• 138

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۷۲

    ** آیامه بعد از لحظه ای مکث با صدای بلندی مانند هیولایی ترسناک شروع به خندیدن کرد ، کارشون تمومه، جیرو حالا باید به فرمان من باشی … اما ناگهان کلاغ ها به سمت آیامه حمله ور شدند و ساعت را از چنگ او بیرون آوردند ، آیرا سمت ساعت دوید تا آن را از منقار کلاغها بگیرد … اما ساعت به پایین دره افتاد … آیامه با فریادهای گوش خراشی کلاغها را از خودش دور کرد و وحشت زده به کلاغهایی که اطرافش را با چشمان قرمز رنگشان احاطه کرده بودند نگاه کرد - شماها زیردستان من هستین چرا از من اطاعت نمی کنید … من بانوی شما هستم ** آیرا حیرت زده به کلاغها که بیحرکت روی شاخه های درختان نشسته بودند اشاره کرد و گفت: اونجا کیه؟ … ** یکباره از میان سایه دختری که چهره اش مشخص نبود ظاهر شد ، -وظیفه روح سفید برای بقا به دستور کیکارو آفریدن ما به عنوان فرشته بود … ما فرشته هستیم آیامه،… حالا که تو قصد خدمت به اهریمن رو داری ، نمیگذارم اونها از تو اطاعت کنند … آیرا سان ، لطفا به قلعه برید و با روح سفید ملاقات کنید … از هیکاری بخواین فرشته شما بشه… اون تمام قدرت فرشته ها رو با خودش همراه داره … ** آیامه وحشت زده سمت آیرا رفت: اون … اون سایکاست … من مطمئنم… ** آیرا با شتاب سمت سایکا میرود … -a- میناکو … خواهش میکنم … من اینجا هیچ قدرتی ندارم … آیامه … میناکو رو ازم گرفت … ناکا میخواست اونو ازش پس بگیره … چون آیامه گفت میتونه میناکو رو برش گردونه اما من میدونم که بلوف زد … یه فرشته قدرت زنده کردن یه دیوو نداره … ناکا قبل از اینکه من بهش هشدار بدم شرط آیامه رو پذیرفت ** آیامه با صدای بلندی میخندد: تو حرفی نزدی چون به این امر مطمئن نبودی که من قدرت احیا کردن دوبارشو نداشته باشم … ** سایکا لبه صخره نشست و به درخت شکوفه بالای قله اشاره کرد: کایدا اونجاست … اون فرشته عشق این سرزمینه میتونی از اون بخوای … اما قبلش برو به قلعه مخروبه اگه هیکاری رو مال خودت نکنی بدون فرشته نمی تونی … ** آیرا ناگهان از جا برخاست و گفت: چرا نتونم ؟!… عجیبه احساس میکنم نیروم در درونم دوباره جریان داره … **آیامه با دیدن تغییر ظاهر آیرا … به سمتی گریخت … -a-سایکا منو ببین … دوباره احساس قدرت میکنم - این احساس موقته … جای تو بودم نمیذاشتم آیامه ، جون سالم بدر ببره اون راز وجودیتو میدونه… اون با بیرون کشیدن سرگذشتت … -a- پودرش میکنم نگران نباش … اما چرا باید اول برم سر وقت هیکاری ؟! ، اما نباید برم دنبال ناکا و یاکی؟!… گرچه خیالم از سمت ناکا راحته چون یاکی … - خیالت از بابت ناکا نه به جهت یاکی … بلکه به خاطر جیرو باید آسوده باشه … من عمداً ساعتو از چنگ آیامه در اوردم و از دره پایین انداختم … جیرو ازشون محافظت میکنه … از طرفی تو فرشته صلح درون یاکی رو فراموش کردی؟!… -a- آه … مگه اون هم؟! - اسمش مائولینه … هرچند پیشنهاد میکنم جلوی دیدش پیدات نشه با اینکه فرشته صلحه اما تو شخصیتی نیستی که اون ازش خوشش بیاد … -a- مگه شخصیت من چشه؟ -اینو میتونی از اون اسب دیوونه ای که اسیر هیکاری شده بپرسی! … حالا بهانه خوبی برای رفتن پیش هیکاری داری … اگه بتونی راضیش کنی فرشته ات بشه هم خودت زنده میمونی هم اون اسبو قبل از اینکه آخرین ذره انرژیشو بمکه از مرگ نجاتش دادی... -a- منظورت از اسب! - منظورم دِنِ … جیرو اونو وقتی همراه ناکا بود وارد این سرزمین کرد… آیرا اگه هیکاری فرشته تو بشه … دیگه آیامه نمیتونه روی تو تسلط پیدا کنه حتی اگه رازتو بدونه … چون هیکاری از همه ما نیرومندتره … ** در همین لحظه یاکی در حالیکه ناکا را بیهوش روی دستانش بغل گرفته بود در حالیکه در پشت سرش نوری درخشان وجود داشت کنار آنها ظاهر شد … موهای روشن شخصی که پشت سر یاکی قرار داشت درمیان تشعشع نور برای لحظه ای مشخص شد … کلاغها اطراف سایکا را محصور کردند … تا صدایی از میان نور به گوش رسید : یاکیا … ** یاکی آهسته ناکا را به پشت روی زمین خواباند و رو به نور کرد … به سختی هیبت پسری جوان در آن میان دیده میشد … آیرا سراسیمه سمت آنها رفت: تو مائولین هستی فرشته صلح ؟!… -y- مائولین؟!… این اسمته؟… حتی کیجا هم به ما گفته بود اسمتو نمیدونه… ممنونم که این مدت فرشته من بودی ** مائولین دستش را سمت یاکی گرفت و ساعت مچی رو به یاکی داد: این متعلق به یوکیه است … خوشبختانه من اونجا بودم و نیازی به محافظت جیرو از ناکا نبود… اما تا وقتی روی دستش نباشه کاری از جیرو ساخته نیست. ** یاکی ساعت را از مائولین گرفت و به دست ناکا بست -y- ممنونم مائولین -a-مائولین … سایکا گفت من باید به قلعه برم … تو میتونی راهو به من نشون بدی؟ -m-میخوای برای دیدن هیکاری بری؟ -a- درسته … -m- تو میدونی چطور راضیش کنی؟ -a-نه اما اون یه زنه پس نباید کار سختی باشه -m-اون یه فرشته نیست … اون روح یه حیوونه که به شکل انسان تجسم پیدا کرده … اون نفرین این سرزمینه … احساس شادی رو از رای میگیره … اگه اون نبود رای هرگز از زندگی نا امید نمیشد ** یاکی یک مرتبه از جا جست و گفت: اون روح یه روباهه؟ -m-درسته … فرشته هایی که اون ساخته برای این سرزمین خطرناکن … برای همین هریک درون یکی از خداها نهاده شدن …سایکا، آیامه ،هیتاشی … خوشبختانه آفریدن هر فرشته نیروی زیادی ازش میگیره -y-هیتاشی؟! -m-اون فرشته هاجیمه است -a- خوده تو چی؟… تو هم فرشته کیجا بودی! -m-من از وجود رای ساخته نشدم … خالق من کیکارو بود. -y-آیرا تو کنار ناکا بمون … من برای دیدن هیکاری میرم -a- اما هیکاری باید فرشته من بشه … این چیزیه که سایکا گفت... تا از سرزمین جهنمی بتونم آزاد بشم… برگشتن میناکو‌ هم در گروه همینه -m-هیکاری فرشته کسی میشه که خودش بپذرش … یاکی هم در حال حاضر فرشته ای نداره … -a- ناکا چی میشه ؟!… -m-تصمیمش با جیروست اون محافظشه نه من . -y-نه تصمیمش با منه … رای این تصمیم رو به من سپرده ( یاکی با خودش: امیدوارم وقتی برگشتم دیگه اینجا نباشی ، تا ناچار به کشتمت نشم ) -a-رای؟! … تو دیدیش؟ … حالا کجاست ؟ -y-مائولین بریم … من هیکاری رو مجاب میکنم فرشته آیرا بشه ** یاکی بلافاصله دست مائولین را گرفت و در میان آن همه نور ناپدید شد … آیرا از شدت نور چشمانش را لحظه ای بست ، و با ساعد دستش پنهان کرد و وقتی چشمانش را باز کرد و به اطرافش نگاه کرد جز ناکا کسی آنجا نبود …تا توجهش که به ناکا که در حال محو شدن بود جمع شد و دست پاچه مهره ای که رین به گوش ناکا وصل کرده بود را با عجله جدا کرد ... و چیزی نگذشت که تصویر ناکا نیز محو شد… -a- امیدوارم به زمان خوبی رفته باشی فرشته کوچولوی ناز…بدون فرشته من بال نخواهم داشت … به مائولین یا هیکاری نیاز دارم … خیلی حیف شد که آیامه و سایکا رو از دست دادم… … اما پس میناکو چی میشه؟… -من فرار نکردم آیرا … روی حرفم هستم … بیا هر دو به خدمت ارباب من در بیایم شاید من تواناییشو نداشته باشم، اما اون میتونه میناکو رو زنده کنه… اوهاتان جزئی از وجودشه مگه نه!… ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی