• 100

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۲۲

    -* ** رای در حالیکه دست چپش را محکم روی مچ دست راستش گذاشته بود و قطرات خون از میان انگشتانش روی زمین میچکید، تکیه اش را به در داد و پشت در نشست و زانوهایش را داخل شکمش جمع کرد و دستانش را از آرنج خم کرد و روی زانوهایش گذاشت و پیشانیش را روی بازوهایش گذاشت ،… کمی که گذشت ، کف پاهایش روی کف چوبیه اتاق احساس سرما کرد و سرش را بالا آورد و سمت پنجره گرفت … دانه های برف گاهی روی شیشه می افتادند و به پایین لیز میخوردند … … رای دستش را از روی دستبند برداشت و روی سینه اش گذاشت؛ *|r- وقتی قلبی نباشه، حلقه ای هم نیست ، اینطوری آرامش به ناکا برمیگرده … ناکا تو هم همین رو میخوای درسته؟… ** بعد پنجه های تیزش رو ظاهر کرد و دستش را درون سینه اش فرو برد و قلب چیهانمارو( اسم شیطان گرگی بود که با یوکای های روباه دشمن بود و رای قلبش را برای خودش دزدید) رو محکم درون مشتش گرفت و در حالیکه نفس نفس میزد ، چشمانش را از درد بهم فشرد و همزمان با فریادی بلند با تمام قدرتش قلب را بیرون کشید و به پهلو افتاد … قلب به محض بیرون آمدن … مثل یک گوشت فاسد به شکلی لزج و چسبناک آب شد و حلقه طلاییه اطرافش تبدیل به ذرات نوری در آمدند و محو شدند،… رای چشمانش را به آرامی باز کرد و به مایع لزجی که کف دستش پخش شده بود، نگاه کرد … و درون دستش شعله ای آبی رنگ ظاهر کرد ، … تا کاملا آن مایع به خاکستر تبدیل شد … رای آتش و ناخن های بلندش را محو کرد و خاکستر را روی زخم قلبش گذاشت … و چشمانش را بست … |* r- الان بیشتر از هر لحظه دیگه ای‌ احساس تنهایی میکنم کایدا، وقتی میتوری رو داشتم ، درد و رنج زخمهام کمتر بود، ولی من نمیخوام، به این زودی به اهریمن ببازم … ** رای هنوز از درد به خودش میپیچید که ناگهان برای لحظه ای احساس کرد، بی اختیار تمام بدنش به شدت داغ شد … برای همین به زحمت از جا بلند شد و ایستاد … از شدت حرارت که از درونش شعله میکشید غباری بخار مانند اطرافش را گرفت … رای کِشان کِشان خودش را به حیاط کوچک و پوشیده از برف بیرون از خانه رساند و خودش را داخل برفها انداخت … و به پشت میان برفها دراز کشید … تا برفهای اطرافش کاملا آب شدند و دمای بدنش پایینتر آمد… و از جا بلند شد، ایستاد و سرش را رو به آسمان گرفت ، و همینطور که دانه های برف روی صورتش می افتادند، انگشتانش را میان موهایش فرو برد … با فرا رسیدن صبح ، هوا نیز در حال روشن شدن بود،… که ناگهان رای از پشت سرش صدای ضعیفی رو شنید که گفت: من انجامش دادم … حالا دیگه بی حساب شدیم … ادامه دارد

    16 فروردین 1397 سرگرمی
  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی