داستان عشق فراموش شده قسمت ۶۵
  • داستان عشق فراموش شده قسمت ۶۵

    -* - جالبه !… پس اونا پای تو رو به اینجا کشوندن!… باهوش تر از چیزی هستن که تصور میکردم… اما کار کدومشون میتونه باشه؟!… رای یا کایدا؟… مطمئنم کار اون پسر بدبخت آیرا یا اون دیو احمق اوهاتان که نمیتونه باشه… خیالتو راحت کنم از دست تو هم کاری برنمیاد … هیچ چیزو هیچ کس نمیتونه مانع من بشه ، تو با کدوم قدرت میخوای جلوی منو‌ بگیری ، موجود ضعیف؟… اما چرا یه نیرویی از درونت انگار منو به خودش جذب میکنه؟! /* ناکا گیج و سردرگم به زن زیبایی که شبیه کلاغی عظیم پوشیده از پَرهای سیاه، روبرویش ایستاده بود، خیره ماند -n- من کجام؟ - اسم من آیامه است فرشته نیروی درون آیرا… تو منو نمیشناسی اما من خوب تو رو میشناسم... اینجا سرزمینیه که در بُعد هشتم از دنیا ، کیکارو برای قلمرو قلب رای به وجود اورد. -n- رای؟ - درسته، … کایدا چون فرشته اعظمه اینجاست همچین اجازه ای نداره ! … اما اون خدای قوی نادون ، تونست با زرنگی دروازه این سرزمینو باز کنه… کیجا این فرصتو به وجود اورد تا من از درون آیرا در جاییکه باید باشم، منظورم‌ زادگاه خودمه، آزاد بشم ، ولی امکان نداره کسیکه وجود نداره بتونه کاری ازش برآد… مگه اینکه، شک ندارم خوده رای تونسته دروازه این سرزمینو به روی تو باز کنه!… هرچند این کار برای اون هم نباید با وضعیتی که گریبانشو گرفته کار ساده ای باشه! /* ناکا دستش را که ساعت به مچش بسته شده ، پشتش پنهان میکند… - دستت چیه؟!… چرا قایمش کردی؟ -n- چطور از درون آیرا خارج شدی؟… بقیه کجا هستن ؟… کی به غیر من اینجاست؟ /* ناگهان با شنیدن آوای موسیقی و گلبرگ شکوفه ها که در اطراف در پراکنده شدند ، ناکا پا به فرار میگذارد. - کجا فرار میکنی؟!… تو … نمیتونی از چنگال من به جایی فرار کنی؟… نمیذارم اهدفمو خراب کنی! /* به محض اینکه آیامه به پرواز در می آید ، متوجه دستی که محکم دستش را میگیرد میشود…و وحشت زده به آیرا نگاه میکند: -a- کجا با این عجله ، تو باید به درون من برگردی! - به درونت برگردم؟!… چه مزخرفاتی تو از من نفرت داری!… منو فرشته شوم میدونی؟… رهام کن … کسی که باید با شمشیری که بهت دادم نابود کنی من نیستم! -a- میناکو دشمن نیست ، دشمن تویی؟… کایدا میتونه جلوی اونو بگیره و کنترلش کنه!…اون میناکو رو نمیکشه، تصورت از راحت فریب دادن من غلط بود. - تو دیدیش؟ -a-کی رو؟ - اون دختر ، ناکا اینجا بود. -a- ناکا ! … غیر ممکنه - کایدا موفق به رام کردن اوهاتان نمیشه، آیرا -a- به درون من برگرد … تو کامل نیستی من قسمتی از قدرت تو رو به ناکا دادم … بهتره بدونی، اهمیتی نداره که دوباره نحسی رو با خودت به من برگردونی ، جای تو اینجا نیست لعنتی،… من با اومدنم به سرزمین قلب رای اونو به مرگ نزدیکتر کردم … میخوام هرچه زودتر همراه میناکو از اینجا برم بیرون. /* با برخاستن صدای غرشهای اژدها مانند اوهاتان…آیرا بلافاصله چشمانش را میبندد… -a- وقتی برای تلف کردن ندارم - تو با دو فرشته درونی، در دنیای تک بعدی ها زیاد دوام نمیاری …‌ /* آیرا زیرلب شروع به خواندن کلماتی جادویی مانند وِرد میکند - بیفایدس تو اینجا هیچ قدرتی نداری! -a - من از شمشیری که تو به من دادی این قدرتو میگیرم. /* آیامه متحیر به پرها و بالهایش که در حال محو شدن هستند نگاه میکند… - صبر کن … اون دیو دیگه به معشوقه تو تبدیل نمیشه، میفهمی؟ - a- خدا نگهدار آیامه ، متاسفم که حرفتو باور نمیکنم، …من ترجیح میدم اینو از خودش بپرسم... اینبار تو نمیتونی مثل آتسوکو ازم بگیریش /* با فریادی بلندی آیامه مانند ابری مه آلود درون آیرا محو میشود… و آیرا نیز سمت صدای ساز با عجله میدود. ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی