• داستان عشق فراموش شده قسمت ۴۲

    ((((((کانال تلگرامم رو دنبال کنید @pocharoooo))))))) [-n- بابایی؟!…یاکی؟!… نجاتم بدین! /* به فضای اطرافم که در حال متلاشی شدن بود با افسردگی نگاه کردم،… تنها راهی که جلویم قرار داشت ، تونل نقره ای بود،… اما دیگر فقط صدای سوتی ممتد از آن به گوشم میرسه… دستمو روی گوشهایم گذاشتم و وحشت زده گفتم: بابایی، … یاکی … من میترسم … /* با دیدن ذرات معلقی که مانند خرده های شیشه در حال پراکنده شدن بودند ، با احساس سرما در قلبم ، به گریه افتادم ، چشمهایم را بستم و بهم فشردم ،… ، تا صدای سوت کمتر شد و دومرتبه صدای آن پسر جوان رو شنیدم : بیدار شو …پاشو! /* اما صدای اشخاص دیگری هم میتونم بشنوم!…مثل اینکه صدای چند زن و مرد قابل تشخیصه! -اینطور فایده نداره، به نظر باید کمک امداد براش خبر کنیم، شما هم بهتره گردنتون یه معاینه بشه! -چطور وسط این جمعیت بدون سروصدا میشه انجامش داد، حتما همه جا رو به هم میریزن - من بیشتر از همه نگران رِن هستم! -R-شلوغش نکنید من خوبم ، چیزیم نشده -هیچ معلوم هست این دختره از کجا افتاد رو سرت؟ -اگه بهوش نیاد اوضاع خیلی پیچیده تر میشه -R- دیگه بسه، دوروبرش رو خلوت کنید ، … شک ندارم چند دقیقه دیگه بهوش میاد…خودم کنارش میمونم … شماها برید به بقیه برنامه ها رسیدگی کنید - جواب کِنای رو چی بدیم؟! -R- خدا رحم کنه ، مگه اومده؟! - آره، خودم موقعیکه از ماشینش پیاده میشد دیدمش! -R- اون نباید از این موضوع چیزی بفهمه، یه طور دست به سرش کنید ، تا یه فکری کنم -بسیار خوب ، پس ما میریم /* وقتی همه جا ساکت شد ، دوباره صدای آرام‌ پسر جوان رو شنیدم: تو دیگه از کجا پیدات شد … حتی اسمت هم نمیدونم که صدات بزنم‌ ! … پاشو برو سراغ زندگیت، بذار منم به زندگیم برسم … عجب دردسری افتادم ها! /* هر لحظه که وقت رو از دست میدادم امکان اینکه بتونم درون فضای در حال نابودیه خودم بمونم هم کمتر میشد،… تنها انتخاب روبرویم تونل نقره فام بود … برای همین به ناچار قدم به داخل تونل نقره ای گذاشتم… و ناگهان تمام بدنم را احساس درد فرا گرفت، … حسی مثل آلیس در سرزمین عجایب بهم دست داد، بدنم رشد کرد ، تا به شکل واقعی ام درآمد و نورهای اطرافم محو شد و یکدفعه همه جا تاریکی شد ، … از درد ناله ای کردم و چشمهایم را به زحمت باز کردم… بدنم هنوز کرخت و بی حس بود … و نمیدانستم کجا هستم ... کسی اطرافم نبود و تواناییه حرکت نداشتم ، فقط چشمانم را توانستم در اطراف بچرخانم… اتاق بزرگ و با سقفی ساده اما بلند بود، و پنجره ها را با پرده های حریر آجری رنگ پوشانده بودند، … که یدفعه صدای باز شدن در و آشنای پسری را که چندین بار شنیده بودم ، به گوشم آمد: اوه..‌. بالاخره به هوش اومدی؟!… ادامه دارد

  • 1 دیدگاه
    عکس امنیتی
    • عالی
      love me  -  17 خرداد 1397  |  0