• 431

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۶۰

    -* **شینا با عجله داخل خانه دوید ، و با دیدن یاکی و حال ساکورا مضطرب گفت: چیشده یاکی؟ یاکی سریع کتش را تنش کرد : آیرا و کیجا به زودی برمیگردن، لطفا مراقب ساکورا باش. شینا: تو کجا میری؟ یاکی دست ساکورا رو درون دستش گرفت: میدونم در این وضعیت اینکار سختیه که ازت میخوام اما ، اینبار میخوام هرطور شده کمکمت کنم ، نمیخوام مثل اوندفعه رنج کشیدنتو ببینم… **شینا نگران بازوی یاکی را میگیرد: داری چکار میکنی؟!… میخوای روحشو بگیری؟ S-برو عقب شینا نگران نباش، فراموش کردی فرشته وجود یاکی دیگه فرشته مرگ نیست؟! **شینا آهسته عقب میرود S- سعی میکنم جای رای رو‌ حس کنم، امیدوارم بتونی پیداش کنی. Y: من هنوزم احساس خوبی نسبت به رای ندارم… اما اگر کمک به اون باعث نجات تو میشه ، حاضرم انجامش بدم. **لحظه ای نمیگذرد که نوری درخشان میان دستان آنها شروع به نور افشانی میکند، Y- دیدمش … عالیه حالا میدونم کجاست. **ساکورا چشمانش را آرام میبندد.: موفق باشی، دوست من. **یاکی سمت شینا میرود، سعی کن با نیروت مانع از گسترش اون حفره روی سینه اش بشی، با ماریسه هم تماس بگیر … امروز اون مسئول آکادمیه، Sh: یاکی با ماشین من برو جلوی در پارکه… رمزش روز تاریخ ساخت دروازه شمالیه **یاکی لبخندی میزند و سریع از خانه خارج میشود و بلافاصله با ماشین سمت محل خانه ای که رای در آن است میرود، یاکی با احتیاط از روی دیواره ، داخل حیاط خانه میپرد… اطراف پوشیده از برف است،… محیط خانه کاملا تاریک است ... لامپها را روشن میکند.‌‌..و با صدایی مردد میگوید: رای؟… کجایی؟ **باخودش زیرلب میگوید: امیدوارم ، به بُعد دیگه ای نرفته باشه که از داخل یکی از اتاقها صدای نفس کشیدن همراه با خِر خِر میشنود… با دیدن رای که بیهوش روی زمین افتاده … تکانش میدهد, Y-رای ؟!… چشماتو باز کن!… رای … بدنت خیلی داغه… لعنتی نمیذارم‌… بمیری... نه تا وقتی که ناکا رو بهم برنگردوندی … تو تنها کسی هستی که میتونه برش گردونه. **یاکی بلافاصله سمت آشپزخانه میرود کیسه ای مخصوص برمیدارد… درون کیسه مخصوص را از برف پرمیکند و فوری کنار رای باز میگردد… لباس رای را بیرون می آورد و روی کیسه میخواباند … و رویش را میپوشاند … Y- رای بیدار شو … اینطوری همه ما رو هم با خودت نابود میکنی **رای که نتونسته به درستی صدای یاکی راتشخیص دهد به اشتباه فکر میکند اوهاتان برگشته و با صدایی ضعیف میگوید: اوهاتان … چرا جلوی آیامه رو نگرفتی ؟… اون نمیذاره جز خودش کسی زنده بمونه Y- آیامه ؟!!… فرشته شوم آیرا؟!… r- با وجود اون تبدیل به اهریمن میشم ، و دنیا رو نابود میکنم… اوهاتان ، نمیتونم طلسمو بردارم، اما تو میتونی از ماسک استفاده کنی، روحمو ببلع … و جسممو نابود کن. **یاکی رای را بغل میگیرد، Y-این خزعبلات چیه میگی؟!… به خودت بیا ... من با خودم میبرمت پیش ساکورا … **یاکی مقداری ساقه گیاه مخصوص‌داخل دهان رای میگذارد … Y: میتونی بخوری؟ یا برات بجومش… **رای که تازه یاکی را شناخته ، سرش را بر میگرداند … یاکی هم ساقه را داخل دهان خودش میگذارد و رای را کول میگیرد … اما ناگهان میان راه از دردی که روی شانه اش احساس میکند، و بیحرکت روی زمین مینشیند … Y- اگه خونم حالتو جا میاری ، بخور… ولی بعدش باید نیروتو بازیابی کنی ، تا ساکورا رو نجات بدی ** رای سرش را از زیر روکش بیرون می آورد … r- یاکی تو باید بدون من برگردی… من به اندازه کافی عمر کردم … تو باید نگران آیرا و میناکو که درون قلبم اسیر آیامه شدن باشی… کیجا به زمان خودش برگشته … اما برای ساکورا متاسفم … اونم با من از بین میره … ** یاکی ساقه را با عصبانیت از دهانش بیرون می آورد و با چشمانی قرمز رنگ به رای میگوید:ببند دهنتو، تو باید ازم عذرخواهی کنی و ناکارو پسم بدی … قبلش حق نداری بمیری. r- دیگه دیره، من چشمهای شیشه ایتو درمان کردم … در ضمن تو دیگه خون آشام نیستی. Y- امکان نداره ،تو گفتی نیروی اینکه عطش ما رو از خون رفع کنی نداری. r- درون تو دیگه فرشته ٔ اهریمنی ای نیست، حالا هم سایکا و‌ آیامه به سرزمین قلبم برگشتن ، تنها امیدم کایداست، که بتونه با اونا مبارزه کنه… که اون هم قدرت کافی برای مهار نیروی اهربمنی که قوی شده نداره… پس تنها راهی که برام باقی مونده انسان شدنه … که علی رغم اینکه باعث میشه مثل پدرم فانی بشم … بدون قلب خودم نمیتونم به انسان تبدیل بشم … برای یافتن میوه اژدهای آسمانی هم که کارلا برایم از اون دارو تهیه کرده بود ، فرصتی ندارم یاکی با عصبانیت فریاد میزند: کارلا کیه … اون میوه اژدها چی هست؟!… از کجا میشه پیداش کرد؟!… من برات پیداش میکنم. r- باید به گذشته بری … اما من بدون جیرو کاری ازم برنمیاد… اون دیو زمانه که داخل ساعت مچیم طلسم شده… ولی ناکا با بستنش به دستش تسخیرش شده … حالا تا نتونه از حصارش خودشو نجات بده نمیتونه برگرده … متاسفم … تا زمانیکه ساعت کار نمیکرد، مطمئن بودم جیرو نمیتونه کنترلش کنه، اما سایو باعث شد تا کارش بندازه، من سعی کردم وقتی به گذشته رفته بود برش گردونم … اما نشد … اون سمت من نیومد… رای ناگهان دستش را روی سینه اش میگذارد.و بیحال به پهلو می افتد… یاکی بغلش میکند ، سعی میکند از گیاه داهل دهان رای بگذارد ، اما او امتناع میکند.… r- معذرت میخوام … ولی وقتی ناکا رو دیدی شاید دلیل کارمو بهت بگه. Y- منو بفرست پیش ناکا. r- در آینده… احتمالا بتونی ناکا رو پیداش کنی … اما چه تضمینی وجود داره برگردی؟ Y- بر میگردم … شک ندارم ناکا نمیخواد در آینده ای باشه ،‌که هیچ خاطره ای از گذشته اش نداره r-۷ این حلقه رو دستت کن… دروازه ای به دنیایی که ناکاست باز میکنه… فقط یادت باشه که‌با آینده خودت روبرو نشی… کاری که من برای اینکه به آینده اش نزدیک نشه کردم … و به دروغ گفتم اونو کشتم… اما انگار باورش نشد … برای همین دِن رو سر راهش قرار دادم … اما اگه دیدیش مانعش شو، و هرطور شده با خودت برش گردون. Y- اگه با آیندمون روبرو بشیم چه اتفاقی میوفته؟ r- شاید ادغام بشید …و چون زمان غالب آینده است پس حالتی دوگانگی و در قفس پیدا میشه تا کم کم یکی از شخصیتها کاملا در دیگری حل بشه. Y- چطور پیداش کنم؟ رای در حالیکه به خودش میپیچید … زیرلب زمزمه کرد … برو پیش کیهیرو از اون کمک بخواه، کافیه حلقه رو نشونش بدی. Y- هی هی وایسا ، ساکورا چی میشه؟ r-ممکنه اگه با خودت ببریش … پیش آینده اش براش بهتر باشه… اگه در این دنیا بمونه… نابودیش حتمیه…بهتره به آیندش بپیونده … تا کاملا ناپدید بشه. Y- صبر کن به آیرا و میناکو چطور کمک کنم r- بسپارشون به سرنوشت… همیشه اینکه نتونستم برای پیوند شماها مراسمی اجرا کنم افسوس خواهم خورد. خوشحالم که برای آخرین بار دیدمت… Y- داری شوخی میکنی نه؟!… سر از حرفات در نمیارم تو فانی نیستی کسی نمیتونه تو رو از پا دراره… r- برو یاکی فرصتی نداری… تا جیندای زاکورا آخرین درخت شکوفه سرزمین قلبم نسوخته مهلت داری.ساکورا رو نجات بدی. **یاکی ناباورانه فریاد میزند: به من راستشو بگو ، چه اتفاقی داره برات میوفته r- من باید قبل از سوختن آخرین درخت انتخاب کنم تا مثل آخرین روزای عمر پدرم به انسانی بی دفاع تبدیل بشم … یا به اهریمن تبدیل میشم. Y- اگه قبل از اون انتخاب نکنی چی؟ r- میمیرم … روح و جسمم با هم محو خواهد شد… Y- سرِ ما چی میاد؟ r- نیروها و حافظه تون پاک میشه، اما تا وقتی ناکا زنده است قلبهای شما میتپه Y- دیوونه … انسان شو … اینکه از مردن بهتره r- هرگز، نمیخوام انسان باشم … اگه انسان بشم از نوزادی دوباره باید در این دنیا زندگی کنم … مثل یه انسان رشد کنم … پیر بشم و بمیرم… ترجیح میدم راهیکه پدرم رفت، برم. **یاکی رای رو محکم بغل میگیرد r- آه، یاکی چیکار میکنی؟! Y- من میبخشمت، خواهش میکنم فقط‌ به اینکه زنده بمونی فکر‌کن … من ازت نگهداری میکنم… به خاطر من و بقیه … به خاطر ناکا. ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی