• 128

    داستان عشق افسانه ای قسمت ۷

    /* با احساس نسیم خنکی روی صورتم ، چشمهامو به زحمت باز کردم، توی رخت خواب بودم، روی یه ایوان تابستانی … با سبکی باستانی و حتی قدیمیتر ، رنگ چوب شیروانیها برایم تازگی داشت، درخت بزرگ شکوفه گیلاس شاخه هایش در نمای ایوان چنان گسترده شده بود که با وزش باد گلبرگها مانند باران به درون و کف میریختند … بدنم خشک شده بود، آهسته نشستم ، … کیمونوی پر نقش و نگاری به تن داشتم … حسی در درونم، آشفته ام میکرد … لحاف را کنار دادم و سمت لبه ایوان رفتم … دستم را به نرده چوبی گرفتم و کمی خودم را جلوتر کشیدم … محوطه، سنگ فرشی زیبا و مرتب داشت ، مردی در حال چیدن کیسه های بزرگ داخل گاری اش بود، زنی سبد گیاهانش را روی ملحفه ای برای خشک کردن آماده کند، چند زن دیگر در کنار چشمه ای که کمی دورتر از زمین میجوشید مشغول شستن لباس و ظروف بودند … بچه ها دنبال یکدیگر میکردند ، و دختری جوان سبد میوه اش را مقابلش نهاده بود و با سرعت پوست میگرفت… پیرمردی روی میز چوبی ماهی ها را نمک میزد…انگار بالای یک شهر باشم ، دلم میخواست تک تک آنها را نگاه کنم، سر و وضعشان، چهره ها و پوششان … همه را با دقت نگاه میکردم ، که یکمرتبه در با صدای گوشخراش کنار رفت … پیرزنی با جثه ای کوچک کنار در نشسته بود، به محض دیدنم ، بی مکث برخاست و با عجله رفت ،… کمی بعد برگشت و دوباره قسمت بیرونیه درب کِشویی نشست، احترام گذاشت و دختری با کیمونوی بلند قرمز گلدار داخل آمد، در حالی که پشت به من داشت ، کمی با صدای آرام با پیرزن حرف زد، … پیرزن دوباره احترام گذاشت و رفت -پس بالاخره بیدار شدی! /* بعد رو به من کرد… از دیدن کایدا به شکل انسانی اش ماتم برد، -ka-حالت چطوره؟ /* سرم را پایین آوردم : شما رو به زحمت انداختم -ka-بله ، انداختی ، و باید جبران کنی … در غیر اینصورت بهتره بهاشو با جونت بدی -n-ببخشید، متوجه نمیشم -ka-تو چیزی دیدی که نباید میدی ،… اگه کلمه ای حرف دربارش، از دهانت خارج بشه، شک نکن میکشمت… من از تو خواسته بودم از جات تکون نخوری -n-خیلی صبر کردم ، دیگه صبح شده بود -ka-اگه به رای شیر نداده بودی ..‌. حتما میذاشتم سقوط کنی /* در دوباره کنار رفت ، پیرزن داخل آمد و از سینیه چوبیه همراش ساکه و فنجان و یک ظرف کوچک کلوچه آبی رنگ روی میز گذاشت ، و بیرون رفت ... کایدا روبرویم نشست ، و از بطری برای خودش ساکه ریخت و مشغول نوشیدن شد -ka-نمیخوای بخوری؟ -n-یکم غذا و آب اگه باشه ، متشکرم /* کایدا ظرف کلوچه های مخملی رو سمتم هُل داد -ka-بیا بخور … اینا خیلی مُقویه /* شاید مقوی باشن اما اصلا اشتها برانگیز نبودند، سمت میز رفتم یکی از آنها را برداشتم ، و گاز کوچکی زدم … انتظار داشتم شیرین باشن … اما مزه ای خاص و بافتی فوق العاده نرم داشت و بینهایت خوشمزه، سریع یه گاز دیگه زدم ، نیازی به جویدن زیادی نداشت ، به راحتی درون دهان حل میشد،… وقتی کلوچه دوم رو برداشتم … کایدا فنجان چندمش را از ساکه پُر میکرد … عصبی به نظر می آمد، -ka-نمیتونم بهت اعتماد کنم که حرفی نمیزنی -n-این کلوچه طعمش عالیه، تا حالا ندیده بودم ، چه برسه بخورم -ka-تا حالا ندیدی؟!!! -n-حتما دستور پختشو بهم بدین -ka-منکه اونها رو درست نکردم! -n-پس از آشپزش میپرسم -ka-بسه ،این سومیه که داری میخوری؟!!! -n-اوم خیلی خوشمزه س /* کایدا فنجانش را روی میز گذاشت و متحیر به من زُل زد، برای پنجمی که دست بردم ، دستم را گرفت: کافیه … اینا زیاد خوردنشم خوب نیست، این تعداد برای دونفر بود، اما تو بیشتر از سهمت خوردی -n-اوه میبخشی آخه خیلی گرسنمه /* عقب رفتم ، رو به محوطه کردم و گفتم: اینجا شهره؟! /* کایدا یکباره زیر خنده زد و میان خنده گفت: نه … خانه ام سیبانه، و اینجا هم سَرای منه ، ظهر که به اینجا رسیدیم … هنوز بیهوش بودی ، باید میبردنت قسمت مهمانخانه اما من چون بهت اطمینان نداشتم خواستم که تو اتاق خودم باشی… گمان نمیکردم تا غروب بخوابی /* لحظه ای به کایدا که میان بارش گلبرگهای شکوفه گیلاس چقدر زیبا بود ، خیره شدم، مثل یک تابلوی نقاشی مینمود … یکباره گفتم: رای ! … اون کجاست؟ /* کایدا جرعه ای از ساکه خورد و گفت: پیش مادرمه … هر وقت مادر نزد خانواده پدر میره ، رای ضجر زیادی رو از دوریش متحمل میشه… وقتی هم برمیگرده فقط محبتش برای رایه، … حتی تا چند روز رای تو اتاق مادر میمونه و مادر هم هیچکسی رو به حضور نمیپذیره، -n-که اینطور… اما تو خیلی دوستش داری مگه نه؟! -ka-من عاشقشم … اما اون اینو درک نمیکنه … /* کایدا ناگهان سمتم جهید و گفت: تو دقیقا منظورت کی بود؟ n- رای /* کایدا کمی عقب رفت: اون فقط برادر کوچکترمه … من مادرو گفتم … ولی اون به رای بیشتر از من و برادر بزرگترم محبت میکنه /* با پوزخند گفتم : -n- و اون مرد نوازنده چی؟ /* کایدا با عصبانیت دستش را روی گلویم گذاشت : مثل اینکه چاره ای جز خفه کردنت ندارم /* دستمو روی دستش که گلومو میفشرد گذاشتم و با صدای ضعیفی گفتم: مامان /* یکباره از فشار دستش کم شد، با چشمان دُرشتش به چشمانم نگاه کرد … و دستش را پایین آورد -ka-خیلی ابلهی فکر کردی وقتی مادرت حتی نمیدونه کجا هستی برای نجاتت بیاد؟! /* یکمرتبه با احساس درد ، دستم را زیر شکمم گذاشتم و به جلو خم شدم -ka-اوی ، چت شده ؟؟؟ /* من میدانستم چه اتفاقی برایم افتاده، اما توضیحش برای یه یوکایی که هرگز همچین اتفاقی را تجربه نکرده و خیلی کوچکتر از من به نظر می آید ، چطور می توانستم توضیح دهم … دلم میخواست اشک بریزم تا کمی از دردم کم شود، اما فقط همراه فریادم خون روی کف ریخت ، کایدا وحشت زده جَستی به عقب زد: داری خونریزی میکنی ؟!!! چطور ممکنه ؟!!! تو مگه انسانی؟؟؟ من شک نداشتم که از نژاد ما هستی. رای چطور تشخیص نداده که یوکای نیستی ؟؟؟ تو شیر داشتی … این یعنی ...تو … تو … یه (چیاواها) هستی، آه من چیکار کردم … اجازه دادم رای از شیرت بخوره /* همانطور که به خودم میپیچیدم گفتم: چیاواها دیگه چه کوفتیه؟!، دارم از درد میمیرم /* اما انگار اصلا متوجه حال من نبود، …بعد از کمی فکر گفت: باهات معامله میکنم من ماهیت تو رو پنهان میکنم تا زنده بمونی ، توهم فقط به بقیه بگو من انتخابت کردم، نه کمتر نه بیشتر ، قبول میکنی؟ -n-چرا باید ماهیتمو پنهان کنم ؟! -ka-چون چیاهاوا نژادی آمیخته است ، و مرگی که در انتظارشونه از انسانها هم وحشتناکتره… اما تو از شیرت به رای دادی ، بنابراین دایه اش هستی ، و نمیتونم به راحتی بکشمت... ولی اگه کسی بفهمه زنده ات نمیذارن… من جونتو تضمین میکنم اگه فقط کنار من بمونی و حرف اضافه ای نزنی… فقط کافیه مادر به عنوان دایه رای تاییدت کنه … ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی