• 160

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۶۹

    |* به شمشیر که درون دستان آیرا به شدت و با سروصدا میلرزد نگاه میکنم… اون علی رغم دستور آیامه به من ضربه نزد، و این یعنی آیامه نمیتونه کنترل کامل آیرا رو چون مقداری از نیروش با منه در دست بگیره،…فکر کن ناکا، میناکو در آخرین لحظه میخواست چیزی به من بفهمونه … گفت دوباره نمیخواد روح رای رو بگیره… ولی من میدونم که اوهاتان، طمع زیادی اون موقع برای داشتن روح رای داشت… اما چرا با آیرا مبارزه نکرد؟! … چرا میخواست طرف من بیاد؟!... آیامه گفت ممکنه رای یا کایدا منو به این سرزمین کشونده باشن، … میناکو با کمک قدرت اورالان خودشو به اینجا رسونده بود، وقتی نابود شد … اورالان هم از بین رفت… آیامه دیوها رو داره فرامیخونه؟ درسته همینو گفت، اما کی؟… من … قلبم … قدرت من… این بهترین موقعیته من حتما به دلیلی اینجام، چطور میتونم ازش برای کمک به رای استفاده کنم… من نمیخوام سرزمین قلب رای هم مثل مال گارا نابود بشه… نمیخوام اون نا امیدی توی چهره‌ مادرم باشه، اگه اون مقامی برابر زینان که درون قلب گارا داره، باید امیدو بهش برگردونم، میخوام ادامه ماجرا رو از زبونش بشنوم … جیرو حدس میزنم تو منو به اینجا اوردی … پس بایستی خودتم کمکم کنی … اگه آیامه اون شمشیرو به آیرا داده … نشون بده تو هم هنرهای جادوییه دیگه ای جز دستکاری زمان داری! /* ناگهان بالهای ناکا ظاهر میشود ، و از ساعت نوری شگفت انگیز ساطع میشود…آیرا حیرت زده عقب میرود -n- آیامه نمیدونم این پدر که میگی کیه … اما تا حالا موفق نبوده دیوی جذب خودش کنه… من قلبم از نژاد آخرین نسل یوکاییهای روباهه … از همه مهمتر من فرزند رای هستم … قدرت من اگه بیشتر از رای نباشه کمتر هم نیست، با کمک جیرو مانعه نابودیه سرزمین قلب رای میشم، من جلوی این پیشرفت این آتیشو میگیرم... آیرا نذار آیامه کنترلت کنه. -a-میناکو مرده… من عرضه محافظت از یه دیو رو هم نداشتم … دیگه زندگی کردن چه فایده ای داره! -n- آیرا … یٔاسو از خودت دور کن‌ ما با هم موفق میشیم. -a- نه ناکا … من ضعیفتر از اونم که بتونم این آشوبو سروسامون بدم. چند نفر دیگه قراره به خاطر رای بمیرن. /* ناگهان آیرا به خودش میپیچد و آیامه از درون آیرا خودش را بیرون میکشد... و خنده بلندی سر میدهد. Aya- تو میخوای با من مبارزه کنی ناکا ؟ اگر من بردم اون قسمت از نیرومو که همراهته ، و جیرو مال من میشه و اگه تو پیروز شدی ، میناکو رو در دنیای واقعی به شکل انسان بهش برمیگردونم… -a- تو واقعا همچین قدرتی داری؟ Aya- زیاد خوشحال نشو ، ناکا نمیتونه منو شکست بده n-من شرط دیگه ای هم دارم … تو باید فرشته درون من بشی آیامه … فرشته ای مطیع که فقط از من اطاعت میکنه Aya- شرط خوبیه به هر حال آیرا سایکا رو درون خودش داره، … در ضمن به نظرم پیشکش کردن تو به پدر میتونه جرقه خوبی برای بیدار شدنش باشه… چه هدیه ای بهتر از دختر رای میتونم تقدیمش کنم؟ -n- این پدر که میگی کیه؟… کجاست؟ Aya- جای دوری نیست به زودی میبینیش… حتی به چنگ اوردن یکی از دیوها هم برای زنده کردنش کفایت میکنه… جیرو مال من میشه... به هرحال من از اینکه در قالب یه فرشته زندگی کنم خسته شدم … بعد از پیروزی ام … و ظهور پدر … من دوباره چشمهای پدر خواهم شد… قدرت تو اینجا دوامی نداره دختر جون … به بالهات نگاه کن که چطور دارن از هم متلاشی میشن ، این سرنوشتته من روحتو میگیرم و همراه جیرو به پدر تقدیم میکنم… /* ناکا دستش را که ساعت چون گویی درخشان در آن میدرهشد بالا می آورد و با خشم به آیامه خیره میشود -n- اهمیتی نمیدم برام چه اتفاقی میوفته من از رای و کایدا محافظت میکنم… من از پدر و مادرم محافطت میکنم… ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی