• داستان عشق فراموش شده قسمت ۵۱

    *_ ** کایدا به آرامی از جا بلند شد ، و بعد از اینکه مقداری به دریاچه نگاه کرد گفت: حالا که همه چیز رو میدونی، میتونی بری ** آیرا در حالیکه به زمین روبرویش خیره مانده بود ، بدون هیچ حرفی به سختی روی پاهایش ایستاد و تنها کلمه ای که تونست به زبان بیاره اسم میناکو بود، …کایدا بعد از قدری تامل به چهره رنگ پریده آیرا نگاه کرد و گفت: اگر با قدرتم بتونم رامش کنم ، دوباره میبینیش… اما اگر دوباره قالب انسانی رو نپذیره ، نابودش میکنم ** آیرا متحیر به کایدا نگاه کرد ، ولی نتوانست خشمش را کنترل کند و با صدای بلندی فریاد زد: چرا من ؟!… چرا من باید کسی باشم که مسئولیت این راز رو باید به دوش بکشه؟ ** کایدا نگاهش را پایین انداخت: وجود دو تکه از قلب رای باعث افزایش قدرتت میشه ، ولی باعث توبیخ اونه چون نتونسته خداهای زیردستش رو به خوبی کنترل کنه، مستحق مجازاته،اما مطمئنم حتی اگر کیکارو هم زنده بود ، از گناهش چشم پوشی میکرد … با اینحال چون ما قدرتمون رو از ستارگان میگیریم ، وجود ما وابسته به قلب زمینیه ماست ، اگر تو نابود بشی در واقع رای هم از بین خواهد رفت، …از مادرم شنیدم ما یوکاییهای روباه از ستاره ها به وجود آمدیم، پس تا وقتی ستاره ما در کهکشان میدرخشه، میتونیم قدرتمون رو حفظ کنیم ، اما اگر ستاره نابود بشه ما هم با فشار کمبود اون از بین میریم،… با مرگ ما هم ستاره از بین خواهد رفت،… اما با محفوظ نگه داشتن روح، ستاره هم مدت بیشتری زنده خواهد ماند، … من برای زنده ماندن، روحمو درون ناکا فرستادم ، … حالا که من از بدن ناکا جدا هستم ، معنیش اینه که ستاره ای هم ندارم… -a- رای یه احمقه… به خاطر یه قول که تو بچگی داده نباید اینهمه رنج به خودش میداد -ka-نه اصلا، اون احمق نیست،‌ عاشقه ، … عشق منو اگه رد میکرد مطمئناً زندگیه بهتری داشت و اگرچه خدای والا نمیشد اما در کنار گارا حاکمان مطلق جهان میشدند،…این که فرصت رها کردنش رو داشتم اما خودخواهانه کنارش ماندم، عذابم میده،… -a-فکر میکنی بازگو کردن رازت برای رای قابل هضم باشه؟ **کایدا به آیرا رو کرد و با صدای ضعیفی گفت: نه… اما در شرایط فعلی ممکنه نجاتش بده، اون دیگه بیشتر طاقت نمیاره و باید متوقفش کرد، تا آسیب زیادتری به خودش نزنه، … و بهترین راه متنفر شدنش از منه … -a- گفتی دیوها رو هم رای به وجود آورده! -ka-برای کنترل نیروی اهریمنی که تو سرشتش وجود داره قبل از اینکه من فرشته قلبش باشم ، کیکارو در این امر کمکش کرده،… اما با حضور من اون زمان زیادی دیگه نتونسته نیروی آتش اهریمن رو با پدید آوردن یکی از اونها خارج کنه، و نتیجه اش این آتشیه که میبینی،…. برای همینه که من باید قلبش رو ترک کنم ، قدرت من هم مدت زیادی تواناییه آرام کردنش رو نداره -a- که اینطور!… پس من دیگه میرم ** آیرا همینکه خواست راه بیفته با بغض گفت: دوستم چی میشه؟ -ka- دوستت؟! -a -کیجا برای کمک به رای قلبش رو به من داد -ka- اگه اینکارو تونسته انجام بده، معنیش اینه که سرنوشتش تغییر کرده و احتمالا با هویت دیگه ای زنده است که از اول زاده شده -a-من حالا با فرشته مرگ چه کنم؟ -ka-برای خودت نگهشدار، موقع ورود به دهلیز فرشته بدشانسیت رو از دست دادی، پس به سایکا برای خروج و زنده ماندن به عنوان یه خدا نیاز خواهی داشت -a- آیرا از خوشحالی لحظه ای چشمانش را بست و‌ نفسش را در سینه اش حبس کرد و روی نیروهای درونش متمرکز شد و از نبود اون فرشته نحسِ رقت انگیز با خرسندی چشمانش را باز کرد و نفسی عمیق کشید و با خوشحالی رو به کایدا گفت: خیلی ممنونم، ** کایدا لبخندی زد و گفت: این کمترین کاری بود که ازم ساخته بود،… **آیرا با مکث گفت: این اولین و آخرین باره که همدیگه رو به عنوان خویشاوند ملاقات میکنیم ، میتونم بغلت کنم، خاله جان؟! ** کایدا یک قدم عقب رفت و با بغض گفت: آیرا، تو باید بری، برات آرزوی موفقیت میکنم ** آیرا با حسرت به کایدا نگاه کرد بعد سمت راه خروجیه دهلیز راه افتاد. که ناگهان متوجه بارش دانه های برف شد ، برای همین لحظه ای ایستاد و به چهره ٔ زیبای کایدا میان بارش برف نگاه کرد اثری از گوشهای روباهی اش نبود و مانند یه پریه زیبا با چشمانی درخشان رو به آیرا لبخند زد و گفت: این قدرت منه، … برای یه مدت مانع از پیشرویه آتش خواهم شد ، … حرفهایی رو که گفتم فراموش نکن،… ** آیرا به نشانه احترام به کایدا تعظیم کرد و برگشت و در مسیر خروجی حرکت کرد… ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی