• 649

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۳۵

    *- */ چرا هیچ حسی ندارم ؟!… در این خلعی که هستم ، بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم … و اولین باریست که نمی توانم گریه کنم ، اشکهایم برعکس همیشه از چشمانم پایین نمی آیند … با اینکه سبک شدم اما اصلاً از بودن در این وضعیت خوشایند نیستم ، …نمیدانم از کی و چطور باید کمک بخوام، در حالی که به وجود داشتن خودم هم شک دارم، ..‌. چقدر دلم حوس آغوش گرم یاکی رو کرده، خنده هاش ، شیطنتهاش ، و صدای دلنشینش و و بوسه های آرامش بخشش و شیرینیه بزاقش ، … دلم برق چشمهایش را میخواهد … کاش باز هم میتونستم این احساسهای لذت بخش رو در کنارش درک کنم و بچه های زیبایی که آرزویش را داشت برایش به دنبا بیارم ، … اون همیشه هر وقت دچار مشکل میشدم، به کمکم می اومد ، کاش حالا هم بیاد … *- ** رای بدن ناکا رو روی دستهاش بغل زد و رو به یاکی گفت: یوکیه رو با خودم میبرم ، نگران حافظه اونها نباش ، کسی چیزی به خاطر نخواهند اورد … بقیه اوضاع اینجا رو مرتب کن ، حواست به دوستهای کوچولوش هم تو طبقه بالایی باشه ** یاکی خواست اعتراض کنه، ولی تا آمد دهانش را باز کند تا حرف بزند ، … رای با قدرت جابجایی اش از آنجا رفته بود، * یاکی دستش رو روی قلبش گذاشت و آرام گفت: هاجیمه بیا اینجا به کمکت احتیاجه ** چند لحظه بعد ، یاکی با صدای هاجیمه که وارد تالار شد و اسمش را صدا زد ، با خوشحالی گفت : حدس میزدم همین نزدیکی باشی دقیقا مثل یه رَبیت تند و فِرزی، …سریع خودتو رسوندی! ** هاجیمه همینطور که سمت یاکی که کنار لکه های خون روی زمین ایستاده بود می آمد، نگاهش رو به اطراف چرخاند و گفت: از تلویزیون داشتم این اوضاع رو تماشا میکردم ، وقتی تصاویر یدفعه قطع شدند ، فکرشو کردم که اتفاقی افتاده، … خب اگه نخوام درباره اون خونِ روی زمین از همین دَمِ ورودم کنجکاوی کنم حداقل میخوام بدونم رای کجاست؟ -y- یه کار فوری پیش اومد… حافظه تمام افرادی که اتفاق رو دیدن پاک کرده، اما به جای خودش باید کسی باشه تا شکی بوجود نیاد -H-اگه یه بدل به جای رای نیاز داری، باید از آیرا کمک میخواستی ، که البته اون هم روی قایق تفریحیشه و از اینجا خیلی دوره … عمراً هم از نیروش برای اومدن به اینجا استفاده کنه!… اما قبل از هر‌چیز بگو ببینم، اینجا چه خبر شده! ** یاکی دستش رو روی شونه ٔ هاجیمه زد و با لبخند گفت: بعداً با تمام جزئیاتش برات تعریف میکنم … ولی حالا یه کار بسیار مهم دارم … اینجا رو به تدبیرِ کاردان خودت میسپارم ** هاجیمه بلافاصله دست یاکی رو چسبید و گفت: اسمِ این کارت رو زرنگی میذاری! … برگزاریه این جشن کوچیک همیشه وظیفه تو و رای بوده ، … حالا هم که تو کارتون مشکل پیش اومده به من مربوط نمیشه ، تو کمک خواستی من هم خودمو رسوندم ، … چون تو کمک خواستی نه رای ،… میفهمی چی میگم! -y- میفهمم، … اما من عجله دارم هاجیمه، … دو تا بچه طبقه بالایی هستند که باید زودتر به خونه هاشون، برشون گردونم… چطوره ساکورا رو خبر کنی تا برای ادامه جشن بخونه ،… یا خودت نقاب بزن … و یه طوری سرگرمشون کن -H-ضربان قلبت نامنظمه ، … تا ندونم موضوع از چه قراره ، نمیذارم جایی بری… -y- هاجیمه؟ -H- اون خون مال کیه؟!… بهتره هذچه سریعتر ناپدیدش کنی با این بوی خوبی که میده، ممکنه حتی گارا رو هم به اینجا بکشونه **یاکی به چشمان قرمز رنگ هاجیمه برای لحظه ای نگاه کرد و نفسی مأیوسانه کشید و زیرلب گفت: حق با توئه ، … **بعد بلافاصله با نیروش خون های روی زمین رو محو کرد و گفت: رای بالاخره بچه ای رو که دور از چشم ما نگه میداشت، پیدا کرد ، …اما اون مُرد ، … عجیبه که نیروی رای روی اون اثر نکرد و نتونست نجاتش بده! ** هاجیمه سرش رو نزدیک گوش یاکی اورد و گفت: اینو با یه بغضِ خاصی گفتی؟!… مرگ یه انسان چرا باید تو رو‌ که خدای مرگی ناراحت کنه؟ -y- من به ندرت مرگ رو از کسی دور میکنم، ولی اگه این اتفاق بیفته ، که من برخلاف دستور فرشته درونم عمل کنم، معمولاً اون فرد فقط از کهولت سن ممکنه بمیره ،… اما سرنوشت اون دختر اینطور نشد… وقتی سراغش رفتم به نظرم کوچکتر از سنی اومد که بمیره و مانع مرگش شدم … اما هرگز تصور نمیکردم اون ، یوکیه باشه ** هاجیمه وقتی متوجه بیدار شدن مردم شد، دست یاکی رو رها کرد و گفت : کنترل این همه آدم حتماً انرژیه زیادی ازتون گرفته ** و همانطور که سمت استیج عقب عقب میرفت گفت ؛ مشکلی نیست ، بقیه اش با من! ** یاکی نگاه تشکر آمیزی به هاجیمه انداخت و سریع بالهاشو ظاهر کرد و به طبقه بالا رفت و کِی و هانا رو بغل گرفت و با خودش از سالن نمایش بیرون برد … -* **رای ناکا رو روی تخت به پشت خواباند و کنارش نشست، …و بعد بدن ِ ناکا رو که به شکل دختری نوجوان روبرویش بود را با نیروی انرژیه دستانش از نظر مقدار آسیبی که به جسمش رسیده بود، بررسی کرد، … و به آرامی لباسهای خونیه ناکا رو از بدنش بیرون اورد ، و ساعت مچی ای رو که به دست ناکا بود با حلقه ای از نور با نیروش محصور کرد، … تا چهره و ظاهر واقعیه ناکا که دختری جوان بود، ظاهر شد ، … رای برای چند لحظه به ناکا ماتش برد و زیرلب گفت: جیرو برای من چه توضیحی داری بدی؟! … تو مچ یوکیه، چکار میکنی! ** صدایی خشن از درون ساعتی که به مچ دست رای بود، پاسخ داد: من باید فقط مطیع دستورات تو باشم ، چون مال تو هستم ،… بنابراین گوش به فرمان کسی جز تو هم نیستم ، … اون نباید به وسیله ای که بهش تعلق نداره ، دست درازی میکرده -r- میدونی الان روحشو کجا فرستادی؟ -نمیدونم ،‌ هر کسی نمیتونه منو فعال کنه، حتماً شخصی که راهشو میدونسته کمکش داده… ** رای از جا بلند شد و لباسهای ناکا رو داخل حمام برد و داخل سبد انداخت ، بعد ساعت رو از دستش باز کرد‌ ، و دستش را که با خونهای روی لباس ، خون آلود شده بود لیسید ، … و از داخل کمد یکدست لباس خواب بیرون اورد و پیش ناکا برگشت ، و لباسها رو روی تخت گذاشت ، بعد کنار تخت روی زمین زانو زد و روی صورت ناکا خم شد،… سرش رو روی صورت ناکا پایین اورد و با زبانش خونهای روی صورت ناکا رو لیسید ، … و اینکار رو تا زمانیکه تمام بدن ناکا کاملا تمیز شد و حتی قطره ای خون روی بدنش نماند ، مانند یک روباه والد با اشتیاق برای فرزندش انجام داد،…بعد دستان خودش هم لیسید و لباسهای ناکا رو تنش پوشاند، و همینطور که مجذوب ناکا شده بود ، با خوشحالی موهای ناکا رو نوازش کرد ، و با صدای پایینی گفت:… حتما برای اینکه به دیدنم اومدی ، دلیل خاصی داشتی، … آروم باش، عزیزم..‌. تا وقتی که روحت به بدنت برگرده کنارتم ، هرگز تنهات نمیذارم، تا وقتی من اینجام از هیچی نترس! ** رای قدری موهای ناکا رو از روی صورتش کنار داد و نوازش کرد ، و بعد با مهربانی سرش را بوسید ،…… تا فضای تاریک اطراف ناکا ناپدید شد و احساس خلعی که داشت از بین رفت … ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی