داستان عشق فراموش شده قسمت ۲۰

700
سایر قسمتهای این داستان رو در کانال تلگرام t.me/pocharooo و‌ برای قسمتهای قدیمی تر به کانال نماشام http://www.namasha.com/v/fbFbJjpC بروید
قسمت ۲۰
-*(مکان= آکادمی T.F
** بعد از صرف صبحانه ، در جلسه ای طولانی بین کارکنان و مربیان ، معاونان و مدیر … فهرستی از اسامی و قابلیتهای ویژه ، فرشته هایی که به تازگی برای گذراندن دوره آموزشی گزینش شده بودند و مورد پذیرش انجمن قرار گرفته بودند مورد بررسی قرار گرفت،
… ساکورا که به عنوان وکیل رئیس آکادمی در جایگاه مدیر سرپرست جلسه بود ، با دقت به حرفهای اعضا گوش میداد و گاهی نکات مهمی را روی کاغذ یاداشت میکرد … که ناگهان چشمش به کیجا که معاون مسئول انجمن بود افتاد … با اینکه او هم با دقت حواسش به صحبتهایی که سخنران میگفت ، جمع بود ، اما حالت چهره اش طبیعی به نظر نمی آمد … تا کیجا هم وقتی خواست با دستمال عرق پیشانی اش را خشک کند … نگاهش با نگاه نگران ساکورا تلاقی کرد …
ساکورا آرام با حرکت چشم و لبهایش پرسید ؛ چیشده؟!
** کیجا هم زیر لب پاسخ داد : چیزی نیست، …
** ساکورا دوباره به صفحه نمایشی که یکی از اعضا در حال نشان دادن طرح هایش برای پیشبرد محیط کلاس بود ، با دقت چشم دوخت …
اما لحظه ای طول نکشید که یدفعه صدای لرزانِ کیجا رو شنید :
عذر میخوام
** کیجا بعد از عذرخواهی، سریع از اتاق جلسه خارج شد … ساکورا هم با نگرانی به حالت نیم خیز از صندلی اش بلند شد، … اما با نگاهی که به افراد داخل جلسه انداخت سر جایش برگشت ، … حالا در غیاب رای ، او مسئولیت کارهای آکادمی ای به این عظمت را داشت و مسئولیت مدیریت اجازه ترک جلسه را به او نمیداد … در همین افکار پریشانش به سر میبرد که ماریسه، منشیه کاری اش ، در گوشی به او گفت : چطوره جلسه رو به وقت دیگه ای موکول کنید
**ساکورا نگاهی تشکر آمیز به ماریسه کرد و با صدای بلندی گفت :
وقت جلسه بعدی رو یوکاهانا-سان هماهنگ کنید … همگی خسته نباشید
… بعد با عجله از اتاق بیرون زد و سمت راهروی اصلی دوید …
و نگاهش را به اطراف چرخاند ولی کیجا رو ندید …
اما همینکه خواست سمت آسانسور برود … کیجا رو در حال صحبت با یکی از فرشته های زن دید و سَمت آنها رفت ، دختر جوان با دیدن ساکورا گونه هایش سرخ شد و یک قدم عقب رفت و به ساکورا احترام گذاشت و سریع با کیجا خداحافظی کرد و رفت …
ساکورا با نگاهی متعجب دختر را چند لحظه دنبال کرد و بعد رو به کیجا کرد ؛
-S- جریان چی بود ؟
** کیجا دستی میان موهای ابریشمیه روشنش کشید و با پوزخند گفت: نکنه میخوای دوباره بزنیم ! … اون که دیگه ناکا نیست که حسودیت بشه!
** ساکورا اخمهایش را درهم برد و به کیجا پشت کرد : من نگران حالت بودم ! … اما تو هنوز توی گذشته ها سیر میکنی!
** کیجا نگاهش را پایین انداخت و با بغض در حالیکه اشک درون چشمهایش حلقه زده بود گفت:
من همیشه به ناکا فکر میکنم … همیشه عاشقش میمونم … عشقی که منو سمت ناکا میکشید ، فقط قلب رای نبود… تو هم قلب رای رو نداری … اما دوستش داشتی … سخته ، وانمود کنی بهش فکر نمیکنی!
** ساکورا صورتشو سمت کیجا گرفت و با صدای پایینی گفت : فکر کردن به اون مگه فایده ای هم داره! … کسی که به سرنوشت یاکی که ادعای عشقشو داشت، اهمیتی نداد ، مطمئن باش ما هم براش ذره ای مهم نیستیم…
** یدفعه کیجا با عصبانیت گفت: اینطور نیست … حتما این وسط مشکلی هست که ما بی خبریم … ناکا همچین شخصیتی نداره … وقتی هر کدوم از ما به نوعی بهش ابراز علاقه کردیم هم نخواست باعث شکستن دلهامون بشه
** ساکورا آهی کشید و دستشو روی شونه کیجا زد ؛
-S- به نظر حالت خوب میاد ، پس من دیگه میرم…
** کمی که ساکورا از کیجا فاصله گرفت ، کیجا برای لحظه ای سرش رو سَمت او کرد؛
-k- خبری نیست ، فکرهای عجیب نکن … از اون دختر این رو گرفتم …
** ساکورا صورتش رو‌ به کیجا کرد و با تعجب به میکرو مموری ای که کف دستش بود نگاه کرد
-k- چند تا موسیقیه که با شوکوهاچی نواخته، از من خواست تا بعد از گوش دادن ، نظرمو بدم
** ساکورا لبخندی زد و گفت: که اینطور‌، جای خوشحالیه که دانش آموزای جدید هم به این نوع ساز بادی علاقه مند هستن که فرشته هاشون تقاضای آموختنش رو دارند
** در همین موقع ماریسه با دلهره سمت آنها دوید و با کلمات بریده گفت: آقای مدیر … از ساختمان مرکزی تماس داشتیم.. یکی از مربیهای فرشته ها حالش بهم خورده ، و کلاس رو بی هیچ حرفی ترک کرده
-S- چی؟! … اسمشو‌ نگفتن؟
** اما قبل از اینکه ماریسه حرفی بزنه ، ناگهان کیجا بیهوش روی زمین افتاد …
ماریسه جیغ کوتاهی کشید و دست پاچه گفت: الان کمک خبر میکنم …
** و سمت راهروی اصلی دوید… ساکورا حیرت زده ، کنار کیجا نشست و صدایش کرد … و دستش را روی پیشانیه کیجا گذاشت و از سردی بدنش با نگرانی چندبار دیگه تکانش داد…
*_بعد از بردن کیجا به درمانگاه … دکتر که مردی ریز نقش با موهای ساده مشکی بود ، کنار ساکورا رفت: میخوام خصوصی صحبت کنیم
** ساکورا همراه دکتر داخل اتاق رفت …
-لطفا بشینید
** بعد از نشستن ساکورا روی مبل … دکتر هم روبرویش نشست و با چهره ای عبوس گفت: منو ببخشید که مستقیم میرم سر اصل موضوع … اما شما باید توضیح خوبی به من درباره این وضعیت بدید …
-S- من وقتی شما به اینجا آمدید توضیحات لازم رو دادم…
-آقای مدیر … من میفهمم که باید راز دار باشم… اما این حق منه که بدونم با چه موجوداتی سر و کار دارم ، تا بتونم بهتر درمانشون کنم … من به درخواست دکتر هیو پیشنهاد شما رو برای کار پذیرفتم… اما تو این مدت فهمیدم برخی از افراد اینجا فقط خصوصیات ظاهریه انسانی دارند.
** ساکورا با عصبانیت از جایش بلند شد و گفت: کنجکاویه شما بیمورده … این فقط میتونه یه افت شدید قند خون باشه…اگر این کار رو نمیخواید کافیه انصراف بدید
** دکتر ایستاد و پشت میزش رفت… بسیار خوب بحثشو کنار میذاریم در ضمن درباره یاکیا - سان
- شنیدم … گفتن حالش خوب شده و برگشته منزلش
-S- پس اگر مشکلی نیست من کیجا رو با خودم میبرم …
-باشه … ولی بهتره مدتی در منزل استراحت کنه
** ساکورا کنار تخت کیجا رفت و آرام بازویش را تکان داد و همزمان صدایش کرد … تا کیجا چشمهایش را آهسته باز کرد
-k- کجام؟
-S- درمانگاه … تمام روز بیهوش بودی، بلند شو با هم میریم خونه من استراحت کن ...
** کیجا دستشو روی قلبش گذاشت و به سختی گفت: برای چند ثانیه رای رو حس کردم
-S- رای؟!... مطمئنی!
-k- هوم … میدونم با وجود دستبند طلسمی که داره این امکان وجود نداره که با ما ارتباط برقرار کنه … اما مطمئنم اشتباه نمیکنم …
** کیجا به چهره نگران ساکورا نگاه کرد : من خوبم … این چه قیافه ایه که به خودت گرفتی؟!
-S- متاسفم کیجا … نباید برای کارهای آکادمی تو رو زحمت میدادم
-k- این چه حرفیه ! … اینکه هنوز میتونم در جای قبلیم مشغول باشم به لطف توئه
… من … هیچوقت از کار کردن اینجا خسته نمیشم
… معذرت میخوام که نگرانت کردم ..‌.
** به اصرار ساکورا ، کیجا به خانه او رفت …
بعد از ورود … کیجا کتش را روی چوب لباسی گذاشت ، گِره کرواتش رو شُل کرد و سمت دستگاه پخش رفت و میکرو مموری رو از جیب شلوارش بیرون اورد و داخل دستگاه گذاشت و روی مبل نشست … ساکورا هم روبرویش نشست و به پشتیه مبل تکیه داد…
-k- هیچ توجه کردی؟…هوای برفیه آکادمی زیاد سرد نیست … یاکی باید کمی بیشتر دمای اینجا رو برای انسانها با هوای بیرون همسان کنه …
**ساکورا عینکشو روی بینیش کمی بالا برد و خواست درمورد اتفاق امروز که برای یاکی هم افتاده به کیجا بگه که یدفعه با شروع شدن ، صدای پخش فلوت …کیجا با خوشحالی گفت: دختر با استعدادیه … وقتی گوش بدی خودت متوجه میشی
** ساکورا همینطور که به صدای موسیقی گوش میداد، دستشو زیر چانه اش گذاشت و به حرکات کیجا خیره شد
… کیجا هم چشمهاشو بست و با تمام وجود در عمق صدای موسیقی خودش را فرو برد … به طوری که خاطراتش با ناکا موقعیکه با شوکوهاچی ای که یاکی به او داده بود مینواخت ، را به یاد آورد و بی اختیار زیر لب گفت: مثل ناکا میزنه ، نه ؟!… دلم خیلی تنگش شده …
ادامه دارد
Pocharooo
Pocharooo 0 دنبال کننده