• داستان عشق فراموش شده قسمت ۸۰

    /* برای لحظه ای سرِ جایم متحیر و بیحرکت ماندم … کنار رای نشستم … بد نفس میکشید … برای اولین بار درون قلبم درد عجیبی داشتم … که توجهم به خراشهای عمیقی روی گردن رای جمع شد … آهسته یقه پیراهنشو قدری پایین اوردم … خواستم لمسش کنم … که ناگهان از سمت پنجره وزش باد سردی روی کمرم حس کردم … صحنه منظره باغ به حالتی ژله ای در جلوی چشمانم در حال لغزش بود… |* این یعنی دورانی که من این چند سال درونش زندگی کردم … واقعی نبوده؟!… این یه بُعده، که رای ساخته… برای من !… برای دور نگه داشتن من از گارا و بقیه … /* با عجله سمت در رفتم … میان راه پله دویدم و با صدایی بلند گفتم: کسی هست؟ … اما جوابی نیامد … پس تصورم از انسان بودن آنها هم اشتباه بود ؟…خواستم داخل اتاق برگردم که صدای آهی رو از پایین پله ها شنیدم: وای ، خانم چقدر زیبا شدین … عین فرشته ها /* سمتش دویدم و با گریه گفتم: باید کمکم کنی … رای بیهوش وسط اتاقم افتاده… نمیدونم چیکار کنم /* آهی با عجله همراه من به اتاق آمد … با دیدن رای ناباورانه دستش را روی دهانش گذاشت و گفت: اما آقا چطور اینجان، من متوجه اومدنشون نشدم؟!… الان سریع دکتر خبر میکنم… -n-دکتر؟! /* آهی بلافاصله سمت پله ها دوید… انقد با عجله رفت که نزدیک بود از روی پله ها لیز بخوره… کنار رای رفتم … خراشها باید ترمیم میشدن اما … هیچ تغییری نداشتن… و این یعنی میتوری واقعا دیگه درون رای نبود… به بیرون از پنجره و دنیایی که در حال از هم پاشیدن بود نگاه کردم …اون سمت چه دنیایی میتونست باشه … آینده … حال …گذشته … اما مطمئنم اون بیرون همون دنیاییه که من ازش اومدم … خداها، ناجی ها و حتی آکادمی T.F آنجا هستند… تا جاییکه میدونم خون من شفابخشه … پس … /* فوری با سوهان ناخنم قسمتی از روی ساعدم بریدم و روی دهان رای گذاشتم … با صدای اوماشی که همراه دکتر ، با عجله داخل دوید سریع کنار رفتم … دکتر مردی جوان با موهای تیره بود … آهی با اشاره دکتر بازویم را آرام گرفت و گفت: خانم بهتره ما بیرون منتظر باشیم. /*رو به آهی کردم و گفتم: من چیزی رو داخل ایوان جا گذاشتم ، چند لحظه دیگه میام … /* به سرعت داخل ایوان دویدم و در را پشت سرم محکم بستم … دستمو سمت دیواره مواج دراز کردم … دستم درون تصویر فرو رفت و محو شد …از سرما دستمو بیرون کشیدم … به کف‌ دستم و دانه های برف که در حال آب شدن بودند نگاه کردم … برای لحظه ای سرمو سمت داخل اتاق برگرداندم ، رای را روی تخت خوابانده بودند ، و دکتر در حال معاینه اش بود… اوماشی و آهی هم نگران به آنها چشم دوخته بودند… خوب که به رای نگاه کردم … چهره کِنای برایم تداعی شد … خواستم برگردم … اما نتوانستم … شاید این آخرین فرصتم برای خداحافظی با یاکی و حتی بقیه باشه … کِی، هاجیمه، آیرا ، دِن و ساکورا، وشاید آتسوکو یا حتی میناکو و هرکسی که اون بیرون میشناسم، اما اینجا کنارم نداشتمشون …درسته شاید این تنها فرصت باشه… امیدوارم جایی سقوط نکنم تا راحت بتونم راه برگشتو پیدا کنم. …/* از پایه های کوتاه ایوان بالا رفتم و خودمو داخل فضایی نامعلوم انداختم ، اما آن سمت یه بالکن پوشیده از برف بود… هنوز به دقت اطراف را از نظر نگذرونده بودم ، که یه گوشی مدل پایین را روی میز کنار پنجره در حالیکه زنگ میخورد ، دیدم … پنجره را از روی بالکن کنار دادم و گوشی را مردد برداشتم … و تماسو قبول کردم -معلوم هست تو کجایی دختر … من چقد دیگه منتظر اومدنت بمونم؟ |* صدایش را شناختم … خوده یاکی بود … به اطراف نگاه کردم … یکمرتبه نگاهمو به اطراف چرخاندم و خونه برایم خیلی آشنا آمد. -چرا جواب نمیدی! -n-چـ ـ چـ ی بگم؟ -y-تو … کی هستی؟ -n-مـ نـ … م… ـ یاکی. -y- ناکا!… -n-منو یادته؟! -y-چرا تو مکانت نیستی؟!…شینا گفت مریض شدی و برای همین به فیستیوال نمیای … حالت خوبه؟ /* بی اختیار با صدای بلندی شروع به گریه کردم: میخوام ببینمت، -y-ناکا چیشده؟… -n-دلم برات تنگ شده y- ما که دو روز پیش با هم بودیم!… من فکر کردم برای دوران امتحاناتت میخوای روی درسات متمرکز بشی برای همین … -n-من چند سالی میشه که ندیدمت … تمام این مدت با رای بودم. -y-چی میگی ناکا؟… تو مگه تا حالا سنسه رو دیدی که میگی میشناسیش؟… صبر کن ببینم اسمشو از کجا میدونی؟ -n-یاکی … من زیاد وقت ندارم میخوام ببینمت… اون برای من این مدت یه بُعد زمانی ساخته بوده … نمیدونم چه مدت توش بودم … اما یدفعه یه راه برام توی این دنیا باز شد … نمیدونم چه چیزایی تغییر کرده … /* ناگهان با شنیدن صدای دختری که اسممو صدا زد … گوشی رو پایین اوردم -تو چرا اینجایی ناکا ، چطور اومدی تو؟! … با گوشیه من داری با کی حرف میزنی؟… اگه یاکی پشت خطه بهش بگو ، اصرار رو بذاره کنار … من از جاهای شلوغ متنفرم… ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی