• داستان عشق فراموش شده قسمت ۴۵

    /* سرم رو که از روی پیشانیه رین عقب بردم ، درون قلبم احساس عجیبی پیدا کردم ، … و یک لحظه حس کردم کنار رای هستم ،… رین به صورتم لبخندی‌ زد و بعد نشست و با صدای بلندی ، طوریکه یسورو هم بشنوه گفت: یسوکه من گرسنه نیستم میرم اتاقم ، دوش میگیرم‌ و استراحت میکنم، /* بعد از جا بلند شد و به من چشمکی زد و خواست سمت راهرو برود که یدفعه یسورو از آشپزخانه بیرون آمد و با عصبانیت گفت : باز که یسوکه صدام کردی! /* رین شانه هایش‌ را بالا انداخت و گفت: ببخش از دهنم پرید… فراموش نکن اسم یه انسان هویتشه ، حتی‌ با‌تغییر دادنش هم نمیتونی از خودت فرار‌ کنی،… برای بار هزارم میگم‌ نذار گذشتت روی حالت اثر منفی داشته باشه /* بعد از رفتن رین به اتاقش ، متعجب به یسورو که سر جایش میخکوب مانده بود، نگاه کردم و گفتم: اسم یسوکه مگه عیبش چیه؟ /* یسورو نگاهم کرد و گفت: یسوکه اسمی بود که پدرم به من داد ، اما بعد از مدتی منو به شخص دیگه ای سپرد،… انگار من یادآور خاطرات تلخی براش بودم … اما دخترها رو نزد خودش نگه داشت، از اونموقع دیگه نمیخوام این اسم رو بشنوم ،… اون پدر من نیست ، /*نگاهم را پایین انداختم و آهی کشیدم و با خودم گفتم: … چه دلیلی داشته که یاکی مسئولیتش رو به ساکورا سپرده /* یسورو کمی به من نزدیکتر شد و آرام پایینِ موهای کوتاهم را لمس کرد و با لبخند گفت: حق با رینه، موهای روشن و چهره با نمکی داری! /* برای اولین بار بعد از مدتها در گونه هایم احساس داغی کردم،… برای غلبه به احساس خجالتی که بهم غالب شده بود، سرم رو سمت‌ یسورو گرفتم و با مکث گفتم: مریضیه رین از چیه؟ /* یسورو دستش را عقب برد و گفت: نمیدونم ، اون هیچی به من نمیگه … تنها چیزیکه میدونم باید از اون‌ داروهایی که همراهش داره استفاده کنه… کِنای هم از اونها داره … اما مثل رین توی خوردنشون تعلل نمیکنه، گاهی هم از غذاهاییکه باهم میخورن به من نمیدن… ولی هرگز ندیدم به کنای حمله ای دست داده باشه -n- اگر نخورتش چه اتفاقی می افته؟ /* یسورو کمی فکر کرد و گفت: فقط یکبار پیش اومد که همراهش نداشتش … که کنای از مال خودش به‌ رین داد… /* بعد لبخندی زد و گفت: گاهی از اینکه من هم برادر‌ یا خواهر‌ دو قلو ندارم حسرت میخورم /* خندیدم و گفتم : میخوای من اون شخص باشم؟ -ye- چی؟! -n- فکر میکنم رین هم متوجه این تنهاییت شده -ye- متاسفم من حتی اسمت رو هم نپرسیدم! -n- اسمم یوناست /* یسورو به غذایی که داخل دستگاه در حال آماده شدن بود نگاه کرد و گفت: گرسنه ای؟… چند دقیقه دیگه حاضره /* دستم را روی شکمم گذاشتم و با خودم گفتم : قبل از اینکه گرسنه باشم احساس سنگینی دارم … مثل اینکه چیزی از درونم جدا شده… خلعش رو کاملا حس میکنم … نیرویی از ژرفای روحم که مرا با اراده و قوی استوار نگه میداشت! -ye- یعنی گرسنه نیستی! /* سرم را به علامت نه تکان دادم و گفتم: بیشتر احساس خستگی دارم … کجا میتونم یکم استراحت کنم؟ /* یسورو هاج و واج نگاهم کرد و گفت: میخوای اینجا بمونی!… خانوادت خبر دارن؟ -n- من مستقل زندگی میکنم، برای همین مشکلی ندارم /* یسورو با دست به اتاقی اشاره کرد و خواست حرف بزنه که یدفعه‌ صدای منشی گفت: شما یک پیام از کِنای دارین؛ پخشش کنم ؟ /* یسورو وحشت زده با صدای بلندی گفت: نه … نهههه… بهش پیغام بده خودم میرم پیشش /* بعد رو به من گفت: کِنای برعکس رین خیلی کله خراب و بی اعصابه،حتماً از رسیدگی به مهمانها حوصله اش‌ سر اومده … من باید برم ، احتمالا تا آخر وقت نیام ، … تو راحت باش ،فعلا /* بعد با عجله‌ از در بیرون دوید ، ..‌. چند لحظه بعد با صدای دستگاه که گفت: غذا حاضره،… /* از ترس تکانی خوردم و بعد نفس راحتی کشیدم و سمت کاناپه رفتم و نشستم … که ناگهان صدای منشی را شنیدم: شما شخص جدیدی هستی، اما من درباره راز شما و رین میدونم … قابل اعتماد به نظر میای چون رین هم به شما اعتماد داشته، که اکنون داخل کاخ هستید -n- موضوعی هست که به من مربوطه؟! - بر خلاف چیزیکه به نظر میرسه ، رین شخصیه که توی این خونه بیشتر از همه احساس تنهایی میکنه، اون از عمد از خوردن داروهاش امتناع میکنه، چون فکر میکنه با این کار زودتر … /* دستهایم را مشت کردم و با خشم از جا بلند شدم و گفتم: امکان نداره، رین همچین طرز فکری داشته باشه… اصلا اون دارو برای چیه؟ - اطلاعات من محدوده ، اما طبق حرفهای پزشک آنلاینش وضع بدنیش رو به وِخامته /* اشک درون چشمهایم حلقه بست ،… و با بغض گفتم: چه کاری از من بر میاد؟ /* و ناگهان صدای باز شدن در اتاق رین رو شنیدم - لطفا از تنهاییش کم کن… /*مُردد با قدمهای آهسته طرف اتاق رفتم و داخل شدم ،…و در اتومات پشت سرم بسته شد… به اطراف و چیدمان ساده وسایل نگاه کردم تا نگاهم به رین که داخل تخت به خودش مچاله شده بود و خواب بود، افتاد،…و موهایش هنوز مرطوب به نظر میرسید، … نزدیک تخت رفتم و آرام پایین تخت نشستم و به چهره اش زُل زدم … و کمی بعد قول خواندن لالایی رو که ازم گرفته بود، به خاطرم آمد و با چند تک سرفه کوتاه صدایم را صاف کردم و شروع به خواندن کردم… لالاییه که دلم میخواست برای فرزندم بخونم را خواندم ‌… لالایی که از یاکی هم شنیده بودمش … کوتاه اما زیبا و دلنشین … وقتی آوازم تمام شد ، متوجه رین که نگاهم میکرد شدم ، -R- ممنونم /* صورتم رو سمت رین گرفتم ، اما همینکه داخل چشمهاش نگاه کردم ، و رنگ چشمانش را قرمز دیدم … بیحرکت ماندم …، رین نشست و با صدای پایینی گفت: تو خوش شانس بودی که فهمیدم کی هستی ، … وگرنه من به اون مهربونی که فکر میکنی نیستم /* با کلمات بریده گفتم: تـ تو ام مـ مـ مثه رایی؟ -R- دارویی که مصرف میکنم هیچوقت پاسخگوی نیاز بدنم نیست ، پس چاره ای جز شکار ندارم،… تو مادرم هستی پس بهتر از هر شخص دیگه ای از سرشتم باخبری ، نه! /*صورتم را با دستانم پوشاندم و با گریه گفتم : میفهممت ، برای همین خودم رو از رای دور نگه میداشتم،… تمام سعی ام این بود که عاشقش نشم … و خودم رو به یاکی میچسبوندم ، میخواستم تمام احساسم و عشقم برای کسی باشه که فرزندی که ازش به دنیا میارم انسان باشه و در آرامش و بدون نگرانی برای رفع احتیاجاتش بدون هیچ خوی شیطانی زندگی کنه … اما رای فریبم داد از قدرتش استفاده کرد تا یاکی رو فراموش کنم … و من ناآگاهانه بهش نزدیک شدم /* با احساس دستهای رین روی دستهایم ، ساکت شدم و دستهامو از روی صورتم پایین اوردم… رین کمی مکث کرد و گفت: خودت رو سرزنش نکن، من از بودنم در این دنیا پشیمون نیستم ، گرچه وقتی اون حالت جنون بهم دست میده به سختی از کنترل خودم برمیام و حالتی عین یه آدم که دچار حمله آسم شده، پیدا میکنم، اما زیاد طول نمیکشه… نگران نباش ، کِنای همیشه دست پُر میاد، من هم نمیپرسم از کجا غذا رو تهیه میکنه، همینکه احتیاجم برطرف کنه، بسه /* رین در حالیکه از تخت پایین میرفت ، گفت: لالایی قشنگی خوندی ، میترسم بد عادت بشم و همیشه بخوام برام بخونی -n-قبلا شنیده بودیش؟ /* رین درحالیکه مشغول بیرون اوردن لباس راحتیش بود ، گفت: نه… کسی تا حالا برای من لالایی نخونده بود /* همینطور که به رین که لباسهایش را عوض میکرد نگاه میکردم ، وقتی شلوارش را میپوشید ، گفتم : دفعه بعد که حمام کردی ، من پشتت رو میمالم ، … /* رین با چشمهای قرمزش متعجب نگاهم کرد و گفت: واقعا این کار رو میکنی؟! /* به رین ماتم برد ،… نمی توانستم بین او و رای تفاوتی قائل بشم ، این حرف رو نمیدانستم بخاطر رای گفتم یا رین! … رین از داخل کِشوی میز دو تا مهره استوانه ای شکل بیرون اورد و موهایش را بالا برد و به گوشش انداخت ، بعد با گوشه چشم نگاهم کرد و گفت: فکر کردی من شخص دیگه ای هستم که این رو خواستی؟… درست عین وقتی خواستی ببوسمت… من رو با رای اشتباه میگیری نه؟! /* از جا بلند شدم و سمت رین رفتم و با اینکه هنوز پیراهنش را تن نکرده بود ، بینیمو وسط سینه اش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم ، تا بوی ضعیفی از رای به مشامم آمد ، …رین پنجه هایش را از میان موهای نقره ای اش بیرون آورد و متحیر نگاهم کرد، دستهایم را به دور کمرش حلقه کردم و گونه ام رو روی سینه اش گذاشتم و با بغض گفتم: میدونم که رای نیستی، اما از رفتار عجولانه ام که ترکش کردم پشیمونم… بزرگ شدن فرزندانم رو ندیدم و یک عمر برای اینکه فرزندان یاکی رو ازم گرفته نبخشیدمش…انگار نیروهاش در حین اینکه ضعیف شده بودند ، در اون موقع هنوز هم بسیار قدرتمندتر از حد تصوراتم بوده! -R-فرزندان یاکی؟! -n- من موقع ازدواجم با رای از‌ یاکی باردار بودم … اینطور حس میکردم که دوقلو باشند … اما فکر نمیکردم سه قلو باشند -R-پس رای، من و کنای رو به تو تحمیل کرده… و همینطور بچه های تو رو هم گرفته؟! -n- حالا دیگه مطمئنم نمیخواسته من رنج زایمان رو تحمل کنم -R-میخوای دوباره کنارش باشی؟ /* سرم رو بالا گرفتم و به چهره رین خیره شدم و بعد با بغض گفتم : من میدونم خوردن گوشت و خون انسانها چقدر ضجر آوره، اما رای به قیمت از دست دادن بخش اعظمی از نیروهاش این ویژگی رو ازم برداشت، حالا یه یوکایی انسان نما ام که عشق و خون و گوشت برایم بی معنیه /* رین روی صورتم خم شد، اشکهایم را لیسید و میان این کار یدفعه دندان قروچه ای کرد و بدنم را محکم با دستهایش چسبید و گفت: شاید برای تو اینطور باشه ، ولی نباید خودت رو اینقدر بهم نزدیک میکردی،… بهتره دعا کنی کنای زود بیاد ، … چون من دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم… ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی