• داستان عشق فراموش شده قسمت ۶۳

    */ n- من احمق بودم که فکر کردم در این آینده حال بهمزن میتونم از قدرتم استفاده کنم، یک مرتبه ناکا فریاد میزند: بس کنید، با هم نجنگید، این … این آینده ای نبود که من میخواستم… همش تقصیر منه چون … چون خودخواه بودم … ساکورا چرا اینطوری شدی؟ */ ساکورا توده شکوفه ها را محو میکند: جالبه پس تو هم از قدرتم شگفت زده شدی نه؟… از من نترس ناکا … من قدرت اجدادمو که رای ازم مخفی نگه داشته بود ، به دست اوردم … همه جا رو دنبالت گشتم… چطور خودتو پنهان کرده بودی که پیدات نمیکردم؟… حالا دیگه اهمیتی نداره با من بیا… /* ناگهان قبل از اینکه ناکا حرفی بزند … شاخه های درخت دیواری از شاخه های بهم تنیده اطراف ساکورا درست کردند و دختری با لباس سنتی و موهای کوتاه روشن از میان درخت شکوفه ای که ناکا کنار او ایستاده بود ظاهر شد … و‌ با چشمان نقره ای رنگش به ناکا لبخند زد: هر چه زودتر با دِن از اینجا برو /* ناکا به ساکورا که بیحرکت سرجایش ایستاده بود ، نگاه کرد و رو به دختر گفت: تو کی هستی؟ - من روح نگهبان ساکورا ام … از طرف رای مراقب کارهای ساکورا هستم... نگران نباش آسیبی بهش نمیزنم. - n-رای ؟!… تو گفتی رای ؟!…اون کجاست؟! … میخوام ببینمش - فقط هرچه زودتر همراه دِن برو اگه رای بخواد خودشو به تو نشون بده ، حتما این کارو میکنه. /* دِن سرش و پاهایش را جلوی ناکا خم میکند تا او به راحتی سوارش شود، -n- تو میتونی پیغامی از طرف من به رای برسونی؟ - بگو -n- از طرف من ازش معذرت بخواه… /* ناکا روی کمر دِن مینشیند و یالهای او را در دست میگیرد… ، اسب شیهه بلندی میکشد و به سمت آسمان پرواز میکند . D- باید هرچه زودتر به یه جای امن برسونمت… ازت خجالت میکشم… من میخواستم یه زندگیه امنو برات فراهم کنم … اما باز هم تو خطر افتادی. -n- منم میخواستم همه چیزو فراموش کنم … اگه نیروهام اینجا غیر فعال نشده بود. D- همه چیزو فراموش کنی … حتی من /* ناکا موهایش را که وزش باد روی صورتش پراکنده کرده پشت گوشش میدهد: همه چیز جز تو D- مطمئنم زمانی وجود داشته که از شنیدن این جملات حسابی غرق از لذت میشدم …اگر واقعا به من تعلق داشتی /* یکباره دِن در قسمتی از فضایی تاریک فرود می آید ، ناکا که جز تاریکی چیزی از فضای اطرافش نمیبیند با ترس از روی کمر دِن پایین می آید. -n-اینجا کجاست؟ D- جای بدی نیست … یک بُعد که رای برای مخفی شدن ساخته و گاهی ازش استفاده میکنم وقتی به حالت اولم برگردم … از این بُعد خارج میشیم. -n-چرا همین حالا اینکارو نمیکنی؟… یادمه تو به راحتی به شکل ماوراییت تبدیل میشدی و به همون آسونی هم به فرم انسانیت برمیگشتی. D- درسته این در صورتی بود که زخمی روی تنم نباشه… باید صبرکنم تا زخمهام بهبود پیدا کنه. /* ناکا با نگرانی روی بدن دن دست میکشد، دِن خودش را عقب میدهد… D-تا صبح خوب میشن … در برابر زخمی که تو رای بهم وارد میکردین … بلافاصله بهبود پیدا نمیکنه … اما به هرحال ترمیم میشه. */ ناکا دستاشو دور گردن دِن حلقه میکند و با گریه میگوید: ممنونم دِن… دوستت دارم. ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی