• 456

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۳۱

    *_ ** کِی نزدیک ناکا آمد و متعجب گفت: ناکا چی داری میگی؟!… مـ… ما که میخواستیم به دیدن یاکیا- کون بریم! -n- تو میخواستی بری، اما من حالا فکر بهتری دارم -k-چه فکری؟! -n-حالا که میدونیم مراسم کجاست، نیازی به پیدا کردنش نداریم، اگه مستقیم بریم پیش رای همه چیز درست میشه، اینطوری دیگه برگشتنمون به خونه دیوونگیه! ** کِی عقب رفت و به هانا که متحیر به اونها ماتش برده بود نگاه کرد،… بعد دوباره رو به ناکا کرد و با حالتی مرّدد گفت: چرا فرار کنیم، ناکا! ** ناکا با چشمانی گِرد به کِی نگاه کرد، /* چرا فرار کنیم ؟!… یعنی در نظر کِی اوضاع خانواده ما هنوز هم برای زندگی در کنار هم متشنج نشده ؟!…شروع به جستجوی ذهنم برای یافتن دلیلی برای حرفهای کِی کردم، … اما حافظه ام خالیه خالی بود، برای همین پرسیدم: چرا فرار نکنیم؟! -k- من از زندگیمون راضی ام ، ناکا… پدر دارم ، مادر دارم ، … خواهر دارم … ، من خانواده ای رو که همیشه آرزوشو داشتم دارم‌… نمیخوام هیچکدومشونو از دست بدم /* بغض گلومو فشرد، |*اون هنوز پی به ماهیت اونها نبرده، پس من چطور راضیش کنم؟! -n- کِی ، تو به حرفهام ایمان داری ؟ /* کِی بُهت زده نگاهم کرد، -k-خب! /* رو به هانا کردم و با لبخند گفتم: تو چی باورم میکنی، هانا-چان؟! ** هانا به علامت تایید سرشو تکان داد و بعد با لبخند گفت: باور میکنم … چون … چون … ** هانا یدفعه نگاهش رو پایین انداخت و با صدایی آرام شروع به گریه کرد ، ناکا و کِی حیرت زده به هانا خیره ماندند، …هانا با هِق هِق گفت: من به کسی در موردش نگفتم ، اما مریضیه من حقیقت داره، من رفتن به آکادمی رو به گور میبرم ** کِی به ناکا نگاه کرد و گفت: همینه دیگه موندنت تو این زمان دردی رو دوا نمیکنه … گذشته ای که قبلا رخ داده قابل عوض شدن نیست ، تو که نمیتونی مریضیه هانا رو درمان کنی! |* نمیتونم حرفهای کِی رو بپذیرم ، در گذشته ام ، هانا اشتباهاً به جای من مُرد، …شاید اگر کمی بیشتر از زمانیکه در محوطه پشتیه مدرسه عمرش رو خدای مرگ گرفت،…زنده میموند، میتونست بازهم زمان کمی زندگی کنه تا توی آکادمی ای که آرزوشو داشت، حتی به تحصیلش ادامه بده… اما حالا هم میتونم از رای بخوام تا درمانش کنه، اگر عاشق یاکی نشم … و با رای زندگی کنم ، همه ٔ مشکلات رفع میشه، ** کِی به ناکا و هانا پشت کرد و بعد سمت صندلیهای ایستگاه رفت و نشست… ناکا با عصبانیت جلویش دوید و روبرویش ایستاد و با صدای بلندی گفت: خانه ما از جهنمی که هانا نسبت به خانه خودش حس میکنه ، وحشتناکتره ، یه نگاه به رنگ موهات بنداز ، اورینو از موهای رنگ روشنت بدش میاد و دائم تو رو به آرایشگاه میفرسته تا اونها رو تیره کنی… ، /* بغضم یهو ترکید و با گریه ادامه دادم؛ جدای از این،… در آینده اورینو منو به مردهای ثروتمند میفروشه تا باهام بازی کنن،… اون از من برای منبع درآمد خودش استفاده میکنه ، … خواهش میکنم کمکم کن… بیا نذاریم دوباره این رویدادهای تلخ رخ بِده !… ** کِی توی چشمهام مستقیم نگاه کرد: -k-دیروز چه اتفاقی برای ما افتاد، ناکا؟! -n-چی؟! -k- میخوای بدونی من چی یادمه؟ -n-هوم! -k- ما باهم پنهونی به سینما رفتیم ، کیوشی ما رو پیدا کرد و برگردوند خونه، و اورینو به عنوان تنبیه منو توی اتاق قدیمیه اسباب بازیها که به جای انباری استفاده میشد زندانی کرد … و من شب تا نزدیکهای صبح فقط گریه کردم، تا خوابم برد … /* با دهانی نیمه باز به کِی ماتم برد، من فرانسیا ، آشیا و آیا رو به یاد می آوردم ،… اما آنها جزئی از خاطرات جدیدم بودند نه گذشته ام ، … چیزی که من از دیشب به یاد داشتم دقیقاً با حرفهای کِی مطابقت داشت، -*«دیشب وقتی کِی همه ٔ گناهها رو به گردن گرفت، و گفت؛ ناکا به خواسته من عمل کرده،… بالاخره با گریه و هزار خواهش، کلید اتاق رو از اورینو گرفتم ، با عجله سمت اتاق اسباب بازیها دویدم ،… در رو که باز کردم ، کِی رو داخل تختِ خوابی عریض، که جثه کوچکش میانِ آن، هم اندازه سایر عروسکهای کهنه اطرافش بود دیدم، …انگار اون هم یکی از عروسکهای خاک گرفته آنجاست ،…اطراف کِی روی تخت انواع و اقسام عروسکها بودند ، عروسکهای نمایش خیمه شب بازی که با بند هایی متصل به دستان و وحل مفصلهای اندامشان از سقف آویزان بودند ، …و حتی یکی از عروسکها ظاهری کاملاً عین عروسکی که آن موقع مغازه دار به سایو داد بود، داشت؛ موهای بور و چشمهای آبی مایل به سبز !… عروسکی از خرگوش ، و فرشته های کوچک بالدار، … اما بیش از همه توجهم روی عروسکِ هم قیافه سایو ، بود ،… و بعد از بیدار شدن کِی به اتاق خودمان برگشتیم … » ، با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم: پس با این ساعت مچی هم نمیشه گذشته رو تغییر داد، پس فایده این شیٔ بی مصرف چیه؟ ** هانا به مچِ دستِ ناکا نگاه کرد و گفت: کدوم ساعت؟!… تو که ساعت مچی نبستی! /* با بغض گفتم : شما نمیتونید ببینیدش! ** کِی لبخندی زد و گفت: بیخیال، تو فکری توی سرت داشتی ، شنیدنش که بیضرره -n- واقعاً؟! -k- آره -n- حتی اگه باز هم ، سرنوشت ما رو به هم نرسونه ؟ -k- ممکنه من و هانا زنده بمونیم؟ n--صد در صد نیست ، اما احتمالش هم وجود داره ** هانا با خوشحالی با دستهایش کف زد و گفت: محشره ،‌ زودباش بگو راه حلت چیه، من که هرچی باشه امتحانش میکنم /* لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم: میریم به سالن نمایشی که نوازنده های گروه امید آنجا بودند… پدرم کمکمون میکنه،… اون یه خدای قدرتمنده ، فرقی نداره ، چه دوره ای باشه، …شک ندارم کاری نیست که جادوی اون نتونه انجام بده… ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی