• 566

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۱۹

    سایر قسمتهای این داستان رو در کانال تلگرام t.me/pocharooo و‌ برای قسمتهای قدیمی تر به کانال نماشام http://www.namasha.com/v/fbFbJjpC بروید قسمت ۱۹ ** میناکو چند گام به سایو نزدیک شد ، و یک قدمی اش ایستاد ،… به زحمت لبخند زد و جلوی پایین آمدن اشکهاشو گرفت -m- سلام ** سایو متعجب به پروانه ها نگاه کرد : انتظار دیدن شما رو نداشتم …اینا پروانه های میتوری هستن … حتما همین نزدیکیاست! -m- از میتوری میترسی؟ -sa- ها ! … نه برای چی‌بترسم؟! -m- که اینطور ! -sa- ساکورا خواسته تا دنبالم بیای !… از پروانه های میتوری کمک گرفتی! … یا نه ! … رای خواسته با میتوری کسی رو بفرسته چون بار قبل همراه میتوری برنگشتم! ** میناکو به سایو نزدیکتر شد : چرا داشتی فرار میکردی؟ -sa- فرار؟… من که … من … اوه… خب … دلیلش ناکاست ! ** میناکو دستشو نزدیک صورت سایو برد و آرام داخل موهای سایو کرد: رای همه چیز رو میدونه -sa- چی؟! -m- واقعیتش نمیدونم چطور باید اینکارو بکنم ، برای همین میسپارمش به میتوری ! -sa- منظورت چه کاریه؟ -m- میفهمم ساکورا چقدر دوستت داره … اون تعمیرت کرد و از نیروش و خاطراتش مثل بقیه بهت داد تا جای خالیه ناکا رو توی قلبش پُر کنه … من هم ساکورا رو مثل مادر واقعیش دوست دارم … اما نمی تونم خلاف دستور رای هم عمل کنم … -sa- یعنی چی مثل مادر واقعیش؟ … -m- یعنی من مادر واقعیش نیستم … ناکا خواست تا نقش مادرشو براش بازی کنم … -sa- پس اسم آتسوکو ! -m- اون اسم واقعیه مادر ساکورا بود … برای همین من با اسمش کنار نیومدم و گفتم برای اینکه با آیرا ازدواج کنم و ناشناخته در آکادمی باشم…اسم جدیدی انتخاب کردم … اما حقیقت رو گفتم میناکو اسمی بود که آیرا روی من گذاشت … بعد از مدتها سردرگمی تصمیم قطعیه خودم رو گرفتم … رای قول داده برای ما مراسم جشن برگزار کنه … لطفا درک کن… من هم مثل همه آدمها دنبال آرامشم… ** سایو با گریه به میناکو نگاه کرد : اینها رو به من میگی چون قرار نیست دیگه در این دنیا باشم… درسته؟ ** میناکو پیشانیشو روی پیشانیه سایو گذاشت و داخل چشمهای سایو خیره شد و گفت: مطمئنم یک روز از این کارم پشیمون میشم … اما میخوام زودتر تمام بشه ** سایو بزاق دهانشو قورت داد : گیاه شفابخش چی میشه؟! … راز کارالا ؟ … بدون این راز رای نمیتونه زیاد دوام بیاره … بخصوص که حالا اینقدر ضعیف شده که میتوری رو هم پس زده! -m- من از هیچکدومه برنامه هاش سر در نمیارم ، به من گفت: تو نباید دست دشمنانش بیوفتی! ** سایو کمی صداشو بالاتر برد؛ -sa- کدوم دشمنانش؟!… چرا منو به چشم مزاحم میبینه و میخواد حذفم کنه؟! ** میناکو ، سایو رو بغل گرفت و با بغض گفت: متاسفم -sa- کاش راهی بود تا دوباره ناکا رو ببینم و باهاش خداحافظی کنم… یا حداقل برای آخرین بار ساکورا رو ببینم و ازش تشکر کنم … بارها و بارها بدون خستگی، با هم میان درختهای شکوفه گیلاس راه بریم و اون در مورد خاطراتش با ناکا حرف بزنه … اینقدر بگه و بگه که باز هم ندیده عاشقش بشم… اینقدر از مهربونیه مادرش و دوستهاش و خوبیه رای بگه که بهشون حسودیم بشه … ** سایو از میناکو فاصله گرفت و آرام اشکهاشو پاک کرد : -sa- برای آخرین پیغام خواهش میکنم به ساکورا بگو با تمام وجودم دوستش دارم … -m- نمیتونم … اگه بفهمه من بلایی سرت اوردم، ازم متنفر میشه -sa- موقع محو شدن نیروهام که حسم کنه، چی؟! -m- رای گفت، با تسلط روی قلبش مانع احساس تو برای بقیه میشه ،‌ اما نمیدونم روی ساکورا میخواد چطور تاثیر بذاره! -sa-بنابراین اون باید حس کنه و از جاییکه بیشترین نیرو رو نسبت به سایرین به من داده … درد بیشتری هم خواهد کشید -m- با این حرفها نمیتونی منصرفم کنی … رای حتما برای این هم فکری کرده… چه درد بکِشه یا نه …من به هیچ وجه از تصمیمم برنمیگردم -sa- حالا میتونم باور کنم ، کلمه ای از حرفات دروغ نبوده… تو نمیتونی مادر ساکورا باشی !… بسیار خوب من تسلیمم … دیگه گریه نمیکنم … پس با خیال راحت و بدون عذاب وجدان کار رو تمام کن!… فقط کاش رای شخص دیگه ای رو جای تو میفرستاد… ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی