داستان عشق فراموش شده قسمت ۴۲

529
((((((کانال تلگرامم رو دنبال کنید @pocharoooo)))))))
[-n- بابایی؟!…یاکی؟!… نجاتم بدین!
/* به فضای اطرافم که در حال متلاشی شدن بود با افسردگی نگاه کردم،… تنها راهی که جلویم قرار داشت ، تونل نقره ای بود،…
اما دیگر فقط صدای سوتی ممتد از آن به گوشم میرسه…
دستمو روی گوشهایم گذاشتم و وحشت زده گفتم: بابایی، … یاکی … من میترسم …
/* با دیدن ذرات معلقی که مانند خرده های شیشه در حال پراکنده شدن بودند ، با احساس سرما در قلبم ، به گریه افتادم ، چشمهایم را بستم و بهم فشردم ،…
، تا صدای سوت کمتر شد و دومرتبه صدای آن پسر جوان رو شنیدم : بیدار شو …پاشو!
/* اما صدای اشخاص دیگری هم میتونم بشنوم!…مثل اینکه صدای چند زن و مرد قابل تشخیصه!
-اینطور فایده نداره، به نظر باید کمک امداد براش خبر کنیم، شما هم بهتره گردنتون یه معاینه بشه!
-چطور وسط این جمعیت بدون سروصدا میشه انجامش داد، حتما همه جا رو به هم میریزن
- من بیشتر از همه نگران رِن هستم!
-R-شلوغش نکنید من خوبم ، چیزیم نشده
-هیچ معلوم هست این دختره از کجا افتاد رو سرت؟
-اگه بهوش نیاد اوضاع خیلی پیچیده تر میشه
-R- دیگه بسه، دوروبرش رو خلوت کنید ، … شک ندارم چند دقیقه دیگه بهوش میاد…خودم کنارش میمونم … شماها برید به بقیه برنامه ها رسیدگی کنید
- جواب کِنای رو چی بدیم؟!
-R- خدا رحم کنه ، مگه اومده؟!
- آره، خودم موقعیکه از ماشینش پیاده میشد دیدمش!
-R- اون نباید از این موضوع چیزی بفهمه، یه طور دست به سرش کنید ، تا یه فکری کنم
-بسیار خوب ، پس ما میریم
/* وقتی همه جا ساکت شد ، دوباره صدای آرام‌ پسر جوان رو شنیدم:
تو دیگه از کجا پیدات شد … حتی اسمت هم نمیدونم که صدات بزنم‌ ! … پاشو برو سراغ زندگیت، بذار منم به زندگیم برسم …
عجب دردسری افتادم ها!
/* هر لحظه که وقت رو از دست میدادم امکان اینکه بتونم درون فضای در حال نابودیه خودم بمونم هم کمتر میشد،… تنها انتخاب روبرویم تونل نقره فام بود … برای همین به ناچار قدم به داخل تونل نقره ای گذاشتم… و ناگهان تمام بدنم را احساس درد فرا گرفت، … حسی مثل آلیس در سرزمین عجایب بهم دست داد، بدنم رشد کرد ، تا به شکل واقعی ام درآمد و نورهای اطرافم محو شد و یکدفعه همه جا تاریکی شد ، … از درد ناله ای کردم و چشمهایم را به زحمت باز کردم… بدنم هنوز کرخت و بی حس بود … و نمیدانستم کجا هستم ... کسی اطرافم نبود و تواناییه حرکت نداشتم ، فقط چشمانم را توانستم در اطراف بچرخانم… اتاق بزرگ و با سقفی ساده اما بلند بود، و پنجره ها را با پرده های حریر آجری رنگ پوشانده بودند، … که یدفعه صدای باز شدن در و آشنای پسری را که چندین بار شنیده بودم ، به گوشم آمد: اوه..‌. بالاخره به هوش اومدی؟!…
ادامه دارد
Pocharooo
Pocharooo 0 دنبال کننده