داستان عشق فراموش شده قسمت ۴۶
  • داستان عشق فراموش شده قسمت ۴۶

    /* پلکهایم را روی هم گذاشتم و با لبخند گفتم : مشکلی نیست ، رین، /* و به آرامی گره کروات یقه ملوانیه پیراهنی که تنم بود باز کردم ، و از روی شونه چپم پایینش اوردم ، و صورتمو سمت رین گرفتم و داخل چشمهایش نگاه کردم -n- فکرشو نکن ، به هرحال قبلا‌ هم این کارو انجام دادم ، … متاسفم که گوشت تنم چون انسان نیستم نمیتونه برات موثر باشه ، اما شک ندارم خونم مقداری از ناراحتی هات رو التیام خواهد داد /* رین بُهت زده به من خیره ماند و رهایم کرد و عقب رفت و گفت: معذرت میخوام /* بعد یقه ام را از روی بازوم بالا آورد و سرگرم پوشیدن لباسهای خودش شد ، چند قدم سمت در برداشتم و گفتم ؛ بیرون میشینم /* از اتاق رین که بیرون آمدم ، آهسته در را بستم و سمت کاناپه سفید رفتم و روی همان مبل ابتدایه آنها نشستم ، و دستم را روی قلبم‌ گذاشتم ، احساس میکردم نیرویی رو از وجودم کم شده، … معمولا در این مواقع تپش قلبم شدت می یافت ، … اما حالا تپشی عادی داشت ، … روحیه جسورم را از دست داده بودم ، و ندای آرامی که مثل یک مادر مهربان گهگاهی باعث آرامش روحم میشد، … از بین رفته بود، |* نمیدانم از داشتن پنج فرزند که بزرگ شدن هیچکدامشان را ندیدم ، خوشحال باشم یا ناراحت! … رین به نظر موجود عجیبی میاد، … یسورو … شخصیتی بدبین و مملو از سوٕظن پیدا کرده، … با اینکه هنوز کِنای و دو تا دخترها رو ندیدم اما دید روشنی هم نسبت به اونها ندارم … چرا سایو و میتوری درباره بچه هایم حرفی نگفتند… پنج خدا الان در چه وضعیتی هستند ؟ … /* در افکار پریشانم غرق بودم که نظرم به درب زرد رنگ یکی از اتاقها جلب شد ، … از جا بلند شدم و طرف اتاق رفتم ، بدون هیچ دستگیره ای،..‌. و نه محلی برای نشاندن علامتی… /* یدفعه با شنیدن صدای رین که گفت: اونجا اتاقه یسوروئه؛ … برگشتم و به رین که هوتیه گشادی تن کرده بود نگاه کردم -n-جایی میری؟ -R- به اندازه کافی منتظر کنای ماندم ، … تو این مواقع باید فکر چاره ای باشیم، وقتی طولش میده یعنی شکاری نداشته که باهم بخوریم و اون منتظره تا باهم به شکار بریم -n-اما… -R- میخوای داخل اتاق رو ببینی؟ -n- چی ؟!… میتونم؟ -R- البته، چرا که نه! -n- اما اینجا اتاق یسوروست! /* رین با صدای بلندی گفت: تانیا ، در رو برای ناکا… آم یونا باز کن ، /* با باز شدن در، اخمهایم را درهم بردم و گفتم: شاید یسورو‌ نخواد من..‌. /* رین حرفم را قطع کرد و گفت: اون علاقه خاصی به طراحیه لباس داره ، برو توی اتاقش و منتظر باش تا بفرستمش بالا ، با این فرم مدرسه ، مسخره به نظر میای /* سرم رو پایین انداختم و بی هیچ حرفی داخل اتاق رفتم ، اما وقتی سرم را بالا آوردم ، با یک صحنه آشفته و بهم ریخته مثل اتاق زمان کودکیه خودم روبرو شدم ،… همه چیز نامرتب و بی نظم در اطراف اتاق پخش شده بودند ،… با دهانی باز از تعجب به کتاب ها و وسایل ورزشی که‌میان لباسها و دیگر لوازم مدفون شده بودند خیره ماندم ، که رین گفت: به هیچی دست نزن، مرتب کردنشون یسوکه ، رو عصبانی میکنه،… اون با این سبک زندگی عادت داره،… اگه جابجاشون کنی ، همه وسایلش دیگه نمیتونه پیدا کنه ، …یه گوشه واسه خودت جور کن و بشین، /* دست پاچه سمت رین رفتم و گفتم: چرا داخل هال منتظرش نباشم؟! -R- نمیخوام موضوع بُغرنجتر بشه، ما الان هر دو گرسنه هستیم -n- چی؟!… -R- یسوکه تنها انسانه که میتونه توی این کاخ باشه، و ما باهاش کاری نداریم ، اون با ما فرق داره, پس جای تو کنار یسوکه امنتره،… -n-رین ، تو با اینکه میدونستی من کی هستم ، اما بدت نمی اومد من رو خوراک امشبتون کنید ، … چطور تا به حال به یسورو حمله نکردید؟ /* رین به من پشت کرد و گفت: فعلا سرت به کارت خودت باشه … یه مدت که اینجا باشی … متوجه همه چیز میشی،…علی رغم اینکه من می تونم خودم را تا حدودی کنترل کنم ، کنای راحت اختیارش رو از دست میده، … به همین خاطر اصرار دارم ،… نقش دوست دختر یسوکه رو بازی کنی و اون رو از اینجا ببری،… میترسم زمانی برسه که من و کنای بیخیال نسبت خونی ای که بینمون وجود داره بشیم ، و کسی دیگه نتونه جلودارمون باشه، در این اوضاع که داروهامون رو به پایانه و من حتی از سهم خودم هم به کنای میدم ، و امکان شکار و دسترسی به گوشت و خون انسانها برای‌ ما بیش از پیش، کم و کمتر شده … زندگی با ما براش خیلی خطرناکه /* در سکوت به رین که از اتاق بیرون رفت ، و در را پشت سرش بست نگاه کردم ، … و بعد در اطراف اتاق کمی راه رفتم و روی صندلی ای که چسبیده به دیوار‌ نشستم و نفس عمیقی کشیدم و با بغض به گوشه کنارها نگاه کردم، … و به نظرم بسیار آشنا آمد،… یک سرویس کامل در یک اتاق … و تختی که در انتهای ضلع شمالی بود… و آینه های بزرگ قدی در کنار آن … بدون شک اینجا اتاقی بود که همراه یاکی در کاخ رای داشتم، … چه شبها و لحظات زیبایی که در کنار هم نگذاراندیم … و من خودم میدانم که به رین درباره احساسم به یاکی دروغ گفتم ، تا از بار نگرانیهایش کم کنم ،… من همیشه عاشق یاکی بودم، … رای رو دوست داشتم … اما حس و علاقه فطرت و درونم مرا همیشه سمت یاکی سوق داده، …/*خودم را روی تخت انداختم و در حالیکه با یادآوریه خاطراتم اشکهایم سرازیر‌ بودند با صدای بلندی مابین گریه هایم فریاد زدم: دلم برات تنگ شده، دلم خیلی برات تنگ شده،… یاکی… یاکی، عزیزم… هنوز هم بوی تنش رو میتونم استشمام کنم ، بوی رز سفید … نمیدونم تا چه مدت دیگه میتونم با این شرایط زندگی کنم ، و یک مرده متحرک باشم … با این خلعی که وجودم را گرفته چه کنم؟… /* لحظه ای بعد لبخند روی لبهام نشست ، …؛ |* به زحمتش می ارزید ، من جان کِی و هانا رو نه تنها نجات دادم حتی باعث‌ شدم سرنوشت آنها بهم گره بخوره، حالا اونها یه دختر زیبا هم دارند، … و این راضی کننده است،… هرچند نمیدانم بعد از حرکت دیوانه وار عقربه های ساعت مچی و سقوطم از آن ایوان چه اتفاقی برایم افتاد! ، … /* با اندوه سرم را روی‌دستم گذاشتم و‌ چشمهایم را بستم ، … تا چرتم برد… زمانی گذشت و با صدای منشی که به یسورو‌خوشامد گفت، و باز شدن در ، از جایم جَستم و روپا ایستادم ، … یسورو آهسته داخل‌ آمد اما به محض اینکه‌ چشمش به من افتاد ، چهره ای جدی به خودش گرفت، … از این پا به آن پا شدم و گفتم: چه خبر؟ |* چقدر دلم میخواد یاکی صدایش کنم ، … اما فکر نکنم هنوز آمادگیه روبرو شدن با یاکی رو داشته باشم! … وقتی دیدمش چی باید بگم! ؛ سلام من برگشتم ؟!! -ye- از چی،‌چه خبر؟ -n- آم … اممم … -ye- شلوغیه اینجا که اذیتت نمیکنه؟ -n- نه ، اتاق منم‌ اکثر‌ اوقات همینه! -ye-رین گفت برات یه لباس مناسب طراحی کنم -n-من خیلی لاغرم ، معمولا لباسها‌ به تنم خوب نمی نشینند ، راستش آخرین باری که لباس دوخت سفارش دادم یادم نیست -ye-اتفاقا چند وقت پیش به برنامه چند تا طرح دادم ، اما اگه نیاز به طرح جدید باشه سریع حاضرش میکنم، … حالا برو جلوی اون آینه روبرویی که اونجاست ، وقتی روبروش بایستی سایزت یه لباس انتخاب میکنه ، فقط نظره خودتو بده /* رفتم و روبروی آینه قدی که رین نشانم داده بود ایستادم ،… چهره جدیدم با موهای کوتاه روشنم ، برایم جالب آمد ،… بعد یسورو پرده اطراف آینه را باز کرد، تا من و آینه داخل یه محیط دایره ای باقی ماندیم، همچنان احساس بدی از درونم داشتم ،… و هر لحظه حالم بدتر میشد ، و به زحمت روی‌ پاهام خودم را نگه میداشتم،… که یدفعه‌ یسورو به داخل سرک کشید و در حالیکه لبخند ملیحی بر لب داشت گفت: باید لخت شی، تا کار کنه! … تا حالا یکی از آینه های خیاط نداشتی؟ /* یهو گونه هام داغ شدند و ناخودآگاه وحشت زده گفتم: لخت شَم؟! -ye- نگران‌نباش ، وقتی لباستو انتخاب کردی ، میتونی از کشویی که زیر‌ آینه است ، برش داری و بپوشی! -n- چی؟! … این جادوئه؟! -ye- معلومه که‌ نه، اون فقط‌ یه ربات خیاطه ، که از قبل چند نمونه لباس آماده دوخت داره، وقتی پوشیدی ، هر وقت بخوای با کمال میل نظرمو میدم /* لبخندی زدم و گفتم: باشه /* بعد از رفتن یسورو مشغول بیرون آوردن لباسهایم شدم ، … اما ناگهان از دیدن آثار زخمهایی که روی‌ بدنم بودند ، وحشت زده ، درون آینه خیره ماندم ،… تمام زخمها تازه و با لمسشون دردناک بودند،… اما از جاییکه فقط میخواستم لباسی تنم‌ باشه که اونها رو پنهان کنه، … سریع از روی گزینه ها یکی رو انتخاب کردم و بلافاصله‌ پوشیدم و با صدای بلندی گفتم : دارم میام بیرون! /* یسورو سریع پرده رو کنار داد و بعد از کمی مکث، نگاه تمسخر آمیزی‌ به سر تا پام انداخت و گفت: این چیه برداشتی؟!… اصلا بهت نمیاد! /* خودمو داخل آینه برانداز کردم و با اخم‌ گفتم : خیلی هم عالیه! /* یسورو قلم لیزری که دستش بود روی لب پایینی اش گذاشت و مرا کنار داد و در حالیکه به موضوعی فکر میکرد ، به‌ آینه ضربه ای زد و گفت: معذرت میخوام ، بیشتر گزینه های اون برای من برنامه‌ ریزی شده ، و لباس های زنانه کمی داره،… /* بعد از بررسیه گزینه های موجود بلوز و دامنها ، قلم را پایین اورد و گفت: انگار همینی هم که الان پوشیدی نسبت به بقبه مناسبه ، …احتمالا اگه بخوای، بعدا باهم خرید هم رفتیم /* با بی حوصلگی پنجه هامو به جای شانه داخل موهام کشیدم ، و خواستم ، دامن بلندی که به پایم بود را مرتب کنم،… اما از درد به خودم پیچیدم و چشمانم سیاهی رفت و تعادلم را از دست دادم و نزدیک به افتادن بودم، که یدفعه یسورو متوجه حالم‌ شد، و بغلم گرفت و دلواپس گفت: رنگت پریده، حالت خوب نیست؟! /* دستمو روی شونه یسورو زدم و با بغض گفتم: خوبم، یکم خستم همین! /* اما همینطور که به یسورو نگاه میکردم ، خودم را به او نزدیکتر کردم، و در آغوشش گرفتم ، و بوییدمش ، … اما یسورو علاقه ی به این کارم نشان نداد… و خواست مرا از خودش دور کند،… اما من دستانم را محکم تر به بدن یسورو گرفتم ، و زیر لب گفتم: خواهش میکنم ، بذار یکم دیگه توی همین حالت باشیم! -ye- آه… یونا! /* سرمو میان ناحیه گردن و شانه اش بردم و با نفسی عمیق بوییدم ،… تا ذره ای از بوی یاکی رو حس کنم،… اما هرگز تصور نمیکردم ، تا این حد بوی یاکی را از یسورو درک کنم، … و بی اختیار فرورفتگیه گردنش را لیسیدم،… با این حرکتم ، یسورو تکانی ناگهانی خورد ، و قلم لیزری از دستش رها شد و روی کف افتاد … و با ناله گفت: نه!…ادامه نده یونا، ما هنوز آشناییه کامل از هم نداریم! /* سرم را قدری عقب بردم ، اما با اینکه یسورو سعی داشت ، خودش را آزاد کند و دستش را روی سینه ام گذاشت و به عقب فشار داد،… اما انرژیه زیادی به کار نبرد، پس از فرصت استفاده کردم و دوباره بدنم را به بدنش چسباندم و از کنار گردنش، گاز گرفتم … برعکس یاکی موقع سکس آرامو قرار نداشت،… و شروع به تقلا و نفس نفس زدن کرد،… و خودش را چنان پیچ و تاب داد که ترسیدم ، با دندانهایم زخمی اش کنم… برای همین دهانم را باز کردم ،… اما حلقه دستانم را به دور شانه هایش محکمتر کردم،… گرچه به نظر یسورو از حالتی که در مسیرش بودیم لذت نمیبرد … اما من مدت زیادی بود که سکس نداشتم ، و نمیخواستم به هیچ عنوان این موقعیت رو از دست بدم ، … تا بالاخره تلاشم نتیجه داد و حس کردم که بدنش سست شده، و از مقاومتش به طور قابل ملاحظه ای کم شده… و این رو مدیون خاصیت بزاقم بودم که مثل یه داروی موضعیه سریع الطیف عمل میکرد ، و به طرف مقابلم احساس رخوت و بی حالیه موقت میداد… حالا تنفسش هم کندتر شده بود، و آهسته روی زمین نشست، و به دیوار کنار آینه تکیه داد و توانستم میان دو پایش دو زانو بشینم و از لبهایش بوسه بگیرم ،… ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی