• 732

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۲۸

    -* ** یاکی از عصبانیت دستهایش را مشت کرد و دندانهایش را بهم فشرد … آیرا با نیشخند به مشتهای گره خورده یاکی نگاه کرد و گفت : از اینکه جای تو با ناکا ملاقات کردم عصبانی هستی یا از کمبود نیروهات؟!… به هر حال دیدن دنیا از پشت یک جفت چشم شیشه ای مشکله !… من حتی چون نمیدونستم سایو چقدر از ما برای ناکا گفته، چشمهام هم به شکلِ حالای تو کردم … اما حتی ذره ای به ظاهرم توجه نکرد … برات متاسفم که دیگه عشقش نیستی ! ** یاکی با خشم سمت آیرا برگشت و با صدای بلندی گفت : ناکا فراموشم نکرده … امکان نداره فراموشم کنه! -a- یادته چی بهت گفتم ؟!… ** یاکی به آیرا خیره ماند؛ -a- گفته بودم به زمان اعتماد نکن … فرصتهای زیادی برای نگه داشتن ناکا کنارت داشتی که مُفتی مُفتی حرومش کردی … تو یه روباه ضعیف رو دست کم گرفتی!… مسئول موقعیت فعلیت کسی جز خودت نیست! -y- هه … ببین کی این حرفها رو میزنه ! … تو هم برای به دست آوردن آتسوکو اینقدر معطل کردی که … ** آیرا با خشم گفت: من تلاش خودمو کردم … اما نشد … قضیه منو با خودت مقایسه نکن ، آتسوکو دوستم داشت، ولی دقیقاً برعکس میناکو خودش ازم فاصله میگرفت … حدس میزنم دلیلش هم ساکورا بود!…اینکه مجبور بشه زیر یه سقف زندگی کنیم باعث از بابت ساکورا نگرانش میکرد! -y-حالا چی !… میناکو هر کاری میکنه تا ذره ای توجهت رو جذب کنه!… به خاطر آتسوکو ازش فاصله میگیری! -a-اینطور نیست،…از خودم میترسم … از نشون دادن علاقه ام کنار نمیکشم تا طلسمش باعث آزارش نشه … ولی پذیرفتنش به عنوان همسر ! .. منو از عوض شدنه سرنوشتش میترسونه ، شاید اگه آتسوکو هم تصمیم قطعیشو برای ازدواج با من نمیگرفت الان هنوز زنده بود… من فقط نیخوام میناکو رو از سرنوشت شومم حفظ کنم … گرچه حالا بیشتر از قبل میخوام داشته باشمش ، حتی اگه نتونه جای آتسوکو رو توی قلبم پُر کنه! ** آیرا و یاکی ناگهان با صدای بلند گریه ساکورا به او نگاه کردند و بعد از چند لحظه ساکورا روی تخت غلتی زد و نشست و با گریه گفت: دیگه از چی خبر ندارم ؟! … میناکو، مادرم نیست و من نشناختمش! … آیرا بگو شوخیه ! ** آیرا وحشت زده یک قدم به عقب برداشت، -a- بیدار بودی ؟! ، ** ساکورا وقتی سکوت آیرا رو دید، رو به یاکی گفت: حداقل تو راستشو بگو ، یاکی ! … -y- واقعیت هرچقدر هم دروغتر باشه زیباتره … اگر دنبال حقیقتِ یه واقعیت باشی فقط خودت بیشترین آسیب رو میبینی ! … میناکو یا آتسوکو یا هر اسمی که باشه … زنی تو این دنیا وجودداره که احساس کنه مادرته و از صمیم قلبش دوستت داشته باشه، پس حست اشتباه نکرده …حالا که قلبت قبولش داره ، نباید دنبال شناختش باشی … این واقعیت که میناکو مادرته رو نمیتونی انکار کنی، -S- ناکا گفت ؛ میناکو مادرمه -y- آیرا و مادرت از خیلی وقت پیش میخواستن باهم ازدواج‌ کنن … این حرفیه که آیرا همیشه توی دلش نگه میداره ** آیرا با نگرانی به ساکورا که دستش را روی سینه اش گذاشته بود ، نگاه کرد و بعد سرش رو پایین انداخت ، که یدفعه متوجه کیجا شد ، که بیدار شده،… کیجا آهسته نشست و دستشو چند لحظه روی سرش گذاشت ، بعد دستشو روی شونه ساکورا گذاشت -k- ناکا برای خودت این کار رو کرده… اون همیشه اینطوریه دیگه ، منافع دیگران رو به منافع خودش ترجیح میده … بدون اینکه به عاقبت کاری که میکنه، فکر کنه ، تنها چیزی که بهش فکر میکنه رضایت اطرافیانشه ،… سخته از کسی که عاشقشی متنفر بشی !… ** بعد به یاکی نگاه کرد و ادامه داد: تو بهتر از هر کسِ دیگه ای میفهمی من چی میگم مگه نه ! ** بعد با عجله از تخت پایین آمد و از روی جا لباسی پالتوی مشکیه آیرا رو سریع تنش کرد ، و جلوی درب ورودی محوطه رفت؛ -k- با اینجا ایستادن و حرف زدن کاری از پیش نمیره… باید قبل از همه اوضاع اینجا رو سر و سامون بدیم، حداقل تا وقتی وجود دارم ، نهایت کاری که ازم ساخته است رو انجام میدم ** بعد بالهای سفیدش را ظاهر کرد و سمت بالا پرواز کرد… ، آیرا برای لحظه ای به یاکی و بعد ساکورا نگاه کرد و بالهای سیاهش را ظاهر کرد و رو به یاکی گفت: من میرم دنبالش ، حدس میزنم رفت پیش درخت شکوفه گیلاسِ جیندای-زاکورا ، تو مراقب ساکورا باش ** بعد آیرا هم از داخل محوطه رفت ، بالهایش را باز کرد و سمت آسمان اوج گرفت،‌… *- /* هیجان مردم از دیدن شوی کوتاه گروه معبد هنوز فروکش نکرده بود ، که چراغ راهنمایی سبز شد و اتوبوس حرکت کرد، تا ایستگاه بعدی توقف کنه، … اغلب مسافرها درباره اجرای ماهرانه خواننده و نوازنده ای که داخل تلویزیون دیده بودند ، صحبت میکردند،… ،از اینکه هویت واقعی او را نمیدانستند خوشحال بودم ، ، کِی دوباره پرسید: چرا اون شخص رو بابا صدا کردی! /* سرمو به علامت نه تکان دادم و آرام گفتم : نمیخوام در موردش حرف بزنم، /* که یک مرتبه هانا ایستاد و از صندلیه عقب گردن کِی پرید و با شیطنت خاصی گفت: اون پسره خیلی خوشگل بود ، اما به پای تو نمیرسید کِی! /* در وَهله اول از این کارِ هانا دلگیر شدم ، اما این کار هانا رو فقط با یک لبخند پاسخ دادم ، طوریکه آنها حتی تو خواب هم انتظار رفتار خونسردی از من نداشتند ، به هر حال آنها هنوز بچه هستند ، نه ! … ما هر سه بچه هستیم ** هانا از کِی فاصله گرفت و زیرلب غُر غُر کرد؛ کجا داریم میریم؟ …امیدوارم ارزش پیچوندن کلاسهامونو داشته باشه … من شک ندارم که سالمم … اما حرفهات باورم شد! */ برای آرام کردن هانا تصمیم گرفتم بهترین خاطره ای که واضح در ذهنم با تمام جزئیات در ذهنم داشتم به یاد بیارم و بی اختیار گفتم؛ من یه داستان شگفت انگیز و اسرار آمیز درباره شیطان روباهی که خدایی قدرتمند شد خوندم ، میخوای درموردش بشنوی؟ /*هانا مشتاقانه نگاهم کردند و هیجان زده گفت : شیطان روباه؟! که خدا شده؟… مگه میشه؟! /* بادی به غبغب انداختم و با غرور گفتم : البته، چون‌ با همه ٔ شیطانها متفاوته /* کِی صورتشو سمت پنجره کرد و با خونسردی گفت: شیطان ، خدا، فرشته ، ها؟… همه دروغه -n- واقعاً اینطور فکر میکنی؟! -k-هر که کمی شعبده بلده ، اسم خودشو شیطان میذاره … اکثر کاهنها هم خودشون رو از خدایان میدونن … این کجاش جذابه! -n- اگر خودت هم روزی خدایی قدرتمند بشی که نیروهای شگفت انگیزی داره ، باز هم این حرفها رو میزنی؟! /* کِی با تعجب نگاهم کرد: من ؟!… من خدا بشم ؟! /* در یک لحظه خواستم بگم که کیجا خداست ، اما در اینکه کِی برای کیجا شدن تشویق بشه، دو دل شدم -k- نکنه من خدا میشم ؟!… اما نه تو که گفتی عمرم … /* دستمو روی دهانش گذاشتم و مانع ادامه دادن حرفهاش شدم، …در حالیکه اشک درون چشمهام جمع شده بود گفتم: بهش فکر نکن ، من هرطور شده اجازه تکرار دوباره وقایع تلخ گذشته رو نمیدم /* هانا با صدای پایینی گفت؛ خدای روباه ؟!… نمیدونم چطور اما انگار برام آشناست!…شک دارم فقط یه داستان معمولی باشه! /* سرم رو سمتش چرخوندم و به چهره غمگینش که به بیرون از پنجره زُل زده بود، نگاه کردم، -h- تو خیلی خوشبختی کِی که خواهری مثل ناکا داری ،… اما من کسی رو کنارم ندارم ، همیشه تنهام، والدینم از صبح تا شب سرِ کارند و آخر شبها هم اینقدر خسته هستن که فرصتی برای من ندارند… برای همین تمام آرزوهام فقط یک آرزو برایم شده و اون هم رفتن به آکادمیه T.F ، وضع مالیه ما برای رفتن به اون آکادمی خوب نیست، اما من اگه خوب درس بخونم میتونم بورسیه بشم … چند وقت پیش یک خواب عجیب دیدم ، یک مرد زیبا که تبدیل به روباهی بالدار و سیاه رنگ شد ، روبرویم ایستاد … ازش نترسیدم ولی به همون سرعتی که ظاهر شده بود ، در نظرم محو شد … این درست زمانی بود که هفته قبل پدرم ، تقاضانامه آکادمی رو برایم پُر کرد، … ولی فردای همون شبی که من اون خواب عجیب رو دیدم ، فهمیدم تقاضای من برای پذیرش رد شده !… اما من به هیچ وجه امیدمو از دست نمیدم، میخوام از راهِ معدل بالا به اون آکادمی برسم. /* صورتمو از هانا برگردوندم ، و به فکر فرو رفتم ، |* اون حتماً رای بوده ، که دنبالم میگشته … همونطور که برایم گفته بود… ، درسته خودش متقاضیای دختر رو برسی میکرده… هانا شرایط مالیه پذیرش رو نداشته پس مسلم بوده که از طرف آکادمی رد بشه، /* هانا دستشو روی شونه ام زد و گفت: من میخوام اون داستان رو بشنوم ، حالا هرچی ، تخیلی یا واقعی! /* کِی با غُر تکرار کرد: الان فرصت داستان گوش دادن نداریم /* اتوبوس به ایستگاه که رسید ، من بی معطلی از جایم بلند شدم و از اتوبوس بیرون دویدم … کِی و هانا هم بلافاصله خودشان را به من رساندند… ناخودآگاه سرعتم را کُند کردم و با بغض گفتم: من نمیخوام دیگه به خونه برگردم … /* کِی و هانا متعجب نگاهم کردند،… -k-منظورت چیه ؟!… /* هانا ضربه آرامی به پیشونیه کِی با دو انگشتش زد و گفت: خره میخواد فرار کنه ! … /* و ناگهان حیرت زده نگاهم کرد و با صدایی شبیه به جیغ گفت: یعنی واقعاً میخوای از خونه فرار کنی؟! -n- احتمالاً اگه برنگردیم هیچکدوم از اتفاقای آینده برای ما نمی افته /* کِی یدفعه دست هانا رو توی دستش گرفت و گفت: هانا ، تو برگرد ، من خودم یه طوری با ناکا کنار میام /* هانا چند لحظه فکر کرد و بعد با اشتیاق گفت: منم میام -k-اما! -h-خواهش میکنم ، حتی اگه تمام عمرم داخل کانالهای مترو بگذره ، برام مهم نیست… دیگه نمیخوام به اون جهنم برگردم /* رو به کِی کردم و گفتم : اینوری و جیها لیاقت داشتن ما رو ندارند … /* کِی اخمهاشو درهم برد و گفت: فکر میکردم وقتت کمه ، از طرفی خوبه یکم فکر کنی، ناکا با این کارت ، چه اتفاقی برای کیجا می افته؟! /*به ساعت مچی نگاه کردم و با پوزخند گفتم، فکر خوبی دارم ، من هم اینجا کنار شما میمونم . |* قرارِ هفت روزه ای که با سایو گذاشتم، رو به هم میزنم … با اینکه فقط دو روز از هفت روز گذشته، اما به آینده برنمیگردم … اگر اینجا بمونم ، همه چیز رو از اول میتونم درست کنم … آینده سرشار از چالشم را کنار میذارم و برای همیشه به عنوان یک دختر معمولی اینجا زندگی خواهم کرد… ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی