• داستان عشق فراموش شده قسمت ۴۱

    ** کیکارو از روی نا امیدی سری تکان داد و رو به رای گفت: هییان نباید گارا و کایدا رو به تو میسپرد ، … با اینکار زندگیه تنها فرزندش رو به تباهی کشوند، ** با این حرفِ خدای روشنایی، درون گوش رای صدای پدرش هییان پیچید، و آن شبی که شیاطین و انسانها برعلیه سلطنت او شورش به پا کردند را به خاطر آورد، زمانیکه رای بچه ای کم سن و سالتر از برادر و خواهر ناتنی اش بود و‌ هییان از رای قول گرفت تا از آنها مراقبت کند. -ki- بعضی مواقع یا نباید قولی داد و یا ناچاری قولت را علی رغم تلاشت بشکنی … گارا موجودی بد ذاته ، اون برادرت به حساب نمیاد… تو به من گفتی به خاطر نجات جانش قلب خدای تاریکی رو پذیرفتی،… اما اون این کار رو برای در دست گرفتن کنترل تو انجام داد ** رای کف دستانش را روی دو چشمانش گذاشت و فشار داد و با صدایی مملو از اندوه گفت: حاضرم تمام زندگیمو بدم و فقط برای یک لحظه دیگه کنار خانواده ام باشم … به اندازه تمام دنیا دلم گریه میخواد ، … دیگه دنبال قدرت نیستم ،… فقط کاش میشد اشک به چشمهام برگرده ، … -ki- رای! ** رای دستانش رو از روی چشمانش پایین آورد و با چشمان نقره ایه براقش به کیکارو نگاه کرد: چهره پدرم هنوز جلوی چشمهامه … چهره مادرم رو به خاطر دارم ، بو و طعمِ شیرش، حس آرامش‌ بخش لمس پستانهاش… من حداقل این خاطرات رو از والدینم دارم ، … اما یوکیه ، هیچ یک رو نداره… اون حتی نمیدونه پدر و مادر واقعیش کی هستند! -ki- لزومی هم برای دانستنش نیست، اگر بخوای یک زندگیه معمولی داشته باشه ، میذاری تا بره،… من در مورد خانواده ای که داره‌ اطلاعی ندارم اما یک‌ انسان باید یه خانواده انسانی داشته باشه!… تو به تنهایی نمیتونی نیازهاش رو تامین کنی! ** رای سرش رو پایین انداخت و گفت: احساس میکنم سینه ام داره منفجر میشه … ** کیکارو متعجب به رای نگاه کرد ، و بعد با عجله سمتش آمد و دستش را روی سینه رای گذاشت و بعد از چند لحظه گفت: تو باید با نیروت به این قلب شادی برسونی ،… -r- چی؟! -ki- فرقی نمیکنه این شادی از کجا بیاد ، اگر اینکار رو نکنی ممکنه اتفاق بدی برات بیفته! ** رای دستش رو روی دست کیکارو گذاشت و با لبخند گفت: من مهم نیستم ، یوکیه برام خیلی با ارزشه … اگر من نباشم هم میخوام اون زنده بمونه ** کیکارو وحشت زده به اطراف سرش رو چرخاند تا متوجه دودی که از دوردست برمیخاست شد، -ki- با جذب شادیه دیگران و دادنش به قلب امپراطور تاریکی زندگیت تضمین نمیشه، اما مانع از پیشرفت سوختن این سرزمین خواهی شد… پس غم رو از خودت دور کن و شاد زندگی کن، ** کیکارو از رای فاصله گرفت و کنار ناکا رفت و بالای سرش نشست و دستش را روی‌ سر ناکا گذاشت، و بعد از چند لحظه بلند شد و ایستاد و رو به رای کرد: برگرد ، نای رو هم با خودت ببر … روح کایدا نزد من، در این سرزمینه… تا قبل از اینکه دیر بشه ، اینجا رو ترک کن… هرچه مدت زمان بیشتری رو اینجا سپری کنی قلب تاریکت قسمت بیشتری از سرزمینت رو خاکستر میکنه ** رای بلافاصله به خدای روشنایی احترام گذاشت و سمت ناکا رفت و روی دستانش بغلش کرد و از دروازه خارج شد ،… بعد از محو شدن دروازه در پشت سرش… ناکا رو روی تخت خواباند و کنار تخت نشست و کمی منتظر ماند… و در حالیکه به سختی تنفس میکرد ، به تونل طلایی رنگ نگاه کرد و با صدای بلندی فریاد زد : مگه صدامو نمیشنوی؟! ، چرا؟ … چرا نمیای؟!… ** با شنیدن صدای رای ، یاکی سراسیمه داخل دوید و گفت: چیشده؟ ** رای با عصبانیت به یاکی نگاه کرد و فریاد زد: گفتم داخل نیای! ** یاکی در حالیکه با چشمانی گرد به تونل نورانی نگاه میکرد گفت: فکر کردم با منی! ** رای با عصبانیت نیم خیز شد و گفت: برو بیرون -y- باشه ** یاکی زیرچشمی به رای نگاه کرد ؛ -y- حالت به نظر خوب نمیاد! ** رای به‌ سختی از جا بلند شد، اما قبل از اینکه حرفی بزنه ، دست پاچه سمت تونل که در حال محو شدن بود، رفت و با بغض فریاد زد: نه، … زودباش یوکیه… معطل چی هستی؟!… خواهش میکنم بیا! … ** ناگهان یاکی با صدای بلندی صدا زد: ناکاااا…از این طرف! ** رای متحیر لحظه ای به یاکی نگاه کرد و بعد با صدای بلندی گفت: ناکا!… ناکا! *_ ** ناکا با شنیدن صدای رای و یاکی سمت راهِ نورانیه طلایی رنگ رفت ، و روبرویش ایستاد… اما به محض اینکه خواست پایش را به داخل آن بگذارد ، تونل ناپدید شد … ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی