• 171

    داستان عشق افسانه ای قسمت ۶

    /* زمان زیادی از آخرین بار که طلوع را میدیدم میگذشت ،آسمان آبی و صاف بود و فقط چند لکه ابر پَر مانند در آن دیده میشد، … هنوز خورشید از پشت کوهها سر بر نیاورده بود، … که نسیمی خنک از سمت کوه شروع به وزیدن گرفت، و دسته ای از پرندگان سفید رنگ به سمت تپه های سرسبز پرواز کردند… رای در حالیکه چشمان خواب آلودش را با دستان کوچکش میمالید گفت: یکم دیگه شیر بهم بده /* پیشانی اش را بوسیدم و گفتم: گرسنه شدی؟ /* با حرکت سر بله آهسته ای گفت، … اما خودم هم گرسنه شده بودم، … سینه ام را داخل دهانش گذاشتم … نه چندان با ولع ، ولی آرام شروع به خوردن کرد ،… دوباره اشکهایش را لیسیدم و با ناراحتی پرسیدم: این اشکها برای چیه؟! -شیرِ تو مزه شیر مادرمو نداره، اگه امشب هم نیاد چی؟ /* دستمو روی چشمانش گذاشتم تا متوجه روشن شدن اطرافش نشه ،… هر چند میدانستم اگر دوباره به خواب نرود، … پی به آمدن صبح و نبود کایدا خواهد برد، گوشش را آرام گاز گرفتم ، … شاکیانه دستش را روی گوشش گذاشت، و گفت: دردم اومد ، چیکار میکنی؟ -n-فقط چشمهاتو ببند و شیرتو بخور ، اگه دوباره چشمهاتو باز کنی ، بازم گازت میگیرم /* با بی میلی چشمهاشو بست ، و سینه دیگه ام رو درون دهان کوچکش گذاشتم … تا وقتی مطمئن شدم ، به خواب عمیق رفته، کف دستش را با انگشتم خاراندم، و از اینکه نه اعتراضی کرد و چشمهایش را هم باز نکرد، نفس راحتی کشیدم، سینه ام را از دهانش بیرون آوردم ، و خودم را از روی صورتش کنار بردم،…پاهایم را که از ثابت ماندن بیحس شده بودند ، زیر تنش کمی جابجا کردم، … و همانطور که تکیه داده بودم، آهسته چشمانم را بستم و خوابیدم … هیچ خواب و رویایی به سراغم نیامد ، … اما یکباره از احساس سرما به خودم لرزیدم و بیدار شدم … نمیدانستم چه مدت به خواب رفته بودم، اما خورشید کاملا از پشت کوه بیرون آمده بود… به پهلو روی زمین دراز کشیده بودم ، نشستم و با گلویی خشک ، با دست خواستم رای را لمس کنم، ولی او حتی نزدیک من هم نبود، به اطرافم نگاه کردم، وحشت سراسر وجودم را در بر گرفت، ترس اینکه مبادا هر چه دیدم فقط یه خیال بود … من رای را از دست دادم ، قلب من به جسمش زندگی نداد،… بی هدف از جا بلند شدم ، و سمتی به راه افتادم … مقداری که راه رفتم از فرط خستگی روی زمین نشستم ، هم تشنه بودم و هم گرسنه … سرم گیج میرفت و هر آن ممکن بود بیهوش شوم … که ناگهان صدای فلوتی را که میان تپه ها میپیچید شنیدم ، پرنده ها در بالای منطقه ای خاص در حال پرواز بودند… با زحمت زیادی خودمو به بالای آن تپه بلند رساندم ، … و از منظره ای که دیدم ، چشمانم از هیجان نزدیک بود از حدقه خارج شود، تپه های اطراف ، به شکل دایره به دور یک ستون سبز رنگ در وسط ، حلقه ای را تشکیل داده بودند، و میان آنها و آن پایه پوشیده از خز درخشان با دره های عمیقی فاصله داشت، بر بلندای آن ستون مرتفع ، مردی با جامه سفید و موهای بسیار بلند مشکی ، مشغول نواختن آهنگی بسیار دلنشین با فلوت بود، آنجا شبیه سرزمین قلب یه یوکایی افسون شده و زیبا بود، و حتی به نظر می آمد که آن مرد جوان خوش سیما که از آن فاصله جزییات چهره اش را به خوبی نمیدیدم ، فرشته قلب آن یوکایی باشد،… کمی خودم را جلوتر کشیدم، اما از ترس افتادن ، دستم را به تنه درختی حایل کردم ،… اما یکباره متوجه کایدا که در تپه کناری روی تخته سنگی صاف و ذوزنقه ای شکل، و دور از نظر غرق تماشای او بود شدم ، … موهایش همراه وزش ملایم باد که شاخه ها را نیز حرکت میداد ، شبیه یک موج زیبا از دریا ، پیچو تاب میخورد، از دیدنش آنقدر خوشحال شدم … که از یاد بردم شاهد چه هستم … پس رویا ندیده بودم … گرچه نمیدانستم چه در سرش میگذرد ، … اما با قطع شدن آهنگ و ناپدید شدن جوان نوازنده … با عجله جهشی کرد و روی ستون پرید و نا امیدانه به جای پای او دست کشید و آن را بو کرد ، و بعد چند لحظه بیحرکت آنجا ماند و به افق خیره شد… احساس کردم داره گریه میکنه،… دیگر طاقت نگه داشتن خودمو نداشتم … دستم از درخت رها شد و روی زمین غلت خوردم ، نمیتوانستم جلوی چرخیدنم را بگیرم یا با فریاد کمک بخواهم ، … درست به سمت دره پیش میرفتم تا با مانعی برخوردم ، و آخرین چیزی که دیدم چهره خشمگین کایدا بود ،… ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی