• 131

    داستان عشق افسانه ای قسمت ۵

    /* به صورت کایدا ماتم برده بود ، که جلوتر آمد و روبرویم نشست، -ka- سفارشتو پیش مادرم میکنم تا پرستار جدیدش باشی؟ /* آرام آرام داشتم سرمای برف را روی بدنم احساس میکردم… که کایدا ادامه داد: به نظر میاد از تو خوشش اومده /*به زحمت آب دهانمو قورت دادم تا بتوانم حرف بزنم: -n- من شیر ندارم -ka-سینه هایی به این برجستگی چطور شیر نداره ؟!!!… چند سالته؟! -n-هجده -ka-پس خیالت راحت پر از شیرن … تو مگه کجا بزرگ شدی؟! که نمیدونی یوکاییهای ماده از ۱۴ سالگی توانایی شیردهی دارن؟! -n- به رای که روی پاهایم نشسته بود و خودش را به من تکیه داده بود نگاه کردم و زیر لب گفتم: پس چرا خودت انجامش نمیدی؟ /* کایدا با عصبانیت رای بغل زد و محکم در آغوشش گرفت ، و بی هیچ حرفی به راه افتاد ، … چند قدم دور نشده بود، … که لباسهایم را از سر شانه ام پایین آوردم ، … من با این حالت نا آشنا نبودم … نباید احساسی بدتر از مکیدن خونم داشته باشه … از طرفی من همیشه آرزو داشتم ، بچه های خودمو بزرگ کنم … حالا میتونستم باور کنم رای زندس … باز هم کنارمه … من میخوام فرصت اینکه در کنارش باشمو داشته باشم ،… با صدای بلند فریاد زدم : صبر کن … وقتی سنگینیه جسم کوچک و لاغر رای رو ، روی رانهایم حس کردم ، خیلی محکم بغلش گرفتم، پیشانیش رو بوسیدم ، و پشت به کایدا کردم، … از دستش هم عصبانی بودم و هم خوشحال بودم که این موقعیتو بهم داده بود… چند لحظه بعد بدون مقدمه گفت: -ka-من همین اطرافم … رای وقتی سیر بشه میخوابه، مراقبش باش، خودتم از جات تکون نخور تا برگردم /* این حرفش به نظرم آشنا آمد، درست مثل وقتیکه رای منو درون آن اتاقک پنهان کرد، و گفت از جایم تکان نخورم … اما من اون موقع چکار کردم ، شاید از همون لحظه تمام برنامه هاشو خراب کردم،… نوک سینه ام را درون دهان رای گذاشتم، … و همینطور که میمکید، چشمانمو محکم بهم فشردم ، اما بعد از چند لحظه چنان حسی لذت بخشی تمام وجودمو گرفت، که به میلم خودم، سینه دیگه ام هم درون دهانش گذاشتم ، موهای ابریشمی اش رو نوازش میکردم ، که یکباره به این فکر افتادم ، که اون ممکنه چندساله باشه !… یوکاییها دوران کودکیه طولانی ای دارند، برای همین همیشه جوان هستند … این حرفی بود که رای وقتی از گذشته اش برایم تعریف کرد گفت، وقتی من رای را دیدم ، سنش از هزار سال هم گذشته بود،… این پسر با جسم سه چهار ساله … چه سن واقعی میتونست داشته باشه؟! … یا حتی کایدا او از من هم جوانتر به نظر می رسید، به خودم که آمدم ، رای روی دستانم به خواب رفته بود … هوا تاریک شد ، باد شروع به وزیدن کرد، اما از کایدا هیچ خبری نشد ، رای را بیشتر ، به بدنم چسباندم تا بدنش گرم بماند، میترسیدم بدنش یخ کند… میترسیدم همه اینها خواب و خیال باشد، … میترسیدم به این فکر کنم اگر رای در آینده مرده باشه، چه اتفاقی برای گذشته رای که در آغوش گرفتم ، خواهد افتاد … لباسم را روی تنم بالا کشیدم … و مضطرب به اطراف نگاه کردم … اگر رای بیدار بود، میتونستم راه را از او بپرسم و راه بیوفتم … حتی بدون کایدا به خانه میرفتیم… تا چه مدت دیگه بایستی اینجا منتظر بمانم … فقط تا بیدار شدن رای منتظر کایدا خواهم شد … آن هم چون چاره ای ندارم و جایی را بلد نیستم… رای را بیشتر به خودم نزدیک کردم و کنار صخره ای که همانجا بود خزیدم … بارش برف تمام شد ، حالا میشد به راحتی ستاره های چشمک زن را درون آسمان تماشا کرد، انقدر به آسمان خیره شدم تا بدون اینکه متوجه شوم کم کم بارقه های نور خورشید نمایان شد… ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی