• 122

    داستان عشق افسانه ای قسمت ۳

    /* همانطور که دستان کوچکش را میبوسیدم ، متوجه چشمان متحیرش شدم -تو کی هستی ؟!!! /* خودش را از آغوشم بیرون نکشید ، اما دیگر با محبت نگاهم نمیکرد -اسممو از کجا میدونی؟! /* نمیدونستم چه بگویم ، اون بود که مامان صدایم کرده بود، … سکوتم که طولانی شد … آهسته از من فاصله گرفت … -مادرم خیلی وقته رفته سفر … فکر کردم شما اون هستی که برگشته -n- من شبیهشم؟ -آره … اما موهای اون روشن و خیلی بلنده … مثل موهای پدرم … -n-دوست داری موهای تو هم بلند و روشن باشه؟ -اوم … پدرم میگه منم یه روز موهام به بلندیه اونها میشه، اما گارا از اینکه موهاش بلند بشه متنفره، دور از چشن بقیه دائم کوتاهشون میکنه… میتونم به‌ موهات دست بزنم؟ /* با سر تایید کردم و دسته ای از موهامو جلو اوردم، آنها را لمس کرد و با لبخند گفت: موهات شبیه آبجی کایداست … میخوای ببینیش؟ -n-کایدا رو ببینم؟! -اوم … اون داره پشت همین تپه تمرین میکنه … پدرم خواسته تا کایدا هر روز برای پرورش نیروهاش تمرین کنه -n-پدرت هییانه؟ /* با چشمانی گِرد گفت: اسم پدرم هم میدونی! … نگفتی کی هستی؟! -n-ناکایاما ، اسمم ناکایاماست ، میتونی ناکا صدام کنی -خانواده ما رو میشناسی ناکا؟! -n-هوم…یه کم -تو هم مخفیشون کردی؟ -n- چی رو؟ -اینجا نزدیکه منطقه آدمهاست ، گوشها و دُمت!… /* در یک لحظه گوشها و دُم کوچک طلاییش را ظاهر کرد و با لبخند گفت: حالا نوبت توئه -n-اگه من دم نداشته باشم ! -بهتره داشته باشی ، وگرنه بدشانسترین آدمی هستی که دقایق آخر زندگیش مسیرش به باغ مخفی و دوست داشتنیه من افتاده /* چهره اش کاملا جدی شده بود … -n-یه جادو کن تا من هم به شکل اصلیم، خودمو تبدیل کنم… من شنیدم فرزند هییان جادوهای زیادی بلده… بهم ثابت کن که واقعا پسرشی -باشه، اما اگه بعد از جادوی من ، تو انسان باشی ، حتما میکشمت /* دستبندی با مرواریدهای قرمز درون دستش ظاهر کرد ، و زیر لب وِردی زمزمه کرد ، و دستبند را به دستش بست و بوته ها و شاخه های اطرافش را لمس کرد ، ناگهان از میان سبزه ها صدای آواز را شنیدم … صداهایی که تا به حال نشنیده بودم ، و آهنگی را با هم همخوانی میکردند ، از شنیدن صدا دلم خواست گریه کنم … اما اشکی از چشمانم خارج نشد … آواز در مورد مادر بود … /* با چشمانی پر از اشک گفت: -تو چه بلایی سرت اومده؟!!!… چه انسان معمولی بودی یا حتی یه یوکایی حتما الان گریه میکردی!… چطوریه که از چشمات اشکی خارج نشد؟! n- من قلبمو به کسی که برام ارزش زیادی داشت دادم…آه، درسته درِ باغ … تو میدونی ورودیه باغ کجاست؟! /* به سمتی اشاره کرد ….با عجله به آن سمت شروع به دویدن کردم … انتهای دالان پیچکها ، در با میله های آهنیه بلند ، آنجا قرار داشت ، اما نمای بیرونیه آن محوطه کلیسا نبود … حتی یک نفر هم آن حوالی دیده نمیشد ، … صدای آواز همچنان از میان باغ به گوش میرسید ، نمیدانستم حالا که رای با حالت کودکی اش آنجا بود، انتظار دیدن چه کسی را داشتم؟! وقتی فهمیدم آهسته آهنگ داشت تمام میشد … رای کوچولو به من نزدیک شد -جای خالیش دردناکه؟ /* دستمو روی سینه ام گذاشتم -n-خیلی -بیا بریم پیش خواهرم ، اون شاید بتونه کمکت کنه -n-چطوری ؟! … من نمیخوام قلب کس دیگه ای رو داشته باشم -تا جاییکه میدونم ، یه یوکایی هم بدون قلب نمیتونه زیاد زندگی کنی، بذار آبجی کمکت کنه … مگه بخوای بمیری! /* یکباره به اصرار دستمو گرفت و دنبال خودش کشید ،… با خودم فکر کردم اگه اینجا این روح کوچولو رو نمیدیدم چطور غم دوریه رای رو میتونستم دووم بیارم که روبرویم تپه ای زیبا دیدم … ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی