• داستان عشق فراموش شده قسمت ۱۶

    *- /* «آیا» به محض وارد شدنمان به اتاق سمت کاناپه رفت و کِی رو که هنوز بیهوش بود بغل زد و روی دستهاش بلند کرد و رو به من گفت : نگران هیچی نباش ، دنبالم بیا ! /* دستمو روی قلبم که به شدت سنگین میتپید گذاشتم … احساس درد هم به تدریج به این حجیم شدن افزوده شد ، از حرکت بازماندم و دستمو به دیواره راهرو تکیه دادم … «آیا» که متوجه حالم شده بود، سمتم برگشت و با دلواپسی گفت ؛ موضوع چیه؟! … تا پارکینگ فاصله ای نداریم از اونجا با ماشینم میبرمتون … /* نفسم به شماره افتاده بود … سرمو بالا گرفتم و عرق پیشانیمو با پشت دست پاک کردم … |*n- چه اتفاقی داره برام میافته؟! -Aya-زودباش ، تا پارکینگ‌ راهی نیست /* اشک درون چشمانم حلقه بست … *|n- من چکار کردم؟… کجا رو اشتباه رفتم؟ …نباید با اِتکا به حافظه ای ناقصم به گذشته می آمدم -Aya- ناکا چرا وایسادی ؟! /* پاهایم توان ایستادن هم نداشتن و به ناچار روی زانوهام روی زمین نشستم‌ و سرمو پایین انداختم …‌ ** آیا با دیدن گابریو که به سمت آنها می آمد ، سریع کنار ناکا رفت ؛ -Aya- پاشو ناکا … نا امید نشو … پاشو دختر خوب … جون خودت و برادرت الان به تو بسته است … من نمی تونم جلوی گابریو رو بگیرم … |* n- چرا اینطوری شد؟ .‌‌.‌.کاش کسی بود تا کمکم کنه … یکی … یکی کمکم کنه … بابایی… کمکم کن !...آخرش بازم مجبور شدم از رای‌کمک بخوام… /*ناگهان درونم نیرویی حس کردم که باعث شد بتونم از جایم بلند بشم … «آیا» با خوشحالی جلوتر از من با قدمهای تند راه افتاد … به عقب و گابریو که با قدمهایی آهسته گام بر میداشت و چهره اش مثل زامبی ها شده بود نگاه کردم ..‌. -Aya- بدو ناکا … -* ** با رسیدن به ماشین آیا فوری کِی رو روی صندلی عقب خواباند و ناکا رو جلو سوار کرد و کمربند ایمنینیش رو بست و بلافاصله خودش هم سوار ماشین شد و با سوئیچ استارت محکمی زد و با روشن شدن ماشین ، به سرعت از پارکینگ خارج شدند… اما در میانه راه یدفعه گابریو خودش را سر راه آنها قرار داد … «آیا» برای لحظه ای ناخوداگاه پایش را روی پدال ترمز فشار زد و ماشین با استپ شدیدی متوقف شد … « آیا» در حالیکه نفس نفس میزد، به گابریو که تلو تلو خوران با چشمانی برجسته و پر از خون و چهره ای ترسناک به آنها نزدیک میشد ، بُهتش بُرد و بی اختیار اشکهایش سرازیر شد … |* Aya- اینها خاطرات من هستن چطور میتونم از کسی که دوستش دارم، بگذرم؟ … با اینکه هرگز از احساساتم نگفتم ، اما چطور میتونم عشقمو فراموش کنم؟ گابریو … چرا تو؟ … چرا برای کسی که بهش علاقه دارم باید همچین اتفاقی بیوفته؟!… /* به چهره رنگ پریده« آیا »که به گابریو خیره مانده بود ، نگاه کردم : -n- آیا چان ! …آیا چان! -Aya- نمی تونم ازش رد بشم … شاید هنوز هم روحش رو داشته باشه … هرچند اینبار اولی نیست که کسی رو میبینم که به این وضع افتاده… اونها دیگه آدمهای اطرافشونو نمیشناسن … انگار توسط شیطان تسخیر شده باشن …‌ اعمالی غیر قابل پیشبینی انجام میدن! /* به گابریو نگاه کردم … شبیه مرده ای متحرک با چشمانی تا نیمه از حدقه در آمده و گوشتهایی آویزان از بدنش و لباسهایی ریش ریش شده و پاره … در حالیکه از بدنش خون جاری بود به طرف ما می آمد … یکباره احساس کردم بدنم شُل شد و روح دیگری درونمه و بی اختیار دستمو روی سر آیا گذاشتم و نوری که از دستم بیرون آمد و درون« آیا »نفوذ کرد را دیدم … و ناباورانه آیا پایش را از روی پدال‌ترمز‌ برداشت و روی پدال گاز فشار داد و ماشین با صدای خشکی از جا کَنده شد و به سرعت سمت گابریو شیرجه زد… و همزمان آیا جیغ دلخراشی کشید … چشمانم را از ترس بهم فشردم … و ناگهان با صدای خرد شدن و له شدن جسمی چشمهامو باز کردم … آیا همچنان با صورتی خیس از اشک و عرق با سرعت رانندگی میکرد … روی صندلیم برگشتم و صورتمو از آیا برگرداندم … بدنم میلرزید … نمیتوانستم روی مغازه ها یا مناظر بیرون تمرکز کنم … احساس تهی بودن وجودمو گرفته بود … کمی بعد ماشین از حرکت ایستاد و چند لحظه بعد صدای لرزان آیا رو شنیدم … -Aya-برید پایین -n- چی! /* اما قبل از هر حرفی دیدم کِی که بیدار شد و گفت : کجاییم؟! /* آیا بدون کلمه ای حرف ما رو روبروی میدان اصلیه که مُشرف به مدرسه بود ، پیاده کرد و رفت … مثل اینکه تمام اتفاقاتی که برایمان رخ داده بود فقط خواب و خیال بودند … … کِی با چهره ای خواب آلود گفت : چیشده ناکا؟! /* یدفعه متوجه کیوشی راننده که کنارمان آمد ، شدم و با دیدنش از خوشحالی بغلش پریدم … |* نمیدونم این اتفاقات در گذشته ام اتفاق افتادن یا نه ! … اما ایندفعه قرار نیست هیچکدوم از لحظاتمو فراموش کنم … *- /* درباره مدت زمانیکه از غیبتمان میگذشت … اطلاع دقیقی نداشتم … کسی هم ابراز نگرانی نکرد … همه چیز عادی به نظر میرسید …، شب باران میبارید و هوا بدون مهتاب کاملا تاریک شده بود … بعد از حمام به کِی که داخل تختش خواب بود ، نگاه کردم … |* پس زمانی ما در یک اتاق با هم بودیم … درسته … اون از تنهایی ماندن میترسید … برای همین من با اون هم اتاق شدم … سمت پنجره شیشه ای بالکن رفتم … قطرات باران روی هم و پشت شیشه غلت میخوردند و همدیگه رو هول میدادند و به پایین می افتادند به انعکاس تصویر خودم داخل شیشه نگاه کردم … گرچه از اینکه چه اتفاقی برای آشیا افتاده بیخبرم،… اما صدای آشیا هنوز هم درون گوشمه … /* دستمو روی شیشه گذاشتم … |* n- این چهره واقعیه منه! … چهره ای که فراموشش کرده بودم … اما ناخواسته اغلب از ته دلم میخواستم چهره ام نزدیک به همین خصوصیات که الان میبینم باشه … شبیه به چهره ای که پدرم از عشقش ، کایدا برایم توصیف کرده بود… یعنی من شبیه کایدا هستم ؟!… /* احساس دلتنگی در دلم کردم و اشکهایم از چشمهایم پایین آمدند … خاطرات زیادی هستند که باید به یادشون بیارم … و از مهلت هفت روزه ام شش روز باقی مانده … من میتونم اوضاع رو تغییر بدم … تمام تلاشمو میکنم و مطمئنم موفق میشم… ادامه دارد

    2 فروردین 1397 سرگرمی
  • 2 دیدگاه
    عکس امنیتی
    • خیلی داستان قشنگیه :slight_smile:
      فرناز  -  10 اردیبهشت 1397  |  0

    • عالیه
      love me  -  8 فروردین 1397  |  0