• 667

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۲۷

    /* با بی حوصلگی و مضطرب از خوابی که دیده بودم ، خمیازه ای کشیدم و زیرلب گفتم : من مدرسه بیا نیستم /* کِی که رفتار من ، برایش عجیب بود ، سرش رو پایین انداخت و گفت: حرفهایی که گفتی … حقیقت داشتن، نه؟ /* با چشمهایی گِرد به کِی نگاه کردم : فراموشش کن … گمونم زیادی تحت تاثیر داستانهای تخیلی دفتر خاطراتت قرار گرفتم /*کِی کنارم روی تخت نشست ، و با صدایی غمگین گفت: خوب فکر کن ناکا !… من هرگز دفتر خاطرات نداشتم… -n- چی؟! /* کِی با لبخند به صورتم نگاه کرد: دیشب یه خواب عجیب دیدم…انگار شخصی که حالا هستم نبودم و روی یه کاناپه خواب بودم … حسی مثل بودن در آینده رو داشتم … قدم بلندتر از حالا بود و حالتی متفاوت با حالا داشتم ، حتی تو خونه ای بودم که هیچ شباهتی به اینجا نداشت… ولی وقتی از خواب بیدار شدم ، اینجا بودم… ** بعد سرش رو پایین انداخت و گفت: راستش سوالهای زیادی دارم … اما ناکا، هیچکدوم رو نمی پُرسم … چون حدس میزنم به اندازه کافی خودت سوال بیجواب توی ذهنت هست ، و به نظر وقتت هم کمه … پس اگر جایی باشه که در گذشته ات باید تغییر کنه و از من کمکی برمیاد بهم بگو، /* چند لحظه هاج و واج به کِی ماتم برد |* احتمالاً درونش کیجا رو در آینده حس کرده بود ، هرچند نمیدونستم چطور این اتفاق افتاده ، اما به فال نیک گرفتمش و با خوشحالی گفتم: ممنونم … خیلی ممنونم -k- خب، حالا از کجا شروع کنیم؟! /* شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: بدبختانه خودم هم نمیدونم … -k- ماجرا رو برام خلاصه اش کن! **ناکا آهی کوتاه کشید و سمت بالا و سقف نگاه کرد؛ -n- من و تو عاشق هم هستیم کِی … اما سرنوشت ما باهم قرار نمیگیره … -k- میخوای کاری کنی تا در آینده ، طالع ما باهم باشه؟! -n- خب، راستش! ** ناکا دستش را روی رانِ پای کِی گذاشت و سرش را پایین انداخت، |* تردیدم و عشقم به یاکی مانع از اینه تا با کِی صریح صحبت کنم -k- من در آینده فراموشت کردم؟… /* با ناراحتی گفتم: اینطور نیست، … تو زودتر از اینکه باهم باشیم این دنیا رو ترک کردی… اما نه اینکه دیگه نتونیم همدیگه رو ببینیم… منظورم اینه که تبدیل به شخصی به اسم کیجا شدی! ** کِی سرش رو پایین انداخت و در فکر فرو رفت ،زیرلب گفت : این دنیا رو ترک میکنم ؟… یعنی میمیرم … اما … این کیجا که میگی کیه؟!… ** بعد سرش رو بالا گرفت و کنجکاوانه پرسید: یعنی در آینده شخصی به اسم کیجا وجود داره که از مُردن من به وجود اومده ، به عبارت دیگه اگه من نَمیرم وجود اون هم بی معنیه و حتی ممکنه از آینده ات پاک بشه! ** ناکا سرش رو به علامت نه با ناراحتی تکان داد و گفت: اون شخصیتی جدا از تو نیست کِی ، اون خودت هستی -k- اما تو گفتی من میمیرم پس حتی اگه جادو هم باشه امکان نداره کیجا من باشم ** ناکا از روی تخت جَست زد و با عصبانیت و صدای بلندی گفت: چرا متوجه نیستی میگم اون خودت هستی! -k- ناکا از کجا اینقدر مطمئنی؟… -n- تو شبیه خودت هستی … با تمام ویژگیهات! -k- باز هم دلیلی بر اینکه من باشم نیست، چون جسممون شبیهه یا خاطرات منو داره… مسلماً نمیتونه‌ روح من باشه -n- اما خدایی که به تو روح داده ، این قدرت رو داره -k- بسیارخوب ، بر فرض اینکه درست باشه… پس تو برای نجات من اینجایی، تا کیجایی که سرنوشتش با تو نیست ، نشم؟… -n- آره… ولی … نمیدونم چطور بگم! -k- همین جا صبر کن … یه فکر خوب به سرم زد ** کِی با عجله از اتاق بیرون آمد و سریع داخل حیاط پشتی دوید و از راه میانبر خودش را به کلبه رساند و از داخل باغچه گل رز قرمز که جلوی درب ورودی بود شاخه ای گل جدا کرد و دور از چشم میکو خدمتکارشان داخل اتاق برگشت … ناکا با تعجب به شاخه گل رز قرمزی که توی دست کِی بود ، نگاه کرد: ای‍ ـ اینـ ـ گل ! ** کِی لبخند ملیحی زد و گفت: اینو یادته؟ -n- توی خوابم دیدمش … -k-خواب؟!… چی میگی ناکا!… این گل رز رو از‌ همون بوته گل رز نزدیک کلبه که خارش دستمو سال گذشته برید، کَندم -n- بوته رز؟! -k- آره … همون بوته ای که‌کیوشی گفت از معبد به عنوان تبرک اورده و داخل باغچه کاشت /* رز قرمز این گل فقط میتونست رای رو به یادم بیاره نه هیچ خاطره دیگه ای … حتی تمایلی برای در دست گرفتنش نداشتم… … -k-حالا وقته ارتباطه! -n-چی؟! /* کِی یدفعه بدون هیچ حرفی روی تخت دراز کشید و چشمهاشو بست… -k- اون معبدی که کیوشی بهش رفت و آمد داره یه معبده جادوییه میخوام به معبد مرتبط بشم… شاید اگه تمرکز کنم واقعا این گل هم جادویی باشه و اتفاقی بیوفته! /*چند لحظه که گذشت ، سمت کِی رفتم ، و دستمو روی شانه اش گذاشتم؛ - n- پاشو دیوونه این کارها چیه؟! /* بعد دستمو روی گل گذاشتم تا از دستش بیرونش بیارم، اما یدفعه عقربه های ساعت مچی حرکتی چرخشیدند و ناهماهنگ خلاف هم حرکت کردند، دستمو عقب بردم تا به ساعت با دقت بیشتری نگاه کنم که یدفعه کِی چشمهاشو باز کرد و با چشمانی گِرد نگاهم کرد ، و سراسیمه نشست و شگفت زده گفت: ناکا !… ناکا تو اینجایی؟ … پس حسم درست بود… تو کنارمی یا خواب میبینم؟!… اینهمه مدت کجا رفته بودی؟! /* کِی یدفعه بغلم کرد و با صدایی مملو از بغض گفت: دلم خیلی برات تنگ شده بود /* با تعجب گفتم: کِی یهو چت شد؟!… من که تمام مدت همینجا بودم! /* کِی عقب رفت و به چهره ام خیره ماند؛ -k- ناکا چه اتفاقی برات افتاده؟! … مثل اینکه دوباره کوچیک شدی!… نکنه واقعا خواب میبنم؟ -n- چی؟! /* کِی حیرت زده به دستهاش و بعد به خودش نگاه کرد و با خنده ای عصبی گفت: منم کوچیک شدم ، نه؟! -n- کِی تو الان ده سالته … منم یازده… این کجاش عجیبه؟ -k- هان؟!… امکان نداره … حتما دارم خواب میبینم … اما ما خداها که خواب نمیبینیم … داره عقل از سرم میپره… نه به اینکه رای رو توی قلبم حس کردم و نه به حالا! /* با شک گفتم: کیجا! /* کِی سرش رو سمتم کرد و منتظر ادامه حرفم شد ..‌ دست پاچه گفتم : تو کیجایی؟! … -k- ناکا چیشده؟! -n- کِی … نه …کیجا؟ …خوب به حرفام گوش کن … بگو آخرین بار کجا بودی؟! -k- خونه ساکورا … اما چون آیرا گفت ؛ استراحت کنم… بعد گمونم روی کاناپه خوابم برد … /* از شادی اشک داخل چشمهام جمع شد … برای همین گفتم؛ کمکم کن کیجا! … من اومدم به گذشته مون تا جلوی اتفاقات تلخی که افتاده بگیرم … برای این کار از سایو و ساعت مچی رای کمک گرفتم … اما حالا اینجا گیر افتادم … طرز کار ساعت رو بلد نیستم … قبل از اینکه بیدار بشی … حتما راهی به نظرت میرسه -k- اومدی تا جلوی اتفاقات تلخ گذشته رو با تغییر دادنش بگیری؟! -n- میخوام زنده بمونی… و همیشه باهم باشیم -k-خُل شدی؟!… باهم باشیم … چطوری ؟!…مطمئنی اگه من زنده بمونم ، میتونیم در آینده باهم باشیم؟!، …بقیه چی میشن؟!… یاکی چی؟!… فراموشش میکنی؟!… اصلاً میتونی فراموشش کنی؟! |*در هر حال کِی متوجه احساسم نمیتونه بشه، اون جای من نیست، اما من‌ باید جواب راضی کننده ای بهش بدم …/* وقتی سکوتم طولانی شد ، کیجا آهی کشید و گفت: تو باید قبل از این تصمیمت، با من ، یا یکی از ما در مورد تغییر گذشته ، میگفتی … تو نباید به جای دیگران تصمیم بگیری! -n- من فرصت این کار رو نداشتم… کیجا! /* ناگهان عقربه های ساعت از حرکت ایستادند … و کِی سرش را میان دستانش گرفت و ناله کرد و چشمانش را بهم فشرد و بعد از چند ثانیه چشمهایش را باز کرد و نگاهم کرد: … سرم خیلی درد میکنه ناکا… اینجا خبری شده؟ /* آهی از افسوس کشیدم و زیرلب گفتم : حیف رفت…کاش یه کمک کوچیک بهم میداد! /* کِی با هیجان زایدالوصفی گفت: خدایا … کسی اومده بود توی بدنم؟! -n- آره - k- پس جواب داد! … خب کی بود؟ -n-کیجا -k- چطوره من هم امروز مدرسه رو بپیچونم، و همه حرفهاشو مو به مو برام بگی! -n- چی؟! -k- آره … چرا که نه !… زودباش لباسهای مدرسه اتو بپوش -n- فکر کردم نمیخوای مدرسه بریم! -k- تا جلوی مدرسه رو میریم بعد جیم میزنیم و میریم جشن -n-جشن! -k- هوم … جشنی که از طرف معبد برای جمع کردن اِعانه است -n- مگه میدونی کجاست؟! -k-چی خیال کردی ! من جایی که یاکیا - کون موتورشو برد یادمه … از اونجا میتونیم حتما یه آدرس ازش پیدا کنیم بعد اون ما رو به جشن میبره /* برای لحظه ای حس کردم خون درون رگهام منجمد شد … -n- نه! -k-چی؟ -n- من نمیخوام به جشن بیام - k-چرا؟!… اون کمکمون میکنه، -n- میترسم با دیدنش همه چیز خرابتر از الان بشه ** کِی دست ناکا رو توی دستش گرفت و در حالیکه دنبال خودش میکشید گفت: نگران هیچی نباش … پس تو خودتو نشون نده، من تنها باهاش حرف میزنم -n-اگه دوباره گُم بشیم چی! -k- نترس من از ایستگاه بلدم به اون پارکینگ برم ** ناکا دهنشو کمی کج کرد و با کنایه گفت: بار قبل هم گفتی بلدی! - k-ایندفعه واقعاً بلدم -n-ببینیمو تعریف کنیم! */ بعد از خوردن صبحانه ای مختصر ، کیوشیِ راننده من و کِی رو جلوی مدرسه گذاشت و رفت ، … وقتی دور شد ، کِی چشمکی به من زد و گفت : بزن بریم /* اما تو همین موقع یدفعه هانا رو دیدم که با عجله سمت ما میدوید -h- صبح بخیر … امروز دیر از خواب بیدار شدم … خداروشکر که به موقع به مدرسه رسیدم! /* از اینکه هانا رو سالم روبروم میدیدم ، اشک شوق توی چشمهام جمع شد و بغلش گرفتم ** هانا با تعجب از بالای شانهٔ ناکا به کِی نگاه کرد: ناکا- چان! /*حالا نجات هانا هم جزئی از اهدافم شده بود … ** کِی به ناکا نزدیکتر شد و گفت: ناکا ! ** هانا هم با صدای پایینی گفت: از کلاس جا میمونیم ناکا! /* از هانا کمی فاصله گرفتم و در حالیکه اشکهامو پاک میکردم رو به کِی گفتم: اون هم با خودمون ببریم … باید به هانا هم کمک کنم ** هانا متحیر گفت: نجاتم بدین؟! /* رو به هانا کردم و با ناراحتی گفتم : تو یه مریضیه سخت داری که مانع رفتنت به آکادمیه T.F میشه -h-چی ؟! … اما من که مریض نیستم‌! -n-فقط با ما بیا ، ما کلاس نمیریم - h- من از درسهام عقب می افتم ناکا ، شما دوتا اگه بخواین جایی برین من فقط مزاحمم … از طرفی خانواده ام اگه از غیبتم بفهمن … میکشنم -k- ناکا بهتره هانا بمونه و از درسها برای ما یاداشت برداره /* ناخودآگاه با صدای بلندی گفتم : من میخوام جلوی مرگ هر دوی شما رو بگیرم ، پس بی هیچ حرفی راه بیفتین … چند قدم که سمت ایستگاه رفتم ، ایستادم و به عقب نگاه کردم ، هر دوی آنها با قدمهای آهسته کنار هم راه میرفتند … تا به ایستگاه اتوبوس رسیدم و روی یکی از صندلیها نشستم و منتظر آمدن آنها شدم … کمی بعد کِی و هانا هم روی صندلیهای کناری ام نشستند … و تا زمان آمدن اتوبوس هر سه ساکت ماندیم … بعد از سوار شدن به اتوبوس هانا ردیف پشت ما نشست و کِی کنار پنجره و من هم روی صندلی کنارش … مطمئن نبودم کِی بتونه آدرسو پیدا کنه … که یدفعه اتوبوس پشت چراغ قرمز ایستاد و با صدای سرنشینها که با خوشحالی سمت پنجره ها هجوم اوردن من هم کنجکاوانه به صفحه نمایشگر بزرگی که از بالای ساختمانی بلند در حال نمایش بود ، خیره ماندم ، خبرنگار با صدایی رَسا گفت ، جشن کم نظیر معبد الهی هم اکنون با حضور گسترده مردم در تالار پلِ هاروکاتو و هنرنماییه گروه امید ، آغاز شده … من از اینجا که طبقه فوقانی ایستادم ،میتونم نوازنده گان و خواننده اصلی رو که یه ساز شبیه گیتار توی دستهاشه ببینم ، محشره … «کیتا» خوب و واضح طوریکه صورت و صداشون خوب باشه فیلمبرداری کن **همزمان با صدای موسیقی حاضران هم کم کم سکوت کردند ، تا فقط صدای ساز و آواز خواندن یک نفر به گوش رسید ، صدایی آشنا ، که به محض شنیدن صدایش اشکهایم از چشمهایم سرازیر شدند… و بی اختیار با دیدنش که با آرامش ساز میزد و آوازی شاد میخواند ، گفتم : بابایی!… /* کِی در حالیکه روی بازویش تکیه داده بودم ، حیرت زده گفت: چی گفتی؟!… بابا! /* اما قبل از فکر کردن به جوابِ کِی ، تمام توجهم به ساقه های لطیف و گلهای جادویی که در اطراف رای در حال رشد کردن بودند جمع شد؛ و دستهامو روی قلبم درون هم قلاب کردم، و با گریه گفتم: حتی اگه ازت دلگیر باشم ، و تمام عشقم برای یاکی باشه ، از اینکه هنوز حلقه عشقت روی قلبمه و آشیا نگرفتش، احساس خوشحالی میکنم … کاش میتونستم همیشه کنارت باشم،… ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی