داستان عشق فراموش شده قسمت ۱۵

913
*-
** آشیا بدون اینکه خواندنش رو قطع کنه به آرامی دستهاشو از روی کلیدهای پیانو برداشت و ایستاد و سمت فرانسیا رفت …
|*Ashi: نباید به خودم تردید راه بدم این تنها فرصته … اگر الان کاری نکنم اون به جنایتهاش همچنان ادامه میده …
** فرانسیا با تعجب به چشمهای طلایی رنگ آشیا خیره ماند ،
آشیا خودشو به فرانسیا نزدیک کرد و با گریه دستهاشو روی شانه های فرانسیا گذاشت
-Ashi- من یکبار عاشق شدم و اون به من خیانت کرد … از اون لحظه قلبم پاره پاره شده … هیچوقت نتونستم معنیه عشق‌‌ رو بفهمم … ولی زنده ماندنم رو در عوض کاستن عمر دخترهای جوانی که میتونن شانس درک کردنش رو داشته باشند نمیخوام …
من حتی محبت یک مادر واقعی رو نتونستم به تو بدم … متاسفم
سنگدل بودنم نگذاشت احساستتو بپذیرم… منو ببخش …
** آشیا گردنبند رو بلافاصله از گردنش باز کرد و داخل دست فرانسیا گذاشت،… ناگهان حالت چشمها و بعد چهره فرانسیا شروع به تغییر کرد … موهایش رشد کردند و چشمانش قرمز رنگ شد و قیافه ای ترسناک به خودش گرفت…
آشیا وحشت زده به فرانسیا ماتش برد
-Ashi- فـ فرانسـ ــ
-پس از زندگی کردن خسته شدی ! هان ؟
-Ashi- تو کی هستی ؟
-صاحبت ... من همیشه مالک تو ام… به جنون کشیدن آدمها فقط یکی از قدرتهای ناچیزمه … کاری که با اون مرد ضعیف که عاشقت بود ، کردم هم برایم خیلی سرگرم کننده بود… من یک خون آشام اصیل زاده به اسم« کامویوکیمارو »ام که مدتها قبل خدای روشنایی داخل این مهره گردنبند اسیرم کرد و من رو به جانشینش سپرد، اما من با کلک و وسوسه کردن انسانهای اطرافم تونستم فرار کنم … برای رها شدن از طلسمم باید از یک واسطه استفاده میکردم در این حالت متولد میشدم و با جذب روح دخترهای جوان زندگی رو ادامه دادم …
تو خیلی احمقی که میخواستی مهره و فرانسیا رو با هم نابود کنی … این کارت طلسمم رو باطل کرد…
همونطور که حدس میزدم دیگه به دردم نمیخوری … حالا که نیروی لازمم رو برای زنده ماندن بهم رسوندی برای من استفاده ای نداری…
*|Ashi- نه … امکان نداره!
** کامو که دستهای آشیا رو محکم گرفته بود نگاهی اجمالی به سر تا پای خودش انداخت
-ka- محشره نیروی جدیدی درونم جریان یافته… تو این نیروی جدید رو با نگاه کردن به چشمهای اون دختر کسب کردی !
شگفت انگیزه بی شک از اون موجودِ کوچولو نیروی بیشتری هم میتونم بیرون بکشم
-Ashi- میخوای چکار کنی؟… ولم کن … ولم کن …
** کامو طوری لبخند ملیحی زد که از دهان گشادش دندانهای نیشش مشخص شد… بعد آشیا رو به خودش چسبوند و سرش رو دقیقا روی صورت آشیا قرار داد و توی چشمهای اون زُل زد،
… ناگهان بدن آشیا به لرزه افتاد و بدنش‌ را عرق سردی فرا گرفت
-Ashi- بذار برم … ولم کن ..‌.
-kamo- تقلا نکن …من فقط تو رو به آرزوت میرسونم … تو دنیای دیگه بهت خوش بگذره
** یکباره دودی از غباری سیاه رنگ پیرامون آشیا ظاهر شد و بدنش رو بلعید…
*-
**گابریو سراسیمه خودشو به گلخانه رساند و با عجله سمت فضای باغ دوید و یک مرتبه با اسکلتی که در آغوش مردی با موهای بلند و بد قیافه بود مواجه شد…
ادامه دارد
4 سال پیش
Pocharooo
Pocharooo 0 دنبال کننده