• 253

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۷۷

    /* میانه راه ناگهان بغضم ترکید و اشکهایم و پژواک صدای بلند گریه ام ، فضا رو پر کرد… -n- کمکم کن رای، بسه، دیگه تحمل ندارم … منم یوکیه … دختر تو و کایدا … خواهش میکنم … لطفا از این سفر کُند زمان و سقوط های متعدد به دوره های مختلف نجاتم بده … منو از این ساعت و جیرو … نجات بده … کمکم کن، معذرت میخوام بی اجازت ساعتو برداشتم و بیخبر ترکت کردم، من میخواستم اشتباهاتمو درست کنم … /* با احساس دستانی روی کمرم و گرمای بدنی که در آغوشم گرفت ، با صدای بلندتری گریه کردم … -r- ناکا … گریه نکن عزیزم … -n- دیگه هیچوقت ازت دور نمیشم … به هیچ مردی جز تو نگاه نمیکنم …، منو پیش خودت نگهدار… /* رای آهسته دستش را روی مچ دستم گذاشت … و همزمان سرمو بوسید… ناگهان در تمام بدنم احساس سبکی کردم … -r- جیرو رو ازت جدا کردم ... حالا حالت بهتره؟ /*خودمو بیشتر به بدنش چسباندم: هیچوقت خودتو به خاطر من و بقیه نابود نکن … -r-ناکا! -n-انتخاب من اشتباه بود … تو اولین کسی هستی که باید در کنارش باشم ، -r-بالاخره بعد از مدتی طولانی همو پیدا کردیم … ممنونم که جلوی ساکورا خودتو کنترل کردی و حرفی نزدی... -n-تو منو ترسوندی … یه لحظه فکر کردم واقعا میخوای تنبیهم کنی، -r-عذر میخوام … ترسوندمت... از همون لحظه اول متوجه حضورت شدم … اما تصور نمیکردم ، ساکورا هم متوجهت شده باشه. -n- راستش من … اول یاکی رو… دیدم -r- مهم نیست ، تو یوکیه من هستی و من قول میدم دیگه هرگز ازت دور نشم … پس نگران هیچی نباش. -n-نمیتونم نگران نباشم … حتی برای یه لحظه نمیخوام در آکادمی بمونم … توان روبرو شدن … با هیچکسی رو ندارم. میترسم دوباره برام همون اتفاقات قبل تکرار بشه. -r-آروم ، وقتی اینطور وحشتزده گریه میکنی ، احساس بدی توی سینه ام پیدا میکنم… من حواسم بهته … نمیذارم هیچکدوم اتفاق بیوفته. /*کف دستمو روی سینه رای گذاشتم … -n- این قلب ، قلب خدای تاریکی … اون منشا همه دردسرهاست ، من همه چیزو فهمیدم…نفرینت… قلبت اینجاست بابا … قلب من مال توئه … خدای روشنایی، کیکارو سان، نیروی قلبتو به حیوانات بهشتی داد، تا خداها ازت محافظت کنن و گارا به قدرتت دسترسی پیدا نکنه، اما تو برای دنیا اومدن من قلبتو به من دادی، حسش میکنم … این کاریه که یوکاییهای روباه برای زنده ماندن عزیزانشون و فرزندانشون انجام میدن، میسا موقع به دنیا آمدنت به خدی ضعیف بوده که بدون قلبش نمیتونسته زنده بمونه … چون اون‌ نیروی قلبشو در ازای زنده دنیا آمدن فرزندش به اهریمن بخشیده بود، وقتی پدرت هییان از موضوع بواسطه خدای روشنایی مطلع شد ، اون قلبشو به جای میسا به تو داد و این باعث شد تا اندازه زیادی از قدرتشو از دست بده، و برای ادامه زندگی به انسان تبدیل شد ، این تله، نقشه خدای تاریکی برای به دام انداختنش بود ، و فرصت شورش برعلیهشو دستش داد … وقتی گارا ، بیرحمانه کایدا رو کشت … تو برای زنده نگه داشتن من قلب هییانو به من دادی ، برای همین میخواستی باردار بودن کایدا رو از کیکارو سان پنهون نگهداری، چون میدونستی که اون مخالف خالی موندن سینه ات از قلبه… خدای روشنایی نمیخواست تنها وارث هییان جسمش مثل اون ضعیف بشه … بدون قلب تو ناچار به خارج کردن نیروی اهریمن به شکل دیو از وجودت بودی و این باعث میشد نیروت به مرور زمان تحلیل بره، برای همین گارا دائم دنبال قلبت بود … وقتی به من گفت قلبمو میخواد … من گمون کردم منظورش عشقه … اما میدومست باید با میل باطنیم اونو بگیره، اما تو برای همین نیاز داشتی تا نزدیکت باشم … اما تو نخواستی برخلاف علاقه من باشی ، من انسان بودنو در حالی دوست داشتم که تو رو داشته باشم ، اگه من یوکایی بودم تو به راحتی میتونستی قلب هییان رو ازمن پس بگیری … اگه من یوکایی باشم و بمیرم این قلب به درون سینه ات برمیگرده، و دیگه مجبور نیستی به انسان یا اهریمن تبدیل بشی، اما با تمام انرژی ای که برای یوکایی شدن من گذاشتی راضی به مردنم نشدی، من این از خود گذشتگی رو نمیخوام، دیگه به انسان بودن اصرار نمیکنم … اما برای یوکایی شدن من نباید سرزمین قلبتو به آتش بکشی، وقتی کنارت باشم و ازت بچه ای داشته باشم این قلب به فرزندم میرسه و چون اون یه بوکایی متولد میشه ، میتونی قلبشو دوباره برای خودت داشته باشی. /*یکمرتبه رای منو بیشتر به آغوشش فشرد: ناکا … تو حالا زعیادتر از چیزی که باید ، میدونی ، و این منو بیشتر آزار میده … متاسفم که تو رو درگیر مسائل خودم کردم ،…خب فعلا بهترین کار همینه که از با هم بودنمون لذت ببریم … حالا یه صبحانه خوشمزه به دل میشینه. -n-خیال من وقتی راحت میشه که باهم از اینجا بریم … این احمقانه است که اینبار من خودم ازت بخوام فرار کنیم؟… بدون پاک کردن حافظه ام و طلسم یاکی! … میخوام از گارا و هر موجود خبیث دیگه ای دور باشیم. -r-باشه … قول میدم … نذارم دیگه کسی جز خودم حتی نزدیکت بشه. -n- رای چرا از ساکورا میخواستی از نیروش به عنوان سلاح استفاده کنه؟ -r-ساکورا هم مثل بقیه ارواح باید یه سلاح موثر برای خودش داشته باشه … اینطوری هروقت لازم شد میتونه از مادرش و هر شخصی در مواقع خطر مراقبت کنه.، راه بیفت کارای زیادی داریم که باید انجام بدیم … -n- منظورت چه کارایی؟ -r-بیا خودت میفهمی … اینبار یک لحظه هم وقتو از دست نمیدم. اول حمام و بعد صبحانه و خواب … -n-چییی؟!!… اینا برنامه های مهمتن؟ -r- اینا اولویتامه بعد به مابقی کارا میرسیم، تو دلت حمام نمیخواد؟ -n-اوم … دلم همه چی میخواد از همه بیشتر آغوشتو … -r- همیشه نزدیکتم عزیزم ، دیگه ازت دور نمیشم،… حالا بخند تا دلم شاد بشه /* وقتی همونطور که بغلم گرفته بود شروع به چرخیدن کرد، با جیغ کوتاهی یک مرتبه از خوشحالی شروع به خندیدن کردم، … احساس آرامش و شادی … مدت زیادیه که این دو حس رو از یاد بردم… ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی