• داستان عشق فراموش شده قسمت ۱۵

    *- ** آشیا بدون اینکه خواندنش رو قطع کنه به آرامی دستهاشو از روی کلیدهای پیانو برداشت و ایستاد و سمت فرانسیا رفت … |*Ashi: نباید به خودم تردید راه بدم این تنها فرصته … اگر الان کاری نکنم اون به جنایتهاش همچنان ادامه میده … ** فرانسیا با تعجب به چشمهای طلایی رنگ آشیا خیره ماند ، آشیا خودشو به فرانسیا نزدیک کرد و با گریه دستهاشو روی شانه های فرانسیا گذاشت -Ashi- من یکبار عاشق شدم و اون به من خیانت کرد … از اون لحظه قلبم پاره پاره شده … هیچوقت نتونستم معنیه عشق‌‌ رو بفهمم … ولی زنده ماندنم رو در عوض کاستن عمر دخترهای جوانی که میتونن شانس درک کردنش رو داشته باشند نمیخوام … من حتی محبت یک مادر واقعی رو نتونستم به تو بدم … متاسفم سنگدل بودنم نگذاشت احساستتو بپذیرم… منو ببخش … ** آشیا گردنبند رو بلافاصله از گردنش باز کرد و داخل دست فرانسیا گذاشت،… ناگهان حالت چشمها و بعد چهره فرانسیا شروع به تغییر کرد … موهایش رشد کردند و چشمانش قرمز رنگ شد و قیافه ای ترسناک به خودش گرفت… آشیا وحشت زده به فرانسیا ماتش برد -Ashi- فـ فرانسـ ــ -پس از زندگی کردن خسته شدی ! هان ؟ -Ashi- تو کی هستی ؟ -صاحبت ... من همیشه مالک تو ام… به جنون کشیدن آدمها فقط یکی از قدرتهای ناچیزمه … کاری که با اون مرد ضعیف که عاشقت بود ، کردم هم برایم خیلی سرگرم کننده بود… من یک خون آشام اصیل زاده به اسم« کامویوکیمارو »ام که مدتها قبل خدای روشنایی داخل این مهره گردنبند اسیرم کرد و من رو به جانشینش سپرد، اما من با کلک و وسوسه کردن انسانهای اطرافم تونستم فرار کنم … برای رها شدن از طلسمم باید از یک واسطه استفاده میکردم در این حالت متولد میشدم و با جذب روح دخترهای جوان زندگی رو ادامه دادم … تو خیلی احمقی که میخواستی مهره و فرانسیا رو با هم نابود کنی … این کارت طلسمم رو باطل کرد… همونطور که حدس میزدم دیگه به دردم نمیخوری … حالا که نیروی لازمم رو برای زنده ماندن بهم رسوندی برای من استفاده ای نداری… *|Ashi- نه … امکان نداره! ** کامو که دستهای آشیا رو محکم گرفته بود نگاهی اجمالی به سر تا پای خودش انداخت -ka- محشره نیروی جدیدی درونم جریان یافته… تو این نیروی جدید رو با نگاه کردن به چشمهای اون دختر کسب کردی ! شگفت انگیزه بی شک از اون موجودِ کوچولو نیروی بیشتری هم میتونم بیرون بکشم -Ashi- میخوای چکار کنی؟… ولم کن … ولم کن … ** کامو طوری لبخند ملیحی زد که از دهان گشادش دندانهای نیشش مشخص شد… بعد آشیا رو به خودش چسبوند و سرش رو دقیقا روی صورت آشیا قرار داد و توی چشمهای اون زُل زد، … ناگهان بدن آشیا به لرزه افتاد و بدنش‌ را عرق سردی فرا گرفت -Ashi- بذار برم … ولم کن ..‌. -kamo- تقلا نکن …من فقط تو رو به آرزوت میرسونم … تو دنیای دیگه بهت خوش بگذره ** یکباره دودی از غباری سیاه رنگ پیرامون آشیا ظاهر شد و بدنش رو بلعید… *- **گابریو سراسیمه خودشو به گلخانه رساند و با عجله سمت فضای باغ دوید و یک مرتبه با اسکلتی که در آغوش مردی با موهای بلند و بد قیافه بود مواجه شد… ادامه دارد

    1 فروردین 1397 سرگرمی
  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی