• داستان عشق فراموش شده قسمت ۸۱

    /* با دیدن عروسکی دست آن دختر دیدم ، بی اختیار به یاده سایو افتادم، سمتش رفتم و گفتم : این عروسک ، … چه بلایی سر موهات اومده … - کوتاهشون کردم … من به اشتباهم پی بردم … ازت نمیخوام منو ببخشی … هرچند نمیفهمم چطور زنده موندی، ولی همینکه درباره اتفاق بالای تپه به کسی حرفی نزدی ممنونم… اون روز نمیدونستم دارم چیکار میکنم. -n-یویی؟! -u-هوم |*حالا که فکرشو میکنم یویی و سایو خیلی به هم شبیهن شاید برای همینم از دوست شدن با سایو خوشحال بودم… اما اون عروسک! -u- عروسکو …یه روز غروب روی میزم پیداش کردم -n-چرا با دستت چشماشو پوشوندی؟ -u-این عروسک چشم نداره. -n-چی؟! -u-شاید یه پیامِ برای من، … حس میکنم کسی که برام گذاشتش نفرتشو خواسته اینطوری نشونم بده…با اینکه از اومدنمون به آکادمی زیاد نمیگذره ، ولی همه طرف توئن … حتما همونیکه نجاتت داده منم تهدید کرده ، تا دیگه نزدیکت نشم. /* با صدای یاکی که از گوشی شنیدم دوباره گوشی رو روی گوشم گذاشتم: ناکا خوب گوش چی میگم، حواست با منه؟ -n-گوش میدم -y-همین حالا برو مکان خودت، تا من خودمو برسونم … -n-اما من میخوام ببینمت… -y-جات پیش یویی امن نیست... از اینکه پیش یویی باشی حس خوبی ندارم /* یکباره یویی شروع به خواندن آهنگی غمگین زیرلب کرد … پوزخندی به من زد و روی صندلی پشت به میز نشست -n-یاکی … -y-صبرکن تو گفتی پیش رای بودی، اونم توی یه بُعد دیگه؟ -n-اوم -y-چطور اینو فهمیدی؟ -n-اون زخمی شده بود … شاید برای همین … یکی از لایه ها … -y- میتونی برگردی؟ /* به کنارم و تصویر مواجی که میدیدم نگاه کردم … و گفتم: آره -y-بسیارخوب، نترس هیچ مشکلی نیست ، حالا ناکا ازت میخوام برگردی پیش رای. -n-تو که اولش حرفمو باور نداشتی که رای یا قول خودت سنسه رو میشناسم حالا چطور پذیرفتی؟ -y-من ارتباط درونیم باهاش قطع شده … و این فقط وقتی یه‌ بُعد دیگه اس ممکنه… وقت توضیح دادن نیست…فقط برگرد تا اگه بازم مجبور باشی یه مدت همو نبینیم. -n-من برنمیگردم … من… /* یویی یکدفعه گوشی را‌ ازم گرفت و با خنده گفت: تلفن مجانی گیر اوردی فونا هیمه- سان؟!… یاکی تو این آکادمی فرشته منه ، من وضعیت مالیه خانوادگیم از تو بهتره … اما اون تو رو بیشتر از من دوست داره… /* سمت تصویر مواج چرخیدم: یاکی گفت نزدیک اینجاست، حتما به خاطر تو برگشته یویی، چطوره بری استقبالش… /*یویی یکباره با خوشحالی گفت: واقعا… پس من میرم … بعدا حرف میزنیم /* بعد از اینکه داخل خانه رفت، دوباره از دیواره عبور کردم و به ایوان عمارت رای بازگشتم … از روی ستونهای سنگیه کوتاه پایین آمدم و درب ایوان را کنار دادم … آهی با دیدنم کنارم آمد -n-رای حالش چطوره؟ /* دکتر از کنار تخت بلند شد و گفت: زخمهاشو بستم … اما متعجبم این خراشها از چی هستن؟ انگار با یه خرس گریزلی ، پنجه در پنجه جنگیده -ahi-الان حالشون خوبه؟ -بله … خوشبختانه جای نگرانی نیست… زخمهاش خیلی عمیق نیستن… اگه هر مشکلی پیش اومد خبرم کنید… فردا برای تعویض پانسمانش و معاینه دوباره اش میام. /* جلو رفتم و گفتم: شما به چیز مشکوکی برنخوردین؟ -مثلا چه چیز مشکوکی؟ -n-خب ، هر نشونه ای که اونو از ماهیت جسمانیه انسانها متمایز کنه /* دکتر به من نزدیکتر شد و گفت: خانم تنها نشونه عجیبی که الان من میبینم، صورت خیس و غرق اشک شماست … معلومه خیلی دوسش دارین … /* بعد از رفتن دکتر ، آهی و اوماشی … کنار رای نشستم و دستش را درون دستم گرفتم … در اینکه با کسی یا موجودی مبارزه کرده شکی نداشتم … اما یک چیز را میخواهم مثل راز با خودم نگه دارم … گرچه چهره یاکی رو بعد از مدتها موفق نشدم از نزدیک ببینم ، ولی حتی شنیدن صداش هم آرامم کرد… من هرگز حرفی از رفتنم به خارج از این بُعد به کسی نخواهم گفت، و به روی خودم نمی آورم که فهمیدم اطرافم چه میگذرد… رای،… درک میکنم که برای حفاظت از من اینکارو کرده … خوشحالم من تنها کسی ام که حالا کنارشم. ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی