• 672

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۳۶

    *- **کایدا روی تخت کنار ناکا نشست و موهایش را نوازش کرد و با لبخند گفت: دختر خوشگل من ، به مامان بوس شب بخیر بده ، تا براش آرزوی دیدن رویاهای رنگارنگ کنم ** ناکا صورتشو از کایدا برگردوند و سرش را زیر پتو برد و با عصبانیت گفت: من رویاهای رنگی نمیخوام ** کایدا با تعجب گفت: پس چی میخوای ، فرشته کوچولو؟! -n- عروسکی که بابا از اوکایاوا اورد ، تو اونو قایمش کردی چون گفتی به پُرزهاش آلرژی دارم -ka- دخترم اون عروسک اذیتت میکنه ، تو که عروسکهای زیادی داری ،.‌.. -n-پس حالا که بهم نمیدیش ، منم بوست نمیکنم ** کایدا چند لحظه صبر کرد و بعد بلند شد و از بالای کمد ، عروسکی فانتزی به شکل روباه رو برداشت و آرام پتو رو از روی صورت ناکا کنار داد و گفت: بیا گل قشنگم ، اما فقط همین یک شب رو باهاش بخواب باشه؟ ** ناکا با خوشحالی خندید و عروسک رو از دستهای مادرش قاپید و در آغوشش فشرد و گفت: ممنون مامان، ** کایدا خم شد ، گونه ناکا رو بوسید و با لبخند گفت: شب بخیر ، برات آرزوی بچه های زیاد میکنم ، اونقدر زیاد که نتونی بشماریشون ! -n- چییی؟! ** کایدا سرش رو عقب برد و شروع به خندیدن کرد ، ناکا اخمهایش را در هم برد و گفت: مامان من بچه نمیخوام ، ** کایدا دستش را روی دست ناکا گذاشت و گفت: چرا میخوای ، …وقتی همسرت به حدی خوب باشه که از صمیم قلب دوستش داشتی ، بچه های زیادی هم میخوای داشته باشی ، -n- مامان؟ -ka- جانم! - n- تو بابا رو خیلی دوستش داری؟ -ka- آره ، خیلی دوستش دارم - n- پس چرا جز من هیچ بچه دیگه ای ندارید؟ … بچه های زیاد ! ** کایدا نگاهش را از ناکا برگردوند و با بغض گفت: این رو وقتی بزرگ شدی بعداً خودت میفهمی … -n- فردا باز هم میتونم برم با یاکی بازی کنم ؟! ** کایدا با محبت به ناکا نگاه کرد و گفت: آره عزیزم… حالا بخواب ** ناکا بعد از گفتن شب به بخیر، چشمهاشو بست و …کایدا هم دست ناکا رو بوسید و بعد از خاموش کردن لامپ از اتاق بیرون رفت، -* ** صبح روز بعد، ناکا با عجله لباسهایش را پوشید و داخل باغ دوید و روبروی پنجره خانه همسایه ایستاد و با سر و صدای زیاد یاکی رو صدا زد ، … تا بالاخره پسری مو مشکی از پنجره به بیرون سرک کشید، ** ناکا از خوشحالی بالا پایین پرید و گفت : زودباش ـ زودباش ، مرغابیهای مهاجر الان از راه میرسن ، ** پسر با عجله پله ها رو دوتا یکی پایین دوید ، تا داخل محوطه باغ رسید ، … بعد همراه با ناکا به قسمت پهناوری که محل مناسبی برای مشاهده عبور مراغابیها بود رفتند و با چشمانی درخشان و سرشار از برق شادی به آسمان چشم دوختند، … و کمی بعد با به گوش رسیدن صدای مرغابیهای مهاجر و کم کم ظاهر شدنشان در آسمان هر دو از خوشحالی جیغ کشیدند و برای آنها دست تکان دادند… ** ناکا در حالیکه عقبتر و پشت سرِ پسر بچه ایستاده ، با خودش گفت: چه پسر دوست داشتنی ای!… ، یعنی اون میتونه همون همسر خوبی باشه که‌ مامانم گفت ، میشه در آینده باهم اینقدر خوشبخت باشیم، که بچه های زیادی باهاش داشته باشم ؟!… |* اگه این خوابه هرگز نمیخوام ازش بیدار بشم ، برای یکبار هم شده میخوام چیزی که دوست دارم توی خوابم ببینم ، زندگی ای که اگر اختیار سرنوشتم در دست خودم بودم برای خودم میساختم ، …کانون گرم خانواده ام ، مامانم ، بابام ، همسرم ، فقط همین ها رو کنارم میخواستم داشته باشم ، …یک انسان معمولی بودن یعنی اینقدر سخته؟!…دلم میخواد همینطور اینجا باشم و حتی وقتی چشمهامو باز میکنم ، باز هم داخل تخت گرم و نرم خودم ، با عروسک روباهی ام باشم ،… و به این امید که باز هم میتونم هرچقدر بخوام با یاکی بازی کنم ، بیدار بشم ، …و فقط با صدای مهربان مادرم که میگه صبحانه حاضره ، چشمهامو باز کنم ،…اما…این چه صداییه ، انگار صدای نامفهوم مرد جوانی رو میشنوم … *- »»** هی!… هی! … بیدار شو… صدای منو میشنوی؟… هی، چشمهاتو‌ باز کن!… ادامه دارد


  • 1 دیدگاه
    عکس امنیتی
    • از شما ممنونم
      مهدی  -  6 تیر 1397  |  0