رای دو دستش را کنار دهانش گذاشت و با صدای کودکانه اش فریاد زد: کایدااا /* دختر با دیدن ما دستانش را پایین آورد ، و خرده سنگها روی زمین فرو ریختند، نورها محو شدند ، وقتی به سمت ما آمد، ناخودآگاه نفسم در سینه ام حبس شد، نگاهم به چشمان نافذ و مهربانش خیره ماند، دلم میخواست بغلش کنم و مامان صدایش کنم ،… اما ما تقریبا همسن و سال به نظر میرسیدیم … با اینکه شباهت زیادی به من داشت ، اما به نظرم زیباتر از من بود … روی سر رای دست کشید و متعجب به من نگاه کرد: رای ایشون کیه؟!!! -خیلی شبیه توئه درسته؟ ka-شما کی هستی؟ -اسمش ناکاست /* کایدا با مهربانی به رای لبخند زد : خودش میتونه حرف بزنه؟ -اوم، صدای خیلی قشنگی هم داره، یه چیزی بگو ناکا، بگو چه اتفاقی برای قلبت افتاده! ka-قلبت چیشده؟ -یادته پرسیدم اگه جونِ کسی رو که دوست داشته باشی در خطر باشه ، برای نجاتش حاضری قلبتو بهش بدی؟!… تو هم گفتی هیچ عاقلی اینکارو نمیکنه ، پس اون دیوونه اس… اون قلبشو به کسی که براش خیلی عزیز بوده داده /* سرمو پایین انداختم و گفتم: در واقع اون قلب ، قلب رو به صاحب اصلیش برگردوندم … از اول هم مال من نبود… درسته باهاش متولد شدم … اما پیشم امانت بود. -ka-به نظر خسته میای ، بیا میریم خونه ما… بعد میتونی همه ماجراتو برام تعریف کنی /* کایدا ، رای رو بغل گرفت و همینطور که راه میرفت ، رای در حالیکه چانه اش را روی شانه کایدا گذاشته بود، با چهره با نمکش به من چشمک زد ، و با دستش اشاره کرد تا دنبالشان بروم ، کایدا با صدای آرومی گفت: برادر عزیزم چرا خونه نموندی؟… دوباره سرِ ریتاها رو گرم چی کردی؟! -اون یه خدمتکار کودنه -ka-اون پرستارته ، نباید دربارش با الفاظ بد صحبت کنی -چ‍ــــشم /* همینطور که از کش و قوس هایی که رای به بدنش میداد خنده ام گرفته بود، گفتم: خانه شما خیلی دوره؟ /* کایدا ایستاد و به من نگاه کرد: حق با رایه، صدای زیبایی داری، بار اول که حرف زدی به گوشم عادی بود -n- ممنون -زیباییشم خاصه ka-اون فقط شبیه منه ، چون من زیبام ، تو اون رو هم زیبا میبینی /* ریز خندیدم ، اما رای فقط اخمهایش را در هم برد، به نظر حوصله بحث کردن با کایدا را نداشت /* کمی که راه رفتیم … کفشهایم را دستم گرفتم ، رای با چشمان نیمه خمار نگاهم کرد ، و توی گردن کایدا فوت کرد، -ka-چیشده؟! -ناکا خسته شده، یکم وایسا بذار استراحت کنه /* کایدا قدمهایش را آهسته کرد، و صورتش را سمت من چرخاند: میخوای وایسیم؟ -n-راه زیادی داریم؟ -ka-نه زیاد نیست، ولی یکم اینجا صبر میکنیم ، بعد ادامه میدیم /* کایدا ، رای را از آغوشش پایین گذاشت، رای هم روی سبزه ها نشست ، به شادابیه چند ساعت پیش که دیدمش نبود -کایدا، گشنمه -ka- میدونم عزیزم … مادر حتما تا شب خودشو میرسونه /* کنجکاوانه داشتم به حرفای آنها گوش میدادم که کایدا رو به من گفت: پایین اون کوه رو ببین ، اونجا سرزمین ماست، تا حالا سیبان بودی؟ /* سرمو به علامت نه تکان دادم -ka- اهل کدوم سرزمینی؟ -n-من سرزمینی ندارم /* ناگهان رای نزدیکم اومد، اشکهایش از گوشه های چشمانش سرازیر بودند، همانطور که روی زمین نشسته بودم، بی اختیار بغلش گرفتم و اشکهایش را لیسیدم … با احساس دست کوچکش روی سینه ام ، خودم را عقب کشیدم /* کایدا روبرویم نشست ، و گفت: اون خیلی گرسنه ست، سه هفته میشه که هیچی نخورده،… مادرمون به یه سفر صلحجویانه رفته، میشه لطفا بهش شیر بدی … شیر تو یه مقدار از ضعفشو کم میکنه… ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی