• داستان عشق فراموش شده قسمت ۳۹

    -* /* احساس آرامش میکنم … انگار در یک رویای بی انتها هستم ، … هر دو صدایی که میشنوم ، به قلبم گرمای عجیبی میبخشه ، … اما یه صدا رو میتونم به خوبی بشناسم ، صدای رای رو از ده فرسخی هم میتونم تشخیص بدم ، ولی اسمی که به زبان میاره برایم نا آشناست ؛ - یوکیه ! … نترس من کنارتم، صدامو میشنوی؟ ، چشمهاتو باز کن ، عزیزم /* و صدای دوم ، اون هم صدای جوان یه پسره، اما لحن اون به پُر محبتیه رای نیست ؛ - دختر خانم ، لطفاً بیدار شو ، چشمهاتو باز کن! /* صداش برام غریبه است ، و نمیدونم اون هم با کی حرف میزنه! … ،من که چشمهام بازه! … وقتی به این گلهای بهاری نگاه میکنم، احساسی شبیه بودن میان ابرها رو دارم ! /* کمی آنطرفتر چشمم به کیف مدرسه و چترم که افتاد، از شادی بالا و پایین پریدم ، و سریع آنها رو برداشتم ، … -یوکیه ، برگرد پیشم … بابا رو ببخش که نتونست به موقع پیدات کنه ، دختر قشنگم … خواهش میکنن ترکم نکن! |* اوه ، خدایا … رای با کی حرف میزنه!…اصلاً کجاست که من نمیبینمش! /* با شروع باران ، با خوشحالی چتر رو باز کردم و داخل راهرو هایی که از دو طرف با گل های رنگارنگ پوشیده شده بودند ، دویدم |* اینجا احساس آزادی میکنم، سرم از خاطرات خالی شده ، اما … فکر نمیکنم بتونم به راحتی اتفاقاتی که پشت سر گذاشتم رو فراموش کنم ، …من نیازی به عشق ندارم ، … تنهایی ، …این تنها چیزیه که بهش احتیاج دارم ، … حتی نمیخوام به دختری که رای، یوکیه صداش میکنه حسودی کنم ، اینجا هر کجا هست ، داخلش احساس خوشبختی میکنم ، … اینجا زیباست ، همه جا پر از گله … هواش لطیفه … اینجا احساس امنیتی که هیچ جا نداشتم دارم ، … کاش جایی به این زیبایی هیچ مالکی جز خودم نداشته باشه ، …/* چند لحظه که میان گلها قدم زدم و باران قطع شد ، چتر و کیفم رو کناری گذاشتم و درون محوطه سبزه زار که از شبنم خیس بود ، دراز کشیدم و با خوشحالی چند غلت زدم ، تا صورتم رو به آسمان آبی قرار گرفت ، و دستمو سمت نور های طلایی که از خورشید به چشمهایم میتابید ، بالا اوردم ،… اما ناگهان، راه تونل مانند و نورانی ای که روبرویم باز شد ، رو دیدم !… و کمی با فاصله ، تونلی دیگر از نور نقره ای باز شد ، … با تعجب دو زانو نشستم و به تونل ها نگاه کردم، … حالا که دقت میکنم، صدای رای رو از تونل طلایی میشنوم و صدای اون پسر غریبه رو از تونل نقره ای!… ، با اینکه تمایلی به انتخاب و رفتن به هیچ یک رو ندارم ، ولی تونل نقره ای بدجور کنجکاوی ام رو برانگیخته ، … اما… ، من میخواستم برم پیش رای ، تا سرنوشت کِی و هانا رو تغییر بدم ،… از طرفی مطمئنم اگر پیش رای برم ، سرنوشت خودم هم از نو ساخته میشه! … اما من این فرصت که تونل نقره ای رو هم امتحان کنم دارم ! ، به هر حال من نمیتونم خودخواهی ای که رای در حقم کرد و از اعتمادم سو استفاده کرد رو فراموش کنم ، … اگه الان من تنهایی رو به بودن با هر کسی دیگه ترجیح میدم ، و کنار یاکی نیستم ، اون مقصره ،… /* از زمین بلند شدم ، و سمت تونل نقره ای رفتم...، اما صدای لرزان و بغض آلود رای ، باعث شد طرفِ تونل طلایی برم ، … به عقب نگاه کردم !… |* دنیایی که درونش بودم ، … در حال محو شدن بود… شک ندارم که دیگه نمیتونم اینجا باشم و باید یکی از تونلها رو انتخاب کنم ، اما کدوم ! ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی