• 688

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۳۳

    *_ /* احساس سبک بودن دارم، نمیدونم کجا هستم ، چرا اطرافم اینقدر تاریکه ، انگار شخص و موجودی دیگه شدم … صداهای مبهمِ اطرافم درون مغزم پیچ و تاب میخورند و برایم نامفهومند ، توان حرکت ندارم ، تمام بدنم کرخت شده و اندامم رو حس نمیکنم ، … حتی نمیدانم چه اتفاقی برایم افتاده… احساس میکنم روحم درون بدن دیگه ای که قدرت کنترلش را ندارم ،قرار گرفته ،… خواهش میکنم کسی با من حرف بزنه ، میترسم ، کمکم کنید ، کمک … خدایا کمکم کن */ و یدفعه صداها برایم واضحتر شدند ، صدای زنی با کلمات بریده را از نزدیکم میشنوم ، … اما اون هم با شخصی دیگر حرف میزند ، انگار کسی متوجه من نیست!… ولی ناگهان صدای رای رو وقتی اسم کایدا رو گفت، تشخیص دادم،… ** -ka- گریه نکن عزیزم ** رای آرام کف دستش رو روی سینه کایدا گذاشت و با نیروش اثرات سمی که درون بدن کایدا بود ، از بین برد ** کایدا به سختی دستش را بالا اورد و روی گونه رای گذاشت و با ناله گفت: رای ، تا دیر نشده… بچم … نجاتش بده ** رای با صدای بلندی فریاد زد ؛ اجازه نمیدم بمیری … -ka-قبل از اینکه خیلی دیر بشه ، التماست میکنم ، اون باید زنده بمونه -r- تو مادرشی و باید کنارش باشی ، … -ka-قدرتت رو برای درمان زخمهات و…بزرگ کردن دخترمون بذار… -r-کایدا، اینطور حرف نزن، خواهش میکنم، خواهش میکنم، … -ka- دخترمونو نجات بده، من آینده رو حس میکنم رای ، من اینجا میمیرم -r- کایدا ! … این امکان نداره ** کایدا و رای با شنیدن صدای هیاهوی اهالیه دهکده هر دو به سمتی که صداها می آمدند ، نگاه کردند؛ … کایدا وحشت زده گفت: رای عجله کن ، -r- اگه اینکار خیالتو راحت میکنه ، حرفی ندارم ** رای در حالیکه از زخمهایش خون میچکید ، دستش را از روی سینه ٔ کایدا ، تا بالای واژنِ کایدا روی رحمش پایین آورد و سرش را روی صورت کایدا پایین آورد و با گریه گفت؛ دوست دارم ، تا همیشه عاشقت میمونم ** کایدا لبخند زد و گفت:عاشقتم تا ابد ** رای دهانش را روی لبهای سردِ کایدا گذاشت و با نیروش بچه درون رحمِ کایدا رو درون قلب خودش کشید ،… و کمی که گذشت ، سرش را قدری عقب برد و به لبخندی که روی لبهای کایدا بود نگاه کرد و دوباره لبهایش را بوسید و عقب رفت؛ -r- حالا دیگه نگرانی ای نداری ، بیا تا رفتن مردم جایی پناه بگیریم ، … -ka- باشه، اما هنوز هم نمیتونم به خوبی حرکت کنم ** رای به سختی، جسم کایدا رو از روی زمین بلند کرد ، اما با شکنجه هایی که شده بود و اثرات زخمهای کاری ایه که داشت، نتوانست مسافت زیادی راه برود و روی زمین نشست و کایدا رو آرام زمین گذاشت تا استراحت کند … و دوباره سعی کرد تا بلند شود و ادامه دهد، اما قدرت دوباره ایستادن و بلند کردن کایدا رو نداشت، … کایدا با دست نیمه جانش ، دست رای رو گرفت و با لحنی ملتمسانه گفت: خودت رو نجات بده …‌برو رای ! ** رای با درماندگی به کایدا نگاه کرد و گفت: تا وقتی که نفس میکشم،ازت محافظت میکنم، … باهاشون میجنگم ** یدفعه کایدا به آسمان نگاه کرد و رای متوجه گارا که به سمت آنها می آمد ، شد و با صدای بلندی از خوشحالی گفت: اون گاراست ، نجات پیدا کردیم، کایدا، ** اما کایدا لبخند تلخی زد و چشمهایش را آرام بست و با صدای پایینی گفت:خدانگهدار عشق من. ** رای متعجب به کایدا نگاه کرد و سمتش رفت و کایدا رو در آغوش گرفت و با گریه فریاد زد: چشمهات رو باز کن کایدا، … باهام خداحافظی نکن… هرگز تنهات نمیذارم ،…تو که هنوز زنده ای، چرا خداحافظی میکنی عزیزم؟!… نباید از پیشم بری،… چشمهاتو باز کن،… باهم این آینده رو تغییر میدیم ، تو اینجا نمیمیری، کایدا… ، کایدا…! ** گارا از پشت به رای نزدیک شد و کمی خم شد و کنار گوش رای آهسته گفت: رهاش کن … من با قدرتم نجاتش میدم ، ** رای با صورتی لبریز از اشکهایش سرش را بالا آورد و به گارا نگاه کرد، … بعد آرام بدن کایدا رو زمین گذاشت و با صدای پایینی گفت: اون زنده میمونه ، من سم رو از بدنش خارج کردم…فقط کمی قدرتهاش تحلیل رفته … کمکش کن بتونه نیروشو به دست بیاره، ** گارا دستش رو روی سر رای گذاشت و با نیشخند گفت: نمیتونی افکارمو بخونی ها! … ** بعد دستشو از روی سر رای برداشت و ادامه داد: تو همیشه کایدا رو بیشتر از من میخواستی … خواهرمون هم تو رو بیشتر از من دوست داشت، …من به احساس اون اهمیتی نمیدم … اما احساس خودم برام مهمه … ** رای حیرت زده به گارا نگاه کرد و گفت: الان وقته این حرفهاست؟! ، من به خاطر تو هر کاری کردم … فقط همین یکبار ، کایدا به خاطر اشتباه من توی این دردسر افتاد ، کمکش کن ، **گارا کنار رای نشست و خیلی سریع قبل از اینکه رای بتونه واکنشی نشون بده گردن رای رو گاز گرفت و زهر‌ نیشش را داخل بدن رای وارد کرد ، بعد سر رای‌ رو روی شونه اش گذاشت و گفت: نگران هیچی نباش، بخواب. ** رای ناگهان پلکهایش سنگین شد و چشمهایش بسته شد ** گارا دستش را شبیهِ مار دور شکم رای حلقه کرد و‌ بغلش زد و با صدای بلندی رو به کایدا گفت: اینجا دیگه آخر خطه … کسی نیست که ازت دفاع کنه. ** کایدا بدون آنکه چشمهایش را باز کند گفت: تمومش کن،… بالاخره‌ یک روز رای به ماهیت واقعیت پی میبره، اون موقع دیگه راه فراری نداری… ** گارا با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد و گفت: خوشحالم که به موقع رسیدم … و رای رو زنده به چنگ آوردم ، … اما این رو بهتره در لحظات آخر عمرت بدونی ، قلب خدای تاریکی رو که تصاحب کنم ، با مرگ کیکارو ، نه تنها تمام دنیا ، بلکه رای هم فقط برای من میشه، … حالا جزای دور نگه داشتن عشقمو از من بِچِش، ** و بلافاصله داخل دستش شمشیری ظاهر کرد و درون سینه کایدا فرو کرد ، همزمان کایدا ناله بلندی کشید و چشمانش را تا نیمه باز کرد و به رای که بیهوش داخل دست گارا بود نگاه کرد و با بغض اسمش را صدا کرد: رای … ** گارا به مردم که بُهت زده مشغول تماشای آنها بودند، پوزخندی زد و گفت: اونها منو نمیبینن ، … پس چطوره براشون یه افسانه درست کنیم ! **و بعد ناگهان توده ای از شعله های خروشان آتش را در فاصله یک متری دورتادورشان ظاهر کرد و روبه کایدا که خون از کنار دهانش جاری بود، کرد -G-وقتی بمیری جسمت دیگه به دردت نمیخوره ، پس با برگزار کردن تشریفات مراسم تدفینی با شکوه به دنیای مردگان بدرقه ات میکنم ، ** ناگهان کایدا شمشیر را با تمام قدرتی که برایش باقی مانده بود از داخل سینه اش بیرون اورد و با یک ضربه محکم دست گارا رو که دور تَنِ رای پیچیده بود قطع کرد ،… گارا از درد فریاد دلخراشی کشید و عقب رفت و دستش را روی جای بریدگیه دستش که خونی غلیظ و تیره از آن خارج میشد گذاشت، ** کایدا رای رو بغل گرفت و سرش را سمت خودش چرخاند و موهای بلند رای رو از روی صورتش کنار داد ، و لبهای رای رو بوسید و آهسته گفت : روحمو قبول کن عزیزترینم ، **بعد به صورت روی زمین افتاد ، گارا با عصبانیت به محض ترمیم شدن دست قطع شده اش، با پا روی کمر کایدا کوبید ، و با خشم گفت: لعنتی ، روباه لعنتی ، احمق چیزی به این کوچیکی هم نمیدونی که تا اون به هوش نباشه نمیتونه روح کثیف تو رو بپذیره ؟! **بعد شعله های آتش را سمت کایدا فرستاد تا آتش تمام بدنش را بلعید و شدت شعله ها که بالا گرفت ، گارا شنلش را روی رای انداخت و دوباره بغلش زد و مخفی از دیدگان مردم و شکارچیان شیطانِ دهکده که ساده لوحانه به زبانه های آتش خیره مانده بودند، خیال میکردند یوکایی روباه خودش و همسرش را سوزانده ،‌ … سمت معبد عشق ابدی پرواز کرد … ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی