• داستان عشق فراموش شده قسمت ۳۸

    *_ ** میناکو دستمال خیس دیگه ای روی پیشانیه رای گذاشت و با ناراحتی گفت: رای نباید میتوری رو از خودت دور میکردی ، … تبت پایین نمیاد ، حالا باید چکار کنم ؟ … با یه پزشک تماس بگیرم؟ ** رای به سختی چشمهاشو تا نیمه باز کرد و با نفسهای کوتاه گفت: آیرا … جونش تو خطره … جلوشو بگیر ** میناکو با چشمانی گِرد به رای نگاه کرد و گفت: چـ چـ چی! -r-با قدرت ماسک کیهیرو … نگذار وارد بُعد قلبم بشه -m- من از اورالان کمک بخوام تا دروازه قلبت رو ببنده ؟! … برای سایو نیازی به صرف انرژی نبود ، …اما حالا اگه این کارو کنم روحمو ممکنه ازم بگیره؟! -r- به قدرتت ایمان داشته باش ، اون هم مثل تو اسیره طلسمه ماسکه ، مطمئنم میتونی دوباره به حالت انسانیت برگردی … برو آکادمی ، … وقت رو تلف نکن … اگه بتونی به موقع مانع آیرا بشی, اتفاق بدی براش نمی افته -m- تو چی ؟ -r-نگران نباش ، من چیزیم نمیشه ** میناکو به چهره خسته رای لحظه ای نگاه کرد و گفت: اون احمق یه خداست ، خودش باید مراقب کارهاش باشه ، نه اینکه کسی ازش محافظت کنه ! ** رای با ناله گفت: آیرا نباید بمیره … کیکارو برای اینکه شومی و نحسی رو از من دور کنه ، اونو به شکل یه فرشته خبیث به درون آیرا فرستاده ، اگر پا به سرزمین قلبم بذاره ، اون فرشته آزاد میشه ،… و من به اهریمنی که ازش به وجود اومدم تبدیل میشم، … اینطوری تمام تلاشهام به باد میره، …فرشته های درون خداها منبع قدرتیه که از من گرفته شده ، اگه به بُعد قلبم دوباره برگردن … قسمتی از قلبم که متعلق به اونهاست با نابودیه حیوان بهشتیه وجودشون جذب قلبم میشه ** میناکو دست پاچه گفت: من میتونم جلوشو بگیرم؟! ، من فقط یه انسان ضعیفم … هر بار هم که از ماسک استفاده کنم از عمر خودم کاسته میشه،… حتی این احتمال هست که منو تسخیرم کنه! ** رای آرام چشمهاشو بست و با صدایی که به سختی شنیده میشد ، گفت؛ درسته، شاید همین حالا هم خیلی دیر شده باشه ** میناکو وحشت زده بدن رای رو تکان داد و اسمشو صدا زد ، اما رای دیگه جوابی نداد؛ ** اشکهای میناکو بی اختیار از چشمهایش سرازیر شدند و در حالیکه اشکهایش را پاک میکرد، فریاد زد: رای … رای … نخواب ! ** میناکو با عجله شماره آیرا رو با گوشی گرفت ، اما صدای منشی رو شنید که میگفت ، دستگاه به دستور کاربر خاموش شده است ! ، میناکو مُستأصل به اطرافش نگاه کرد ، … اما هر بار منبع انرژیه دیگه ای جز بدن رای برای فعال کردن ماسک اورالان پیدا نکرد |* m- اگه با اینکارم ، مانع آیرا بشم ، جونشو نجات دادم ، …پس اگه بعدها بفهمه چکار کردم ، شاید ازم ناراحت نشه … یکبار امتحانش میکنم ، فقط یکبار … همونطور که رای گفت به فطرت خودم اطمینان میکنم ، … ممکنه مثله یه انسان عادی به خاکستر تبدیل نشم… هرچند ریسکش بالاست اما چارهٔ دیگه ای ندارم، … میناکو روی بدن رای خم شد و دوتا از دکمه ها پیراهنش رو باز کرد ، اما نمیتونست تصمیم بگیره از کدوم قسمت بدن رای استفاده کنه تا دید کمتری داشته باشه… برای همین دوباره عقب رفت و نشست … بعد دست رای رو توی دستش گرفت ، و جلوی دهانش برد، اما دوباره تردید کرد |*-m- نه ،… باید فکر دیگه ای کنم ، … جدای خطری که برای خودم داره ، ممکنه به رای آسیب بیشتری هم برسه …میناکو دستِ رای رو پایین گذاشت و از کنار رای بلند شد و بعد داخل حمام رفت ماسک رو از داخل لباسش بیرون اورد و با سردرگمی گفت : میدونم ما دیوها به دروغگویی و نامردی مشهوریم اما ایندفعه رو با من یکی که دیو هستم، مثل پدر کیهیرو روراست باش ، و بهم خیانت نکن… -* ** یاکی سمت ساکورا که لبه تخت نشسته بود رفت و دستش رو روی شانه ساکورا گذاشت و گفت: آیرا و کیجا خیلی طولش دادن ، احتمال میدم مشکلی پیش اومده ، میخوام برم ببینم چیشده …تو حالت خوبه ؟ ** ساکورا دست یاکی رو گرفت و با بغض گفت: لطفاً تنهام نذار، همینجا بمون ** یاکی لحظه ای مکث کرد و بعد عقب رفت و به ساعت نگاه کرد: کلاسها تا پانزده دقیقه دیگه تعطیل میشن ، خوابگاه اصلی از جاده درختهای شکوفه گیلاس میگذره… من هم مثل رای قدرت پاک کردن حافظه رو ندارم، … احساس تشویش از درونم میکنم ،… اگه اتفاق غیر طبیعی بیوفته ، و کسی ببینه آکادمی از دست میره! ** ساکورا آهسته دستش رو از روی سینه اش پایین اورد و با نگرانی گفت: با اینکه اولین باری نیست که تا پای مرگ میرم، اما باز هم میترسم یاکی ، … ** یاکی به حفره سیاهی که روی سینه ساکورا ایجاد شده بود ، وحشت زده نگاه کرد: ساکورا !… ساکورا !… این چیه ؟! ** ساکورا از درد به یقه کُتِ یاکی چنگ زد و با صدایی ضعیفی گفت: میسوزه ** یاکی بلافاصله ساکورا رو به پشت خواباند و دستش رو روی سینه ساکورا گذاشت و با نیروش سعی کرد ، مانع گسترش لکه سیاه بشه ، … ساکورا در حالیکه نگاهش از پنجره به بیرون افتاد ، ناگهان متوجه هیولایی سیاه با چشمان آبیه درخشان که در حال حرکت بود ، شد و با ترس گفت: یاکی ، اونجا یه هیولاست! ** اما یاکی ، بدون توجه به حرف ساکورا به کارش ادامه داد، اما ساکورا یدفعه گفت: خیالاتی نشدم ، یاکی ،…خودتم بیرونو چِک کن ** یاکی عقب رفت و از ساکورا فاصله گرفت : شاید احساس بدم به همین خاطر بوده -s- یاکی ! ** یاکی از تخت با عجله پایین آمد، .‌‌.. و به سرعت از درب اصلی بیرون دوید،… اما هیچ نشانه مشکوکی ندید ، که یدفعه از پشت سرش صدای ساکورا رو شنید که گفت: اوناهاش، اونجاست! -y- کجا؟! ** ساکورا به هیولای سیاهی که به کُندی در برابرش در حرکت بود با دست اشاره کرد ، و زیر لب گفت :اونجا! ** اما کمی بعد دستش رو پایین اورد و نا امیدانه گفت: متأسفم، نمیتونی ببینیش یادم نبود تو کور شدی یاکی !… تو دیگه دید ماورایی نداری! ** یاکی با تمرکز بیشتری به اطرافش نگاه کرد، ساکورا دستش رو روی سینه اش فشرد و گفت: بیفایدس، … با اون چشمهای شیشه ای امکان نداره ببینیش! ** بعد ناله ای کرد و روی زمین افتاد ، یاکی بلافاصله کنار ساکورا رفت و او را داخل اتاق برد، … و روی تخت خواباند ،… ** ساکورا به سختی چشمانش رو باز کرد و گفت: یاکی، به رای کمک کن … سینه من بخاطر اون داره میسوزه -* ** هیولا به محوطه درختان شکوفه گیلاس که رسید با چشمان بزرگش که از آنها شعله های آبی زبانه میکشید به دروازه ای که مقابل کیجا و آیرا باز شده بود، خیره ماند و دهانش را که از آن نیز شعله ای آبی رنگ خارج میشد را باز کرد ، اما فاصله اش تا دروازه زیاد بود ، برای همین به راه خودش ادامه داد ، …به چند قدمیه درخت جیندای - زاکورا که رسید پشت درخت دیگری پنهان شد و به حرفهای آنها گوش داد ** کیجا دستان آیرا رو روی سرش بالا اورد و گفت: حالا موقعشه، تا قبل از اینکه فرشته صلحِ من ، که با یاکیه با خبرش کنه ، تمومش کن… ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی